غافلگیری در باغچه

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: الماس راجا / فصل 2

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 991 فصل

غافلگیری در باغچه

توضیح مختصر

جناب توماس هری رو می‌بره کلانتری و هری همه چیز رو به بازرس میگه.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

غافلگیری در باغچه

چیزی برای گفتن به ذهن هری نرسید. تنها کاری که انجام داد، نگاه کردن به الماس‌ها بود. مرد هم مدتی طولانی ساکت بود، تا اینکه بالاخره حرف زد.

“حالا می‌فهمم. تو اینا رو دزدیدی و فرار کردی. ولی نگران نباش. می‌بینم که برای هر دومون به اندازه‌ی کافی هست.”

نشست روی زانوهاش و به سرعت شروع به جمع کردن الماس‌ها کرد و گذاشت‌شون توی جعبه‌ی کلاه.

مرد که داشت بلند میشد گفت: “بیا بریم داخل، که کسی نتونه ما رو ببینه.”

دو تا مرد به اون طرف باغچه رفتن. هری به قدری ترسیده بود که هنوز هم نمی‌تونست حرف بزنه. متوجه شده بود که تو دردسر بزرگی افتاده.

فکر اینکه بانو واندلور داشت کار نادرستی انجام میداد، ناراحتش می‌کرد. با خودش فکر کرد: “حالا می‌فهمم چرا جناب توماس قبل از اینکه از خونه بیرون بیام، سر زنش داد میکشید. زنش زیاد پول خرج میکنه. احتمالاً میخواست الماس‌هاش رو بفروشه تا پول صورت حساب‌هاش رو بده.”

وقتی هری و مرد داشتن وارد خونه میشدن، مرد جوونی وارد باغچه شد. از نحوه‌ی لباس پوشیدنش مشخص بود یا کشیشه یا داره درس میخونه که کشیش بشه.

مرد پیرتر بازوی هری رو لمس کرد و آروم گفت: “یک کلمه هم حرف نزن.”

بعد گفت: “سلام، آقای رولز. ایشون دوست جوان من هستن که اومدن رزهای زیبای من رو ببینن.”

آقای رولز پرسید: “حالتون چطوره؟ آه، ولی ما قبلاً همدیگه رو ندیدیم؟ شما آقای هارتلی نیستید؟”

مرد اجازه نداد هری جواب بده. هلش داد داخل خونه و گفت: “عذر می‌خوام آقای رولز، ولی دوستم نمیتونه زیاد بمونه. حالا باید بریم.”

بنابراین هری و مرد رفتن داخل و آقای رولز رو بیرون، در باغچه تنها گذاشتن.

مرد بلافاصله پرده‌ها رو کشید و بعد نشست سر میز. الماس‌های بانو واندلور رو به دو قسمت نامساوی تقسیم کرد و قسمت کوچک‌تر رو داد به هری.

با عصبانیت گفت: “حالا برو و دیگه برنگرد!”

هری نمی‌دونست چیکار کنه، ولی می‌دونست نمیتونه با این مرد دعوا کنه. بعد مرد اونو هل داد توی خیابون و هری افتاد روی زمین. الماس‌ها توی جیبش حالا ریخته بودن روی زمین. وقتی اونجا دراز کشیده بود، یک مرد با لباس‌های تیره پیدا شد و سریع بیشتر الماس‌ها رو برداشت و فرار کرد. حالا چی باید به بانوان واندلور می‌گفت؟

وقتی هری به خونه‌ی واندلورها برگشت، دید جناب توماس، بانوان واندلور و چارلی پنرتاگون منتظرش هستن. آشکارا جناب توماس حالا همه چیز رو در رابطه با نقشه‌ی زنش برای فروش الماس‌ها می‌دونست. هری چند تا الماسی که هنوز براش مونده بود رو داد جناب توماس. ولی جناب توماس به قدری از دست زنش و هری عصبانی بود که داستان مرد توی باغچه رو باور نکرد.

بالاخره وقتی کمی آروم‌تر شده بود، گفت: “و حالا آقای هارتلی، می‌خوام صاف ببرمت کلانتری. میتونی همه چیز رو به اونها بگی.”

هری میدونست حق انتخابی به غیر از رفتن با جناب توماس نداره. وقتی رسیدن اونجا، هری داستانش رو به یه بازرس گفت.

بازرس با دقت گوش داد و بعد از اینکه هری حرف زدنش رو قطع کرد، گفت: “برت می‌گردونم به خونه‌ی اون مَرده. اگه چیزی که میگی درست باشه، اون مرد رو پیدا می‌کنیم و الماس‌ها رو بلافاصله برمیگردونیم.”

ولی وقتی هری و بازرس برگشتن خونه‌ی مَرده، آقای رولز هنوز تو باغچه ایستاده بود و فکر می‌کرد.

بعد از دیدن دوست صاحب‌خونه‌اش، آقای رولز مطمئن بود که این منشی شخصی جناب توماس واندلور، هری هارتلیه. همین باعث شده بود کنجکاو باشه که هری چرا اونجا بوده. باورش نمیشد هری واقعاً دوست این صاحب‌خونه‌ی متقلب، آقای ریبورن، باشه.

بنابراین آقای رولز تصمیم گرفته بود اطراف باغچه رو بگرده. متوجه شده بود که چند تا رز کنار دیوار خراب شدن و کنجکاو بود که علتش رو بفهمه. خیلی عجیب بود. برای اینکه آقای ریبون عاشق رزهاش بود. نزدیک رزها، یه تیکه پارچه دید و متوجه شد از جنس شلوار هریه. حالا میدونست هری چطور اومده توی باغچه و رزها چرا خراب شدن.

آقای رولز فکر کرده بود: “خوب، خوب، داره خیلی جالب میشه.”

درست همون موقع متوجه شده بود چیزی زیر رزها خاک شده. سریع با پاش بیرونش آورد. یه جعبه جواهر چرم بود. آشکارا صاحب‌خونه‌اش و هری ازش خبر نداشتن.

آقای رولز جعبه رو توی دستش برگردونده بود و بعد بازش کرده بود و از دیدن چیزی که داخلش بود تعجب کرده بود. روی یک تکه مخمل سبز و نرم، بزرگ‌ترین الماسی بود که آقای رولز در عمرش دیده بود. اطلاعات خیلی کمی در رابطه با الماس‌ها داشت، ولی بلافاصله فهمیده بود این یکی احتمالاً باارزش‌ترین الماس جهان هست.

متن انگلیسی فصل

Chapter two

A Surprise in the Garden

Harry could not think of anything to say. All he could do was look at the diamonds. The man was silent for a long time, too, before he finally spoke.

‘Now I understand. You stole these and ran away. But don’t worry, I see there are enough for two here.’

He went down on his knees and started to quickly pick up the diamonds and put them back in the hatbox.

‘Let’s go inside where no one can see us,’ said the man, getting up.

The two men walked across the garden. Harry was so afraid he still could not speak. He understood that he was in big trouble.

The idea that Lady Vandeleur was doing something dishonest made Harry sad. He thought, ‘Now I understand why Sir Thomas shouted at his wife before I left the house. She’s spending too much money. She probably wanted to sell her diamonds to pay her bills.’

Just as Harry and the man were about to go into the man’s house, a young man came into the garden. By the way he was dressed, Harry could see he was either a priest or studying to become a priest.

The older man touched Harry’s arm and whispered, ‘Don’t say a word.’

Then he said, ‘Hello, Mr Rolles, this is a young friend of mine who came to see my beautiful roses.’

‘How do you do? Oh, but haven’t we met before?’ asked Mr Rolles. ‘Aren’t you Mr Hartley?’

The man did not give Harry time to answer. He quickly pushed Harry inside the house and said, ‘I’m sorry, Mr Rolles, but my friend can’t stay long; we really must go now.’

So Harry and the man went inside and left Mr Rolles outside in the garden.

The man immediately closed the curtains and then he sat down at the table. He divided Lady Vandeleur’s diamonds into two unequal piles. He gave the smaller one to Harry.

‘Now leave and don’t ever come here again!’ he said angrily.

Harry did not know what to do, but he knew he could not fight this man. The man then pushed him into the street and he fell to the ground. The diamonds in his pocket were now all over the road. As he lay there a man in dark clothes appeared and quickly picked up most of the diamonds and ran off. Now what could he say to Lady Vandeleur?

When Harry got back to the Vandeleur house he found Sir Thomas, Lady Vandeleur and Charlie Pendragon waiting for him. Obviously Sir Thomas now knew everything about his wife’s plans to sell the diamonds. Harry gave Sir Thomas the few diamonds he still had, but Sir Thomas was so angry, both with his wife and Harry, that he didn’t believe the story of the man in the garden.

Finally, when he was a bit calmer he said, ‘And now, Mr Hartley, I’m going to take you straight to the police station. You can tell them everything.’

Harry knew he had no choice but to go with Sir Thomas. When they got there, Harry told his story to an inspector.

The inspector listened carefully and after Harry stopped talking said, ‘I’ll take you back to that man’s house again. If what you say is true, we must find this man and get the diamonds back immediately.’

But while Harry and the inspector were walking back to the man’s house, Mr Rolles was still in the garden, thinking.

After meeting his landlord’s friend, Mr Rolles was certain that it was Sir Thomas Vandeleur’s private secretary, Harry Hartley. This made him curious about why Harry was there. He could not believe that Harry really was a friend of his dishonest landlord, Mr Raeburn.

So Mr Rolles decided to look around the garden. He noticed some damaged roses near the garden wall and was curious to find out why. This was very strange because Mr Raeburn loved his roses. Near them he saw a piece of material and recognised it as the same material as that of Harry’s trousers. Now he knew how Harry got into the garden and how the roses were damaged.

‘Well, well, this is becoming quite interesting,’ thought Mr Rolles.

Just then, he noticed something buried under the roses. He quickly dug it out with his foot. It was a leather jewellery box. Clearly, his landlord and Harry did not know about it.

Mr Rolles turned the box in his hands. He then opened it and was amazed to see what was inside. On a piece of soft, green velvet was the largest diamond Mr Rolles ever saw. He knew very little about diamonds, but he knew at once that this was very probably the most precious diamond in the world.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.