فصل 02

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: دیو و دلبر / فصل 2

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 991 فصل

فصل 02

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

“رز دلبر”

یک سال بعد پدر دلبر نامه مهمی دریافت می کند. او شش فرزند خود را صدا می زند و می گوید: به این نامه گوش دهید:

کشتی شما اینجاست.

آن در دریا گم نشده است.

لطفا به بندر بیاید.

همه خوشحال شدند. سه پسرگفتند:”این خبر فوق العاده است!”

پدرشان می گوید: بله،”کشتی با کالاهایم در بندر است.”

ما دوباره ثروتمندیم! روزالین می گوید “ما می توانیم لباس های زیبا بخریم.”

هورنتسیا می گوید: “ما می توانیم به خانه بزرگمان در شهر برگردیم.پدرش با خوشحالی می گوید: 《باید امروز به بندر بروم.》

هورنتسیا گفت: اوه، پدر، چند دست لباس نو و کلاه های جدید برایم بیاور.

بله ، روزالین گفت: و تعدادی کفش های نو و جواهرات نو. پدر دلبر به او نگاه می کند و می گوید: تو چه می خواهی، دلبر؟

دلبر گفت: خواهش می کنم پول خود را خرج نکنید، پدر…فقط برایم یک گل رز بیار .

پدر دلبر به بندر می رسد و کشتی خود را می یابد. اما هیچ کالایی در آن وجود ندارد - خالی است!

چه بد شانسی! با عصبانیت می گوید: باید به خانه بروم و این خبر بد را به بچه ها بدهم.

در راه خانه او از یک جنگل بزرگ عبور می کند. برف و کولاک است. او گم می شود.

اوفکر می کند:من کجام؟ کجا می توانم بروم؟ خیلی سرد و خسته هستم. او صدای گرگ ها را می شنود و می ترسد. ناگهان یک قصر بزرگ در جنگل می بیند. و چراغ های جلوی پنجره ها که روشن است.

اوه! خوبه، او فکر می کند:شاید مردم قصر به من کمک کنند.

اسبش را به اصطبل نزدیک قصر می برد. او در بزرگ قصر را می زند اما هیچ کس جواب نمی دهد. بیرون در کمی منتظر می ماند. بعد در را باز می کند و داخل می شود. اون یک تالار بزرگ با شومینه را می بیند و یک میز طویل با مقدار زیادی غذا که روی آن است.

سردش است و نزدیک بخاری می نشیند.

او فکر میکند :چقدر عجیب است،هیچکس اینجا نیست.

او گرسنه است و در کنار میز می نشیند و شروع به خوردن می کند.

بعد خوابش می آید. او یک تختخواب گرم و راحت پیدا می کند و به خواب می رود. صبح روز بعد چند دست لباس جدید کنار تختش پیدا کرد.

چه خوب! ! لباساهای جدید! او فکر می کند: یک نفر در این قصر زندگی می کند. 

از پنجره بیرون را نگاه می کند و متعجب می شود.

فکر می کند:برفی نمی بارد و یک روز زیباست!و در باغ هم گل هست.

لباس می پوشد و به تالار می رود. بیسکویت، شکلات و شیر روی میز طویل قرار دارد. نشست و گفت: از این صبحانه عالی متشکرم. نگاهی به اطراف می اندازد، اما کسی را نمی بیند.

او می خورد و تصمیم می گیرد به خانه برود.به اصطبل می رود و اسبش را برمیدارد. در باغ تعدادی گل رز می بیند.

دلبر یک رز میخواست.اوفکر می کند.یکی از زیباترین را بچیند و ناگهان صدای وحشتناکی را می شنود.اوبرمیگردد و هیولای زشتی را میبیند.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWO

Beauty’s Rose

A year later Beauty’s father gets an important letter. He calls his six children and says, ‘Listen to this letter:’

“You ship is here.”

“It is not lost at sea!”

“Please come to the port.”

Everyone is happy. ‘This is wonderful news!’ say the three sons.

‘Yes,’ says their father, ‘the ship with my goods is in the port.’

‘We’re rich again!’ says Rosalind. ‘We can buy beautiful clothes.’

‘We can go back to our big house in the city,’ says Hortensia. ‘I must go to the port today,’ says her father happily.

‘Oh, father,’ says Hortensia, ‘bring me some new clothes and new hats.’

‘Yes,’ says Rosalind, ‘and some new shoes and jewels.’ Beauty’s father looks at her and says, ‘What do you want, Beauty?’

‘Please don’t spend your money, father,’ says Beauty. ‘Just bring me a rose.’

Beauty’s father gets to the port and finds his ship. But there are no goods on it - it is empty!

‘What bad luck!’ he says angrily. ‘I must go home and tell the children the bad news.’

On the way home he crosses a big forest. It is snowing and windy. He is lost.

‘Where am I?’ he thinks. ‘Where can I go? I’m very cold and tired.’ He hears some wolves and he is afraid. Suddenly he sees a big castle in the forest. And there are lights in the windows.

‘Oh, good!’ he thinks. ‘Perhaps the people in the castle can help me.’

He takes his horse to the stable near the castle. He knocks on the big door of the castle but no one answers. He waits outside the door. Then he opens the door and goes inside. He sees a big hall with a fireplace. There is a long table with a lot of food on it.

He is cold and sits near the fireplace.

‘How strange,’ he thinks, ‘there’s no one here.’

He is hungry and sits down at the table and starts to eat.

Then he is sleepy. He finds a warm, comfortable bed and falls asleep. The next morning he finds some new clothes near his bed.

‘How nice! New clothes!’ he thinks. ‘A kind person lives in this castle.’

He looks out of the window and is surprised.

‘It’s not snowing and it’s a beautiful day!’ he thinks. ‘And there are flowers in the garden.’

He gets dressed and goes to the hall. There are biscuits, chocolate and milk on the long table. He sits down and says, ‘Thank you for this lovely breakfast.’ He looks round but sees no one.

He eats and decides to go home. He goes to the stable and gets his horse. In the garden he sees some roses.

‘Beauty wants a rose,’ he thinks. He takes a lovely one. Suddenly he hears a terrible noise. He turns round and sees an ugly monster.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

  • rokni rokni

    مشارکت : 0.1 درصد

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.