فصل هفتم

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: مرگ در یخچال / فصل 7

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

فصل هفتم

توضیح مختصر

الن در دادگاه محکوم به قتل برادرش میشه.

  • زمان مطالعه 13 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

در دادگاه

ساعت ۳:۱۵ صبح به پاسگاه پلیس رسیدم و چیزی نگفتم. فیوچرها ساعت ۳:۴۵ رسیدن. دن گفت: “ماشین ما بود. کسی سعی کرد اون رو بدزده.”

پلیس جواب داد: “آره، باشه، آقا. ما زن رو گرفتیم. اینجاست.”

بعد من گفتم: “شما خونه‌ی من رو دزدیدید. من هم میخواستم ماشین شما رو بدزدم. اینطوری خوبه، مگه نه؟” حقیقت نداشت، ولی بهم زمان می‌داد. وقتی همه داشتیم در پاسگاه پلیس صحبت می‌کردیم، آل هر دقیقه گرم‌تر میشد.

بنابراین از ساعت ۴ صبح تا ۵ با عصبانیت حرف زدیم. من خوشم میومد! بعد فیوچرها مجبور شدن گزارش‌شون رو روی سه ورق کاغذ برای پلیس بنویسن. بنابراین بعد از ساعت ۶:۰۰ بود که برگشتن خونه و من خوشحال بودم. چون می‌دونستم خیلی دیر کردن. فکر کردم آل تا الان دیگه منجمد نیست. مرده.

البته فهمیدن. ساعت ۸ فیوچرها برگشتن و دردسر زیادی درست شد. فریاد کشیدن: “آل مرده! تو اون رو کشتی! تو یخچال رو خاموش کردی و برادرت رو کشتی!”

خندیدم. گفتم: “البته که من اینکارو نکردم. اون از قبل مرده بود. من فقط در مصرف برق صرفه‌جویی کردم.”

به همین دلیل هم امروز در دادگاه هستم. پلیس به من میگه قاتل، و تمام روزنامه‌ها از من نوشتن. و البته حالا نه یکی، بلکه دو تا وکیل خوب دارم. وکلا رایگان هستن، چون من هیچ پولی ندارم، ولی مشهور هستم. و اونها میخوان در تلویزیون باشن. و به خاطر وکلای گرونم، پلیس و فیوچرها واقعاً احمق به نظر می‌رسن.

وکلای من بارها و بارها گفتن: “آل شور از قبل مرده بود. اون به علت ایدز در حال مرگ بود و بعد داروی خواب خطرناکی مصرف کرد. یا خودش دارو رو خورده، یا فیوچرها این دارو رو بهش دادن. و بعد فیوچرها اون رو گذاشتن داخل یخچال و بدنش رو تا ۱۹۶- درجه سلسیوس منجمد کردن. هیچکس ممکن نیست وقتی یک تکه یخه زنده بمونه. بنابراین فیوچرها قاتل هستن، نه خواهرش الن. وقتی الن یخچال رو خاموش کرد، آل از قبل مرده بود. چطور کسی میتونه یک مرد مرده رو بکشه؟”

آدم‌ها هر روز از این مطلب در روزنامه‌ها می‌نویسن. و در تلویزیون دربارش حرف میزنن. بیشتر مردم فکر می‌کنن حق با من هست و فیوچرها اشتباه می‌کنن. هفته‌ی گذشته روزنامه‌ای سعی کرد صد هزار دلار به خاطر داستانم بهم پول بده، ولی وکلام بهم گفتن منتظر بمونم. و این هفته یک روزنامه‌ی دیگه سعی کرد ۲۰۰ هزار دلار بهم پول بده! این آخرین هفته از دادرسی من هست. به زودی آزاد میشم.

آزاد- و ثروتمند! بالاخره!

امروز وکلام در دادگاه سؤال‌هایی از من پرسیدن و من داستانم رو تعریف کردم. بعد نشستن و وکیل پلیس بلند شد.

وکیل پلیس زن جوانی هست، با موهای تیره کوتاه. خیلی سریع صحبت میکنه، با صدای قوی و خشن. باهوشه، میدونم. ولی الان دیگه اهمیتی نداره. فقط یک دکتر پیدا کرده که فکر می‌کنه کرونیک ممکنه. ما چهار تا دکتر خیلی مشهور پیدا کردیم که میگن ممکن نیست. میگن آل قبل از اینکه فریزر خاموش بشه، مرده بود. یا به خاطر داروی خواب، یا به خاطر سرما. بنابراین من چطور میتونم یک مرد مُرده رو بکشم؟

وکیل میپرسه: “خانم شور، برادرتون رو دوست داشتید؟”

میخندم. “نه، زیاد نه.”

“آه؟ چرا دوست نداشتید؟” لبخندی روی صورتش هست.

داستان خانواده‌ام رو برای دادگاه تعریف می‌کنم. چطور پدر و مادرم همه چیز رو به آل دادن و به من هیچی ندادن. چطور آل به من چیزی نداد. فقط خونه‌ی قدیمی پدر و مادرم رو داد. چطور خونه‌اش رو براش تمیز میکردم و در مهمونی‌هاش آشپزی می‌کردم. چطور وقتی مریض بود بهش کمک کردم، ولی اون هیچی بهم نداد.

وکلای من ناراحت به نظر می‌رسن. ولی مهم نیست. الان دیگه هیچی مهم نیست. هفته بعد آزاد میشم!

“برادر شما خیلی بیمار بود. ایدز داشت. شما اینو می‌دونستید؟”

“الان می‌دونم، برای اینکه دن فیوچر بهم گفت. بعد از مرگش. قبلاً نمی‌دونستم.”

“متوجهم. ولی شما میدونستید برادرتون بیماره و براش دارو بردید. درسته؟”

“بله، آوردم.”

“چرا نرفت پیش دکتر؟”

“چون من پرستار هستم و خواهرش. به من اعتماد داشت.”

“درسته. اون به شما اعتماد داشت، خواهرش.” وکیل به من نگاه میکنه. مدتی طولانی ساکته. من شروع به احساس سرما و ترس می‌کنم. کیسه‌ی پلیس رو از زیر میز بیرون میاره. باز می‌کنه و به آرومی یک سرنگ بیرون میاره. سرنگ رو بالا می‌گیره، جلوی صورتم.

“این رو ببینید، خانم شور. این رو قبلاً دیدید؟”

“نمیدونم، شاید.”

“میگید شاید. ولی اثر انگشت‌های شما روش هست، خانم شور. از بیمارستان میاد و این رو کنار تخت برادرتون پیدا کردیم. با ۲ تا سرنگ دیگه. شما اونها رو از بیمارستان دزدید و اونها رو به برادرتون دادید. درسته؟”

سکوت طولانی هست. با صدای خیلی آروم میگم: “بله، شاید.”

“چرا اینها رو دزدیدید؟”

“چرا؟ البته تا به آل کمک کنم. تا بهش کمک کنم موسیقی خوب بنوازه. اون مواد مخدر خوب می‌خواست.” بهش میگم آل چی بهم گفت.

“شما میگید مواد مخدر پاک و خوب. می‌دونید در این سرنگ چی بود، خانم شور؟”

“مواد خوب و پاک.”

“آه، نه، خانم شور. این مواد پاک و بی‌خطر نبودن. توی این سرنگ‌ها باکتری بود. باکتری خیلی خطرناک. باکتری که می‌تونه یک شخص سالم و قوی رو بکشه. باکتری که شخصی که ایدز داره رو خیلی سریع میکشه. و شاید مدتی قبل، کی میدونه؟ یک سرنگ دیگه بود. یک سرنگ کثیف که از بیمارستان نبود، بلکه مال یک مصرف‌کننده‌ی مواد توی خیابون بود. سرنگی که ایدز رو به برادرتون منتقل کرد.”

وکیل پلیس سرنگ رو میذاره روی میز و دوباره به من نگاه میکنه.

“ولی ما این سه تا سرنگ رو کنار تخت برادرتون پیدا کردیم و اثر انگشت‌های شما روش بود. میدونید چرا این باکتری خطرناک در اونها هست؟”

“نه … البته که نمیدونم.”

“نمیدونید، خانم شور؟ خوب، عجیبه. چون من می‌دونم چرا اونجا بودن و فکر می‌کنم همه در این دادگاه هم می‌دونن چرا اونجا بودن. شما از برادرتون متنفر بودید، مگه نه؟‌ چون اون ثروتمند بود و شما فقیر بودید. و چیزی به شما نمی‌داد. و شما مواد و سرنگ براش می‌دزدید، چون به شما اعتماد داشت. به شما، خواهرش، یک پرستار، اعتماد داشت!”

به آدم‌های توی دادگاه نگاه میکنه. لبخند کوچیکی روی صورتش هست. “ولی این بزرگترین اشتباه برادر شما بود. مگه نه، خانم شور؟ شما می‌خواستید اون بمیره، چون شما پول و خونه‌ی بزرگش رو می‌خواستید. درست مثل فیوچرها. بنابراین سرنگ با باکتری خطرناک بهش دادید. چون می‌خواستید اون رو بکشید!”

دادگاه الان خیلی ساکته، همه به من نگاه می‌کنن. ولی چیزی نیست که بخوام بگم. هیچی. برای اینکه همه چیز حقیقت داره.

“شما وقتی فریزر رو خاموش کردید برادرتون رو نکشتید، خانم شور. الان همه این رو میدونیم. ولی شما سعی کردید اون رو بکشید. به آرومی، هفته به هفته، ماه به ماه. سعی کردید اون رو به قتل برسونید. سرنگ‌های کثیف، مواد مخدر کثیف، باکتری خطرناک. می‌خواستید مرگ وحشتناک و آروم بهش بدید. فکر می‌کنم این دادگاه بخواد شما رو مدتی طولانی به زندان بفرسته، الن شور!”

اطراف اتاق دادگاه رو نگاه می‌کنم، به چهره‌ها. صدها چشم دارن من رو نگاه میکنن و همه از من متنفرن. همه. هیچکس منو درک نمیکنه. هیچکس منو دوست نداره. هیچکس نمیخواد منو نجات بده.

هیچکس.

اول هیچ احساسی ندارم، شروع به احساس سرما می‌کنم، مثل یخ. مثل یک بدن در فریزر.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SEVEN

In court

I arrived at the police station at 3.15 a.m., and said nothing. The Futures arrived at 3.45. ‘It was our car,’ Dan said. ‘Someone tried to steal it.’

‘Yeah, OK, sir,’ a policeman answered. ‘We’ve got the woman here.’

Then I said: ‘You stole my house, so I wanted to steal your car. That’s OK, isn’t it?’ It wasn’t true, but it gave me time. While we were all talking in the police station, Al was getting warmer every minute.

So we talked angrily from 4 a.m. until 5. I loved it! Then the Futures had to write their story on three pieces of paper for the police, so it was after six o’clock when they went back to the house. And I was happy, because I knew they were too late. By now, I thought, Al won’t be frozen. He’ll just be dead.

Of course, they found out. At eight o’clock the Futures came back and there was a lot of trouble. ‘Al’s dead!’ they shouted. ‘You killed him! You switched off the freezer and killed your brother!’

I laughed. ‘Of course I didn’t,’ I said. ‘He was dead already. I just saved you some electricity!’

That’s why I’m here in court today. The police called me a murderer, and all the newspapers wrote about me. And so of course now I have not one, but two really good lawyers! The lawyers are free, because I have no money, but I am famous, and they want to be on TV. And because of my expensive lawyers, the police and the Futures look really stupid.

‘Al Shore was dead,’ my lawyers say, again and again. ‘He was already dying of AIDS, and then he took a dangerous sleeping drug. Either he took the drug himself, or the Futures gave it to him. And then the Futures put him in a freezer and froze his body to -196 Celsius. Nobody can stay alive when they’re just a piece of ice. So the Futures are the murderers, not his sister Ellen. When she switched off the freezer, he was already dead. How can anybody kill a dead man?’

Every day, people write about this in the newspapers, and talk about it on TV. Most people think I’m right, and the Futures are wrong. Last week, a newspaper tried to give me $100,000 for my story, but my lawyers told me to wait. And this week, another newspaper tried to give me $200,000! This is the last week of the trial. Soon, I’m going to be free.

Free - and rich too! At last!

Today, my lawyers asked me questions in court, and I told my story. Then they sat down, and the police lawyer stood up.

The police lawyer is a young woman with short dark hair. She talks very quickly, in a hard, strong voice. She is clever, I know, but it doesn’t matter now. She found only one doctor who thinks that cryonics is possible. We found four very famous doctors who don’t. They say that Al was dead before I switched the freezer off, either because of the sleeping drug, or because of the cold. So how could I kill a dead man?

‘Ms Shore, did you love your brother?’ she asks.

I laugh. ‘No, not really.’

‘Oh? Why not?’ There is a small smile on her face.

I tell the court the story of our family. How our parents gave Al everything, and me nothing. How Al gave me nothing - only our parents’ old house. How I cleaned his house for him, and cooked at parties. How I helped him when he was sick, but he gave me nothing.

My lawyers look unhappy, but it doesn’t matter. Nothing matters now. Next week I’m going to be free!

‘Your brother was very sick. He had AIDS. Did you know that?’

‘I know now, because Dan Future told me. After Al was dead. I didn’t know before.’

‘I see. But you knew that your brother was sick, and you bought medicine for him, didn’t you?’

‘Yes, I did.’

‘Why didn’t he go to a doctor?’

‘Because I’m a nurse, and his sister. He trusted me.’

‘That’s right. He trusted you, his sister.’ The lawyer looks at me. For a long minute she is silent. I begin to feel cold and afraid. She takes a police bag from under her table, opens it, and slowly takes out a syringe. She holds it up, in front of my face.

‘Look at this, Ms Shore. Have you seen it before?’

‘I don’t know. Maybe.’

‘Maybe, you say. But it has your fingerprints on it, Ms Shore. It came from the hospital, and we found it by your brother’s bed, with two other syringes. You stole them from the hospital and gave them to your brother, didn’t you?’

There is a long silence. In a very small voice, I say: ‘All right, maybe I did.’

‘Why did you steal them?’

‘Why? To help Al, of course. To help him to play good music. He wanted clean drugs.’ I tell her what Al said to me.

‘Clean drugs, you say? Do you know what was in this syringe, Ms Shore?’

‘Clean safe drugs.’

‘Oh no, Ms Shore. These drugs weren’t clean or safe. These syringes also had bacteria in them - very dangerous bacteria. Bacteria that can kill a strong, healthy person. Bacteria that will kill a person with AIDS very quickly. And perhaps a while ago - who knows? - there was another syringe, a dirty syringe, not from a hospital but from a drug user in the streets. A syringe that gave your brother AIDS.’

The police lawyer puts the syringe down on the table, and looks at me again.

‘But we found these three syringes by your brother’s bed, with your fingerprints on them. Do you know why they had these dangerous bacteria in them?’

‘No… of course not.’

‘Don’t you, Ms Shore? Well, that’s strange, because I know why they were there. And I think everyone in this courtroom knows why they were there, too. You hated your brother, didn’t you? Because he was rich and you were poor, and he gave you nothing. And you stole drugs and syringes for him, because he trusted you! He trusted you, his sister, the nurse!’

She looks at the people in the court, a small smile on her young face. ‘But that was your brother’s big mistake, wasn’t it, Ms Shore? You wanted him to die, because you wanted his money and his big house - just like the Futures! So you gave him syringes with dangerous bacteria in them, because you wanted to kill him!’

The court is very quiet now, and everyone is looking at me. But there is nothing I can say. Nothing. Because it is all true.

‘You didn’t kill your brother when you switched off the freezer, Ms Shore. We all know that now. But you were trying to kill him. Slowly, week by week, month by month, you were trying to murder him. Dirty syringes, dirty drugs, dangerous bacteria - you wanted to give him a slow, terrible death. I think that this court will want to send you to prison for a very long time, Ellen Shore!’

I look around the courtroom at the faces. Hundreds of eyes are looking at me, and they all hate me, all of them. No one understands me, no one loves me, no one wants to save me.

No one.

I feel nothing, at first. Then I begin to feel cold, like ice. Like a body in a freezer.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.