فصل 03

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: جزیره افسونگر / فصل 3

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 991 فصل

فصل 03

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

“تجارت ساخت و ساز”

بعد از نُه ماه در هایتی، کانوی مرد خوشحالی بود. کسب و کارش خوب پیش می رفت، و پول زیادی داشت در می آورد.او دفتری بزرگ در پورتوپرنس،خانه ای بزرگ، و صدها نفر داشت که برایش کار می کردند.او تعدادی زمین در نزدیکی پورتوپرنس داشت که در حال ساخت شهر جدیدی بود.در آنجاقبلاً صدها خانه ی جدید وجود داشت و خیلی از مردم نام شرکت ساخت و ساز کانوی را می دانستند.ولی کانوی یک مشکل داشت، و می خواست یکی از دوستان کاریش، جکوز رمی، را ببیند.

تلفن روی میزش زنگ خورد. او آن را برداشت: “بله؟”

منشی اش گفت: “آقای رمی برای دیدن شما اینجاست، آقای کانوی.”

“فوراً بفرستش داخل.” چند لحظه بعد، جکوز رمی وارد اتاق شد.

“جکوز، از دیدنت خوشحالم. ممنون که آمدی. بنشین.”

جکوز گفت: “ممنون. توپشت تلفن گفتی که مشکلی داری.”

کانوی گفت: “بله. “ اول که به هایتی آمدم تو کمک کردی زمین شهر جدیدم را بخرم. تعدادی از خانه ها آماده هستند. و مردم در آنها زندگی می کنند. ولی الان، زمین بیشتری نیاز دارم.

جکوز گفت: هرجایی می توانی زمین بخری.

می دانم. ولی یک تکه زمین نزدیک خانه هایم می خواهم. مردم به فروشگاه نیاز خواهند داشت، وشاید بتوانم یک هتل و چندتا خانه ی دیگر هم بسازم.

جکوز گفت: کدام تکه زمین را می خواهی؟

“خب مشکل همین است.” کانوی مداد و یک تکه کاغذبیرون آورد و شروع به کشیدن یک نقشه کرد.او گفت: ببشتر خانه ها اینجا هستند. حالا بخاطر دریا نمی توانم جنوب یا شرق خانه ها را بسازم. زمینِ طرف شمال هم خوب نیست.آب زیادی در آنجااست. بنابراین فقط میتوانم طرف غربی ساخت و ساز انجام دهم. فقط می توانم روی این تپه خانه بسازم.

جکوز گفت: “خب تپه را بخر و بعد می توانی طرف دیگرِ تپه هم خانه های بیشتری بسازی.”

کانوی گفت: من هم همین قصد را دارم اما مشکلی وجود دارد. او به سوی میز رفت و عکسی را برداشت. عکس یک گورستان بود. او عکس گورستان را به جکوز داد.متوجه هستی. آسان نخواهد بود. می خواهم روی این گورستان خانه بسازم.

جکوز با دقت به عکس نگاه کرد.او گفت: خیلی قدیمی است و این خوب است. اگر فقط تعداد کمی آدم آنجا برود شاید بتوانی آن را بخری. ولی اگر تازه باشد و مردم زیادی آنجا بروند،عصبانی خواهند شد و خریدن آن سخت خواهد بود برو و به سنگها نگاهی بینداز. ببین آنجا چقدر قدمت دارند. با چندنفر از دوستانم صحبت می کنم. شاید بتوانند کمک کنند.

خیلی ممنون، جکوز. من این را فراموش نمی کنم.

جکوز گفت: کاری نکردم. خواهش میکنم. به من بگو سنگها چقدر قدمت دارند و من تا چند روز دیگر دوباره به تو تلفن خواهم کرد.

متن انگلیسی فصل

Chapter three

The Building Business

After nine months in Haiti, Conway was a happy man. His business was going well, and he was making a lot of money. He had a large office in Port au Prince, a big house, and hundreds of people were working for him. He had some land near Port au Prince, and he was building a new town. There were already hundreds of new houses, and many people knew the name Conway Construction. But Conway had a problem, and he wanted to see a business friend, Jacques Remy.

The telephone on his desk rang. He picked it up. ‘Yes?’

‘Mr Remy is here to see you, Mr Conway,’ said his secretary.

‘Send him in immediately.’ A few moments later, Jacques Remy came into the room.

‘Jacques, it’s nice to see you. Thank you for coming. Sit down.’

‘Thanks,’ said Jacques. ‘You said on the phone that you had a problem.’

‘Yes,’ said Conway. ‘You helped me buy the land for the new town when I first came to Haiti. Some of the houses are ready, and people are living in them. But now I need more land.’

‘You can buy land anywhere,’ said Jacques.

‘I know, but I want a piece of land near my houses. People will need shops, and perhaps I can build a hotel too, and some more houses.’

‘What piece of land do you want?’ asked Jacques.

‘Well, that’s the problem.’ Conway took out a pencil and a piece of paper, and began to draw a map. ‘Most of the houses are here,’ he said. ‘Now, I can’t build on the south or the east side of the houses because of the sea. On the north side the land is no good. There is too much water in it. So I can only build on the west side. I can only build on this hill.’

‘Good,’ said Jacques. ‘Buy the hill and then you can build more houses on the other side too.’

‘I want to,’ said Conway, ‘but there’s a problem.’ He went over to the desk and picked up a photograph. It was a photograph of a graveyard. He gave the photo-graph of the graveyard to Jacques. ‘You see, it won’t be easy. I want to build on the graveyard.’

Jacques looked at the photograph carefully. ‘It’s very old,’ he said, ‘and that’s good. If only a few people go there, perhaps you can buy it. But if it is new and a lot of people go there, they will be angry, and it will be difficult to buy it. Go and look at the stones. Find out how old the place is. I’ll talk to some friends. Perhaps they can help.’

‘Thank you very much, Jacques. I won’t forget this.’

‘It’s nothing,’ said Jacques. ‘Tell me how old the stones are, and I’ll ring you again in a few days.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.