شاهزاده و جوینده‌ی الماس

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: الماس راجا / فصل 3

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 991 فصل

شاهزاده و جوینده‌ی الماس

توضیح مختصر

آقای رولز می‌خواد الماس راجا رو بفروشه.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

شاهزاده و جوینده‌ی الماس

آقای رولز هر چه بیشتر به الماس راجا نگاه می‌کرد، بیشتر جذبش می‌شد. به بزرگی تخم اردک بود. بعد آقای رولز کار خیلی غیرعادی برای شخصیتش انجام داد. سریع اطراف باغچه رو نگاه کرد تا ببینه کسی هست یا نه. وقتی دید کسی نیست، سریع جعبه‌ی الماس رو گذاشت توی جیبش. بعد سریعاً از باغچه رفت و بردش به اتاق خودش. حالا آقای رولز یک دزد بود!

آقای رولز هنوز هم باید با صاحبخونه‌اش حرف میزد، بنابراین برگشت باغچه. چند دقیقه بعد، بازرس پلیس با هری هارتلی رسید. آقای ریبورنِ وحشت‌زده، همه‌ی الماس‌هایی که داشت رو پس داد. همینطور آقای رولز هر چی می‌دونست رو به پلیس گفت، و اضافه کرد: “فکر کنم تحقیقات‌تون حالا دیگه به پایان رسیده.”

بازرس جواب داد: “آه، نه! هنوز چند تکه جواهر دیگه پیدا نشدن. یه تاج باشکوه و همچنین چند تکه با ارزش دیگه؛ الماس راجا.”

آقای رولز با اضطراب جواب داد: “فکر کنم به زودی پیداش کنید. فروختن چنین الماس مشهوری باید خیلی سخت باشه.”

بازرس گفت: “زیاد نه. دزد میتونه الماس رو تکه تکه کنه. بعد می‌تونه اونا رو جداگانه بفروشه.”

بعد از اینکه همه رفتن، آقای رولز برگشت اتاقش. از اینکه حالا میدونست الماس رو چطور بفروشه، خوشحال بود. فقط یک مشکل وجود داشت. نمیدونست چطور الماس رو تکه تکه کنه. به همه‌ی کتاب‌هاش نگاه کرد، ولی هیچ توصیه‌ی به درد بخوری نداشتن. ولی بعد دوستی قدیمی رو در ادینبرا به یاد آورد.

آقای رولز فکر کرد: “البته! چرا قبلاً به ذهنم نرسید؟ دوستم جواهرفروشه. میتونه بهم یاد بده چطور الماس رو ببُرم.”

به این نتیجه رسید که نمیتونه منتظر بمونه، بنابراین تصمیم گرفت روز بعد با قطار شبانه به ادینبرا بره. بعد از ظهر روز بعد، کیف‌هاش رو در ایستگاه راه‌آهن گذاشت برای اینکه قطارش شب حرکت می‌کرد. زمان داشت اول در باشگاهش شام بخوره.

وقتی به باشگاه رسید، یکی از دوستانش رو اونجا دید.

دوستش گفت: “شانس آوردی که امشب اینجایی. شاهزاده فلوریزل بوهم و جان واندلور هم اینجا شام می‌خورن.”

آقای رولز جواب داد: “من جناب توماس واندلور رو می‌شناسم. ولی برادرش رو تا حالا ندیدم.”

دوستش گفت: “خوب، جان واندلور ماجراجوی بزرگیه. به دور دنیا سفر میکنه و دنبال الماس میگرده. اطلاعات زیادی در رابطه با الماس داره.”

وقتی آقای رولز این حرف رو شنید، یک مرتبه خیلی به این دو مرد توجه و علاقه نشون داد.

دوستش اضافه کرد: “باید سعی کنی گفتگوهاشون رو بشنوی. مطمئنم خیلی جالب میشه.”

آقای رولز پرسید: “ولی از کجا بدونم کی هستن؟”

دوستش جواب داد: “نمیتونی متوجه نشی! شاهزاده فلوریزل خوب‌ترین مرد اروپاست. جان واندلور حدوداً هفتاد ساله است، با موهای بلند و سفید و یه جای زخم روی صورتش.”

آقای رولز با عجله رفت اتاق غذاخوری. پیدا کردن شاهزاده و جان واندلور سخت نبود. دو نفر سر میز نشسته بودن و مشتاقانه حرف می‌زدن. هیچ کس سر میز نزدیک اونا نبود.

آقای رولزز وقتی سر میز نشست، با خودش فکر کرد: “خوبه! این بزرگترین شانس منه!” سعی کرد به حرف‌های دو تا مرد گوش بده.

جان واندلور پرسید: “شنیدی یه نفر الماس راجا رو از برادرم توماس دزدیده؟”

شاهزاده فلوریزل جواب داد: “بله، شنیدم. فکر می‌کنم الماس باید ته دریا باشه. خطرناکه. باعث میشه آدم‌ها عجیب رفتار کنن.”

جان واندلور گفت: “به عنوان یک جوینده‌ی الماس و یک واندلور باهات موافق نیستم.” به نظر کمی عصبانی می‌رسید.

شاهزاده فلوریزل گفت: “ممکنه با من موافق نباشی، ولی یک الماس ارزش پولی زیادی داره و میتونه قدرت زیادی داشته باشه. باعث میشه آدم‌ها کارهای خیلی عجیبی انجام بدن.”

جان واندلور با غضب داد زد: “درسته. هر کاری برای پیدا کردن الماس راجا می‌کنم. و مطمئنم روزی پیداش می‌کنم، برای اینکه من بهترین جوینده‌ی الماس جهان هستم.”

وقتی آقای رولزز این حرف‌ها رو شنید، یک مرتبه خیلی ترسید.

آقای رولز فکر کرد: “اگه بفهمه الماس راجا دست منه چی؟” بعد به ساعتش نگاه کرد.

با خودش فکر کرد: “حالا باید برم، وگرنه قطار رو از دست میدم!”

مدت کوتاهی بعد، آقای رولز سوار قطار شد. وقتی مسئول بلیط گفت: “خوش‌شانسید! امشب فقط یک آقای دیگه تو واگن شما هست.” خوشحال شد.

ولی خوشحالی آقای رولز زیاد طول نکشید. نشست روی صندلیش در کوپه. یک مرد در راهرو ایستاده بود و سیگار می‌کشید. وقتی مرد برگشت، قلب آقای رولز از جاش بیرون اومد. یک زخم روی صورتش داشت. آقای رولز از ترس پر شده بود. آقای دیگه، جان واندلور بود!

متن انگلیسی فصل

Chapter three

The Prince and the Diamond Hunter

The more Mr Rolles looked at the Rajah’s Diamond, the more he was attracted to it. It was as large as a duck’s egg! Mr Rolles next did something very unusual for his character. He quickly looked around the garden to see if anyone was there. When he saw that no one was there, he quickly put the box with the diamond inside his pocket. Then he quietly left the garden and took it back to his room. Now Mr Rolles was a thief!

Mr Rolles still needed to talk to his landlord so he returned to the garden. A few minutes later the police inspector arrived with Harry Hartley. Terrified, Mr Raeburn immediately gave back all the diamonds he had. As for Mr Rolles, he told the police what he knew, and added, ‘I suppose your investigation is finished now.’

‘Oh no! We’re still missing some other jewels. There’s a magnificent tiara and also the most valuable piece, the Rajah’s Diamond,’ answered the inspector.

‘I suppose you’ll find it soon. It must be very difficult to sell such a famous diamond,’ replied Mr Rolles nervously.

‘Not really; the thief can cut the diamond into smaller pieces. Then he can sell them separately,’ said the inspector.

After everyone left, Mr Rolles returned to his room. He was happy that now he knew how to sell the diamond. There was only one problem: he did not know how to cut diamonds. He looked in all his books, which had no useful advice at all, but then he remembered an old friend in Edinburgh.

‘Of course! Why didn’t I think of it before? My friend’s a jeweller - he can teach me how to cut diamonds,’ thought Mr Rolles.

He decided he could not wait so he decided to take the night train to Edinburgh the next day. The following afternoon, he left his bags at the railway station because his train was not leaving until the evening. He had time to have dinner at his club first.

He met a friend of his when he arrived at the club.

‘You’re lucky to be here tonight. Prince Florizel of Bohemia and John Vandeleur are having dinner here,’ said his friend.

‘I know Sir Thomas Vandeleur, but I have never met his brother,’ Mr Rolles replied.

‘Well, John Vandeleur is a great adventurer. He travels around the world looking for diamonds. He knows all about them,’ said his friend.

When he heard this, Mr Rolles suddenly became very interested in the two men.

‘You must try to listen to their conversation. I’m sure it’s going to be very interesting,’ added his friend.

‘But how will I know who they are?’ asked Mr Rolles.

‘Oh, you can’t miss them! Prince Florizel is the finest gentleman in Europe. John Vandeleur is about seventy, with long, white hair and a scar across his face,’ answered his friend.

Mr Rolles hurried to the dining room. It was not difficult to find the Prince and John Vandeleur. The two of them sat at a table together, and were talking intently. There was no one at the table nearest to theirs.

‘Good! This is my big chance!’ thought Mr Rolles as he sat down at the table. He tried to listen to what the two men were saying.

‘Did you hear that someone stole the Rajah’s Diamond from my brother Thomas?’ asked John Vandeleur.

‘Yes, I heard all about it. I think that diamond should be at the bottom of the sea,’ replied Prince Florizel. ‘It’s dangerous. It makes people behave in strange ways.’

‘As a diamond hunter, and a Vandeleur, I can’t agree with you,’ said John Vandeleur. He seemed to be a bit angry.

‘You may not agree with me, but a diamond worth so much money can have great power. It can make people do very strange things,’ said Prince Florizel.

‘That’s right. I’ll do anything to find the Rajah’s Diamond. I’m sure I will one day because I’m the best diamond hunter in the world!’ cried John Vandeleur fiercely.

When he heard these words, Mr Rolles suddenly felt very frightened.

‘Oh, what if he finds out I have the Rajah’s Diamond?’ thought Mr Rolles. Then he looked at his watch.

‘I must leave now or I’ll miss my train!’ he thought.

A short time later, Mr Rolles got on his train. He felt happy when the conductor said, ‘You’re lucky! Tonight there is only one other gentleman sharing your carriage.’

But Mr Rolles was not happy for very long. He took a seat in his compartment. A man smoking a cigar was standing in the corridor. As the man turned around, Mr Rolles’s heart jumped! He had a scar across his face. Mr Rolles was filled with fear: the other gentleman was John Vandeleur!

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.