سرفصل های مهم
تجربهی ترسناک
توضیح مختصر
جولی میفته توی آب و آنا میخواد جولی رو با خودش ببره کف دریاچه.
- زمان مطالعه 0 دقیقه
- سطح ساده
دانلود اپلیکیشن «زیبوک»
فایل صوتی
برای دسترسی به این محتوا بایستی اپلیکیشن زبانشناس را نصب کنید.
ترجمهی فصل
فصل هفتم
تجربهی ترسناک
یکمرتبه جولی میافته توی آب. آب سرده، خیلی سرد.
لباسهاش میکشنش پایین. یادش میاد که جلیقه نجاتش رو نپوشیده.
فکر میکنه: “وای، نه! من شناگر خوبی نیستم! باید جلیقهی نجاتم رو پیدا کنم. میتونه من رو روی آب نگه داره.
” اطرافش رو در آب نگاه میکنه و دنبال جلیقه نجاتش میگرده، ولی نمیتونه پیداش کنه. شروع به وحشت میکنه. بعد آنا رو یادش میاد. کجاست؟
داد میزنه: “آنا آنا آه، امیدوارم حالش خوب باشه. امیدوارم نرفته باشه زیر قایق.”
با ناامیدی اطرافش رو نگاه میکنه. یک جزیره در نزدیکیهاست. میتونه تا ساحل اونجا شنا کنه؟
فکر میکنه: “جزیره زیاد دور نیست. میتونم سعی کنم تا اونجا شنا کنم. میتونم کمک بگیرم و برگردیم دنبال آنا.” شروع به شنا میکنه ولی خیلی سخته.
آب سرده، و بازوها و پاهاش خیلی زود خسته میشن. توقف میکنه و شروع به داد زدن میکنه: “آنا! آنا! کجایی؟ صدامو میشنوی؟ حالت خوبه؟”
هیچکس جواب نمیده. هیچ چیزی به غیر از باد و بارون روی دریاچه نیست.
“آه، خدای من لطفاً کمکم کن !خیلی خستهام!” جولی هقهق گریه میکنه. دوباره اطرافش رو نگاه میکنه و داد میزنه: “یه نفر کمکم کنه! کمکم کنید!”
یکمرتبه آنا جلوش در آب ظاهر میشه.
جولی داد میزنه: “آنا حالت خوبه! از دیدنت خیلی خوشحالم!”
آنا دستهاش رو به طرف جولی دراز میکنه. میگه: “نگران نباش، جولی من اینجام. میفهمی؟ میتونم کمکت کنم.”
ولی اشکالی وجود داره. آنا در آب شنا نمیکنه توی آب ایستاده. نور روشن اطرافش حالا روشنتر از قبل شده.
داره لبخند میزنه. میگه: “جولی، جولی، بیا دوست باشیم. میخوام دوستم باشیم! میخوام ببرمت خونهام. با من بیا” و دستهای جولی رو میگیره.
جولی به آنا نگاه میکنه. آنا به جولی نگاه میکنه. جولی سعی میکنه جای دیگه رو نگاه کنه، ولی نمیتونه. چشمهای تیرهی آنا نیروی خاصی دارن. دوباره و دوباره میگه: “با من بیا، جولی. با من بیا.”
جولی حالا خیلی آروم شنا میکنه. صدای خودش رو میشنوه که میگه: “چیکار باید بکنم، آنا؟”
آنا با لبخند جواب میده: “باید شنا کنی کف دریاچه. آب گرم و دوست داشتنیه. آب خونهی توئه، جولی.”
جولی که هنوز به چشمهای آنا نگاه میکنه، میگه: “بله، آنا. باهات شنا میکنم پایین.”
آنا نزدیکشه. آنا جلوشه. داره زیر آب با صدای ضعیف و دور باهاش حرف میزنه. داره میگه: “دنبالم بیا، جولی دنبالم بیا. ما دوست میشیم، خواهر میشیم. هالی هاو رو فراموش کن. پائول رو فراموش کن. خانوادت رو فراموش کن. با من بیا…”
جولی به پدر و مادرش فکر نمیکنه، یا برادرش. هالی هاو یادش نمیاد. فقط چشمهای آنا رو میتونه ببینه. دستهای آنا رو روی شونههاش احساس میکنه.
فشارش میده پایین. جولی زیر آب با آنا آشنا میکنه میره پایین و پایین به سایههای عمیق دریاچه پایینتر و پایینتر به آبهای کونیستون.
یکمرتبه یه نور نقرهای توی آب برق میزنه. گردنبند محفظهدار نقره! چشمهای جولی نور رو دنبال میکنن و یک دقیقه به آنا نگاه نمیکنه.
بلافاصله متوجه میشه کجاست. پا میزنه و شروع به شنا کردن به بالا، به سطح آب میکنه. قلبش تند و تند میتپه. باید هوا بگیره!
بالا، بالا، بالا. بعد میره بالای آب. نفس عمیقی میکشه و شروع به فریاد میکنه: “کمک! کمک! یه نفر کمکم کنه!”
متن انگلیسی فصل
CHAPTER SEVEN
A Frightening Experience
Suddenly Julie is in the water. It is cold, very cold.
Her clothes are pulling her down. She remembers that she isn’t wearing her life jacket.
“Oh no” she thinks. “I’m not a good swimmer! I must find my life jacket. It can keep me above the water.
” She looks around in the water for the life jacket but she can’t find it. She begins to panic. Then she remembers Anna. Where is she?
“Anna Anna” she calls, “Oh, I hope she’s all right. I hope she isn’t under the boat.”
She looks around desperately. There is an island nearby. Can she swim to the beach there?
“The island isn’t too far,” she thinks. “I can try to swim to it. I can get help and we can come back and look for Anna.” She starts to swim but it is very difficult.
The water is cold and her arms and legs get tired very quickly. She stops and begins to shout, “Anna! Anna! Where are you! Can you hear me? Are you all right?”
No one answers. There is nothing on the lake but the wind and the rain.
“Oh, God, please help me! I’m so tired!” sobs Julie. She looks around again and shouts, “Someone help me! Help me!”
Suddenly Anna appears in the water in front of her.
“Anna You’re okay” cries Julie. “I’m so happy to see you!”
Anna stretches her arms towards Julie. She says, “Don’t worry, Julie, I’m here. Do you understand? I can help you.”
But something is wrong. Anna isn’t swimming in the water, she is standing in it. The bright light around her is stronger than ever.
She is smiling. “Julie, Julie, let’s be friends. I want you to be my friend! I want to take you to my home. Come home with me,” she says, and she takes Julie’s hands.
Julie looks at Anna. Anna looks at Julie. Julie tries to look away but she can’t. There is a strange power in Anna’s dark eyes. She says again and again, “Come with me, Julie. Come with me.”
Julie is swimming very slowly now. She hears herself say “What must I do, Anna?”
“You must swim down to the bottom of the lake,” replies Anna smiling. “The water is warm, it’s lovely. The water is your home, Julie.”
“Yes, Anna,” says Julie, still looking into Anna’s eyes. “I’m going to swim down with you.”
Anna is near her. Anna is in front of her. She is talking to her under the water in a faint, far-away voice. She is saying, “Follow me, Julie, follow me.
We will be friends, sisters. Forget about Holly How. Forget about Paul. Forget about your family. Follow me.”
Julie doesn’t think about her parents, or her brother. She can’t remember Holly How. She can only see Anna’s eyes. She feels Anna’s hands on her shoulders.
She is pushing her down. Julie swims under the water with Anna, down and down into the deep lake shadows, deeper and deeper into Coniston Water.
Suddenly a small silver light flashes through the water. The silver locket! Julie’s eyes follow the light and she stops looking at Anna for a minute.
Immediately she realizes where she is. She kicks her legs and starts swimming up to the surface. Her heart beats faster and faster. She must get some air!
Up, up, up. Then she is on the top of the water. She takes a deep breath and begins to shout, “Help! Help! Someone help me!”