فصل ششم

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: مرگ در یخچال / فصل 6

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

فصل ششم

توضیح مختصر

الن برق فریزر آل رو قطع می‌کنه و پلیس‌ها میگیرنش.

  • زمان مطالعه 11 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

کلید

روز بعد فیوچرها تمام اوراقی که اسم آل روش بود رو برام فرستادن. اوراق رو به جان نشون دادم. جان گفت: “نیاز به یک وکیل داری. این آدم‌ها مجرمن.”

بنابراین یک وکیل گرفتم، ولی کمکی نکرد. برای یک وکیل خوب، نیاز به پول هست و من هم پول نداشتم. به نزدیکترین دفتر وکالت رفتم، ولی رفتار وکیل صمیمی نبود و کمکی نکرد. بهم گفت: “نیم ساعت ۱۰۰ دلار میشه و قبل از حرف زدن باید پولش رو بدی.” وقتی ۱۰۰ دلار رو دادم بهش، ساعتش رو در آورد و گذاشت روی میز جلوش.

مرد کوتاهی بود و موی زیادی نداشت. یک صورت خسته و سفید داشت. چشم‌هاش مثل سنگ سرد و خاکستری بودن. وقتی داستانم رو براش تعریف کردم، گفت: “ممکن نیست.”

“ولی درسته! این رو بخون!” اوراق رو به آرومی خوند. بعد لبخند زد و به ساعتش نگاه کرد.

گفت: “خوب، خیلی جالبه. موافقم که این آدم‌ها مجرم هستن، ولی برای گرفتن خونه باید ثابت کنیم که برادرت مرده.”

“خب چطور میتونیم این کار رو بکنیم؟”

“خوب، می‌تونیم از دانشمندان بخوایم بگن کرونیکس عمل نمیکنه. ولی فیوچرها دانشمندان دیگری خواهند داشت که میگن عمل میکنه. بنابراین نیاز به یک دکتر داریم که بدن برادرت رو معاینه کنه و بگه که اون مرده. این ایده بهتری هست.”

خندیدم. “چطور یک دکتر میتونه بدن رو معاینه کنه؟ تا ۱۹۶- سیلیسیوس منجمد شده. فقط یک تکه یخه!”

“بله، خوب. سخته، خانم شور. این رو میفهمم.” وکیل به ساعتش نگاه کرد. “سخته، ولی باید این کار رو انجام بدیم. ولی … “ دوباره به اوراق نگاه کرد. “قبل از اینکه شروع کنیم، باید بهتون بگم که وکیل دن فیوچر یکی از بهترین وکلای کشور هست. شاید من بتونم ببرم و شاید نتونم. ولی هزینه زیادی براتون خواهد داشت.”

پرسیدم: “چقدر؟”

“اول ۵۰ هزار دلار. شاید بعدها بیشتر.”

به آرامی بلند شدم. گفتم: “فراموشش کنید. من فقط ۳۰۰ دلار در بانک دارم و هیچ غذایی هم تو خونه نیست.” به صورت پیر و خسته وکیل نگاه کردم. “من نمیتونم ببرم، میتونم، برای اینکه هیچ پولی ندارم! فیوچرها اون خانه رو از من دزدیدن و من نمی‌تونم کاری در این‌ باره بکنم!” از دفتر بیرون دویدم.

تا یک هفته عصبانی بودم، هر روز، تمام روز. در کار سر مردم فریاد می‌کشیدم، سر بچه‌ها فریاد می‌کشیدم. جان مست شد، من هم بشقاب تخم مرغ‌، اسپاگتی و همبرگر رو پرت کردم سرش. اون من رو زد و رفت پیش یکی از دوست‌دخترهاش بمونه. ناراحت نبودم. جان احمق و تنبل بود. مثل همه‌ی مردها.

دو بار از جلوی خونه‌ی آل رد شدم و ماشین مشکی رو بیرون دیدم. فکر کردم: اون خونه متعلق به منه! اون آدم‌ها خونه رو از من دزدیدن و من نمی‌تونم کاری بکنم.

هیچی؟

یک شب خوابی دیدم. در خوابم بدن منجمد آل رو دیدم، با کلیدی در دهنش. کلید گرم بود و یخ سر منجمد آل آب شد. بعد کلید حرکت کرد و کل بدن آل رو گرم کرد. آل دهنش رو باز کرد. جیغ کشید و مرد.

ساعت ۲ بیدار شدم. خیلی ساکت بود. مهتاب در اتاق بود و هیچ ماشینی در خیابان بیرون حرکت نمی‌کرد. شروع به فکر به خوابم کردم. کلید! البته. یک‌مرتبه نقشه‌ای داشتم.

بلند شدم و شلوار و تیشرت مشکیم رو پوشیدم و رفتم خونه‌ی آل. ماشین مشکی بزرگ بیرون بود. ولی هیچ چراغی در خونه روشن نبود. ماشینم رو ۲۰۰ متر دورتر پارک کردم و بی سر و صدا به سمت در حرکت کردم.

فیوچرها نمیدونستن من کلید دارم. در رو خیلی آروم باز کردم و وارد نشیمن بزرگ شدم. هیچ صدایی نمی‌اومد. همه خواب بودن. کلیدم در اتاق موسیقی رو هم باز کرد. تمام درهای خونه رو باز میکرد.

رفتم داخل و به آل نگاه کردم.

هنوز اونجا بود. بدن نقره‌ای و صورت آبی یخی در اون محفظه شیشه‌ای. اتاق پر از نور آبی بود و صدای آروم برق.

برق- خودش بود! آل اینجا برای موسیقیش نیاز به برق داشت و البته برای فریزر هم نیاز به برق زیادی بود. کنار فریزر یک کلید برق بزرگ بود. دستم رو گذاشتم روی کلید و لبخند زدم. گفتم: “خداحافظ، آل.” بعد برق رو خاموش کردم.

نور آبی خاموش شد و صدای آروم متوقف شد. خیلی تاریک بود. ولی نرفتم. مدتی طولانی اونجا ایستادم. میخواستم مطمئن باشم.

بعد از حدود ۲۰ دقیقه صدا شروع شد. صداهایی از داخل فریزر. چراغ قوه‌ام رو روشن کردم و بهش نگاه کردم.

فریزر پر از گاز بود، مثل ابر. گاز از یخ می‌اومد. صدای آرومی درست میکرد. ده دقیقه دیگه منتظر موندم تا مطمئن شدم. گاز بیشتری بود. صداهای آروم بیشتر. فریزر داشت گرمتر میشد!

خیلی آروم رفتم طبقه بالا و از در ورودی رفتم بیرون. لبخند زدم. فکر کردم: “آل! الان واقعاً داری میمیری! و وقتی تو بمیری، همه این چیزها مال من میشه. و فیوچرها می‌تونن با ماشین احمقانه‌اشون برن.”

با خوشحالی دستم رو روی ماشین مشکی بزرگ کشیدم. و این اشتباه بزرگ من بود. چون…

بیب! بیب! بیب! ماشین آلارم داشت و صدای خیلی بلندی ایجاد کرد. همچنین چراغ‌های ماشین رو هم روشن و خاموش کرد …

با سرعت شروع به دویدن به سمت ماشینم دویست متر دورتر کردم. ولی یه ماشین پلیس از گوشه‌ای پیچید و من رو دید! دو تا پلیس پیاده شدن، دست‌های من رو گرفتن، و من رو سوار ماشین‌شون کردن.

یه مرد گفت: “خیلی‌خب، همه‌ی اینها برای چیه؟ لباس مشکی، سه صبح، آلارم ماشین، فکر می‌کنم دزد ماشین گرفتیم، پیت؟”

“آره!” مرد دیگه با دستش صورتم رو لمس کرد. “زن جوونی هم هست! خیلی‌خب، بیا ببریمش پاسگاه.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SIX

The Key

Next day, the Futures sent me all the papers with Al’s name on. I showed them to John. ‘You need a lawyer,’ he said. ‘These people are criminals.’

So I got a lawyer, but it didn’t help. You need money for a good lawyer, and I had nothing. I went to the nearest lawyer’s office, but the lawyer was unfriendly and unhelpful. ‘It costs $100 for half an hour, and you pay before we talk,’ he told me. When I gave him the $100, he took off his watch and put it on the table in front of him.

He was a small man with not much hair and a white, tired face. His eyes were cold and grey, like stones. When I told him my story he said: ‘It’s not possible.’

‘But it’s true! Read this!’ He read the papers slowly, then smiled and looked at his watch.

‘Well, this is very interesting,’ he said. ‘I agree, these people are criminals. But to get the house, we have to show that your brother is dead.’

‘So how can we do that?’

‘Well, we can ask scientists to say that cryonics doesn’t work. But the Futures are going to have other scientists who say it does work. So we need a doctor to look at your brother’s body and say he’s dead. That’s a better idea.’

I laughed. ‘How can a doctor look at the body? It’s frozen to -196 Celsius. It’s just a piece of ice!’

‘Yes, well, that is difficult, Ms Shore, I do see that.’ The lawyer looked at his watch again. ‘It’s difficult, but that’s what we need to do. But…’ He looked at the papers again. ‘Before we begin, I have to tell you that Dan Future’s lawyer is one of the best in the country. Maybe I can win, and maybe I can’t. But it’s going to cost you a lot of money.’

‘How much?’ I asked.

‘$50,000 - at first. Maybe a lot more later.’

I stood up slowly. ‘Forget it,’ I said. I only had $300 in the bank, and there was no food in the house. I looked at the lawyer’s old, tired face. ‘I can’t win, can I, because I don’t have any money! The Futures are stealing that house from me, and I can’t do anything about it!’ I ran out of the office.

For a week I was angry - every day, all day. I shouted at people at work, I shouted at the kids. John got drunk, so I dropped a plate of eggs, spaghetti and hamburgers on his head. He hit me, and went to stay with one of his girlfriends. I wasn’t sorry - he was stupid and lazy, like all men.

Twice I drove past Al’s house, and saw the black car outside. That house belongs to me! I thought. Those people stole it from me! And I can do nothing.

Nothing?

One night I had a dream. In my dream I saw Al’s frozen body, with a key in his mouth. The key was warm, and the ice on Al’s frozen head changed to water. Then the key moved, and warmed Al’s body too. Al opened his mouth, screamed, and died.

At two o’clock I woke up. It was very quiet. There was moonlight in the room, and no cars were moving on the road outside. I began to think about my dream. The key! Of course. Suddenly, I had a plan.

I got up, put on a black shirt and jeans, and drove to Al’s house. The big black car was outside, but there were no lights on in the house. I left my car two hundred yards away, and walked quietly to the door.

The Futures didn’t know that I had a key. I opened the door very quietly, and went into the big living room. There was no sound - everyone was asleep. My key opened the music room too - it opened all the doors in the house.

I went in, and looked at Al.

He was still there - the silver body and icy blue face in the glass case. The room was full of blue light and the quiet noise of electricity.

Electricity - that was the thing! Al needed electricity in here for his music, and of course the freezer needed a lot of electricity too. Beside the freezer was a big electric switch. I put my hand on the switch, and smiled. ‘Goodbye, Al,’ I said. Then I switched the electricity off.

The blue lights went off, and the quiet noise stopped. It was very dark. But I didn’t go. For a long time I just stood there. I wanted to be sure.

After about twenty minutes, the sound began. Noises, from inside the freezer. I switched on my flashlight and looked at it.

The freezer was full of gas, like a cloud. The gas came from the ice; it made small noises. I waited another ten minutes, until I was sure. There was more gas, more small noises. The freezer was getting warmer!

Very quietly I went upstairs, and out of the front door. I smiled. ‘Al,’ I thought, ‘you are really dying now! And when you are dead, all this is going to belong to me! And the Futures can drive away in their stupid car!’

Happily, I touched the big black car with my hand. And that was my big mistake. Because…

BEEP! BEEP! BEEP! The car had an alarm, and it made a very loud noise. It also turned the car’s lights on - on, off, on, off, on, off…

Quickly, I began to run to my car, two hundred yards away. But a police car came round the corner and saw me! Two policemen got out, took hold of my arms, and pushed me into their car.

‘OK, what’s all this?’ one man said. ‘Black clothes, three in the morning, car alarm - I think we’ve got a car thief, Pete!’

‘Yeah!’ The other man touched my face with his hand. ‘A young woman, too! OK, let’s take her to the station.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.