فصل چهارم

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: مرگ در یخچال / فصل 4

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

فصل چهارم

توضیح مختصر

دانشمندی ایده‌ای داره که آل بهش علاقه‌منده.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم

فیوچرز

آل تا ۴ ماه رفت و من هر روز خونه‌ی بزرگ‌ و زیباش رو تمیز کردم. ولی یک بار هم به من زنگ نزد.

وقتی برگشت، حالش خوب نبود. لاغر، سفید و مریض به نظر می‌رسید. سعی کردم باهاش حرف بزنم، ولی گوش نداد. من فقط یک زن آشپز و نظافتچی بودم. حالا دوستان جدید زیادی داشت و چند تا از دوستانش خیلی عجیب بودن.

اول شبی در ماه نوامبر با فیوچرز آشنا شدم. یک پارتی در خونه‌ی آل بود و وقتی بعد از کار رفتم اونجا یک ماشین بزرگ و مشکی بیرون دیدم. شبیه یه ماشین کسل‌کننده بود، و وقتی رفتم داخل، فکر کردم آدم‌ها هم کسل‌کننده به نظر می‌رسن. ولی فقط از بیرون بود. از داخل به اندازه‌ی حیوان‌های وحشی خطرناک بودن.

یک مرد تاجر با کت و شلوار تیره روبروی آل نشسته بود و زن جوونی روی دسته‌ی صندلی کنارش نشسته بود. مرد حدوداً ۴۰ ساله بود، با موهای خاکستری. زن خیلی جوون‌تر بود، ۲۴ ساله شاید. موهای مشکی بلند داشت و لباس آبی پوشیده بود. اول فکر کردم دختر مرد باشه، ولی بعد آل گفت: “سلام، الن. با دوستان جدیدم آشنا شو. دن فیوچر و زنش لیندا. در نیومکزیکو آشنا شدیم.”

حدوداً ده نفر اونجا بودن. حرف می‌زدن و به موسیقی گوش می‌دادن. یکی دو تا نوشیدنی خوردیم و بعد آل و لیندا رفتن در استخر شنا کنن. نشستم و آفتاب عصر زیبا رو بر فراز دریا تماشا کردم. فیوچر کنارم نشست. وقتی آل به آرومی از استخر بیرون اومد، بدن لاغرش رو تماشا کردیم، و دن گفت: “زندگی خیلی کوتاهه، اینطور فکر نمی‌کنی؟”

پرسیدم: “منظورت چیه؟”

لبخند زد. دندون‌های زیبای سفیدی داشت. “پدر من سال گذشته مرد. ۶۵ ساله بود. زیاد نیست، هست؟ ۶۵ سال زندگی.”

گفتم: “خوب، شاید نیست. ولی … “

“فکر کن آفتاب چند بار عصرها غروب کرده. ۱۰ بیلیون، شاید ۱۰۰ بیلیون بار؟ صد بیلیون عصر به این زیبایی، ولی پدرم شاید نشست و فقط چند صد تا از اونها رو تماشا کرد. میدونی، ما فقط مدت کوتاهی زندگی می‌کنیم، مثل پرنده‌ها.”

گفتم: “بله، متوجهم.” متعجب بهش نگاه کردم. مردهای تاجر معمولاً همچین حرف‌هایی نمی‌زنن. و بعد مردهای تاجر معمولاً به مهمونی‌های آل نمیان. موهای فیوچر به شکل زیبایی کوتاه شده بودن. لباس‌های خوب، و ساعت گرون‌قیمتی داشت. قوی و سالم به نظر می‌رسید. چرا می‌خواست درباره مرگ حرف بزنه؟ تنها شخص مریض توی این خونه آل بود. دن فیوچر در این باره چی میدونست؟

دوباره لبخند زد. “میدونی، نیاز نیست بمیریم. مدت کوتاهی بعد، آدم‌ها ۱۵۰ سال عمر می‌کنن، شاید هم بیشتر. فقط کافیه پول داشته باشی. همش همین. من در نیومکزیکو به برادرت اینو گفتم و خیلی علاقمند بود. شاید شما هم علاقه‌مند باشید؟”

فکر کردم: آه، نه. این مرد دیوونست. پرسیدم: “شما … عضو یکی از این کلیساهای جدید هستید؟”

“نه، نه. من دانشمندم. میتونم همه چیز رو در این باره بهت بگم، اگه دوست داشته باشی …”

ولی نگفت، چون همون لحظه آل اومد سمت من و گفت: “نیاز به نوشیدنی بیشتر و غذا داریم. غذا چطوره، الن؟ کمی همبرگر در یخچال هست.” و من هم رفتم همبرگرها رو بیارم.

آل پول داشت و من نداشتم. و من یک زن بودم. بنابراین نوشیدنی‌ها رو آوردم و آشپزی کردم. و حدود ساعت ۱۰ رفتم خونه. دیگه چیزی درباره دن فیوچر و ایده‌ی دیوانه‌وارش نفهمیدم.

ولی دو هفته بعد چیزهای زیادی در این باره فهمیدم.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FOUR

The futures

He went away for four months, and I cleaned his beautiful big house every day. But he didn’t phone me once.

And when he came back, he wasn’t OK. He looked thin and white and sick. I tried to talk to him, but he didn’t listen. I was just the cook and cleaning woman. He had a lot of new friends now. And some of these friends were very strange.

I first met the Futures one night in November. There was a party at Al’s house, and when I went there after work, I saw a big black car outside. It looked like a boring car, and when I went inside, I thought the people looked boring too. But that was only on the outside. Inside, they were as dangerous as wild animals.

A businessman in a dark suit sat opposite Al, with a young woman on the arm of a chair beside him. The man was about forty years old with grey hair. The woman was much younger - about twenty-four maybe. She had long black hair, and was wearing a blue dress. At first I thought she was the man’s daughter, but then Al said: ‘Hi, Ellen! Meet my new friends - Dan Future and his wife Linda. We met in New Mexico.’

There were about ten other people there, talking and listening to music. We had one or two drinks, and Al and Linda went for a swim in the pool. I sat and watched the beautiful evening sun over the sea, and Dan Future sat beside me. We watched Al’s thin body “when he got slowly out of the pool, and Dan said: ‘Life’s so very short, don’t you think?’

‘What do you mean?’ I asked.

He smiled; he had beautiful white teeth. ‘My father died last year. He was sixty-five. That’s not much, is it? Sixty- five years of life.’

‘Well, maybe not,’ I said. ‘But. . .’

‘Think how many times the sun has gone down in the evenings. Ten billion times, maybe, a hundred billion? A hundred billion evenings as beautiful as this, but my father sat and watched maybe only a few hundred of them. We only live a short time, like birds, you know.’

‘Yes, I see,’ I said. I looked at him, surprised. Businessmen don’t usually say things like that; but then businessmen didn’t usually come to Al’s parties. Dan Future’s hair was beautifully cut, he had an expensive watch, nice clothes - he looked strong and healthy. Why did he want to talk about death? The only sick person in this house was Al. What did Dan Future know about that?

He smiled again. ‘We don’t have to die, you know. Soon, people are going to live a hundred and fifty years, maybe more. You just need to have money, that’s all. I told your brother about it in New Mexico, and he was very interested. Maybe you are, too?’

Oh, no, I thought, the man’s crazy. ‘Are you, er… do you belong to one of these new churches?’ I asked.

‘No, no. I’m a scientist. I can tell you all about it, if you like…’

But he didn’t, because at that minute Al came up to me, and said: ‘We need some more drinks, and food! How about some food, Ellen? There are some hamburgers in the freezer!’ And so I went to get them.

Al had the money, and I didn’t. And I was a woman. So I got the drinks and cooked, and about ten o’clock I went home. And I didn’t learn any more about Dan Future and his crazy ideas. Not then.

But I learned a lot about them, two weeks later.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.