خرس

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: آخرین موهیکان / فصل 10

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

خرس

توضیح مختصر

اونکاس، دونکان، چشم شاهین و آلیس از دهکده‌ی هورون‌ها فرار می‌کنن.

  • زمان مطالعه 3 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دهم

خرس

ماگوئا به دونکان و آلیس نگاه کرد. خندید و به طرفشون رفت. یک مرتبه خرس تو اتاق بود. سریع ماگوئا رو گرفت. ماگوئا نتونست تکون بخوره. نمی‌تونست برگرده.

دونکان به طرف هورون دوید. دست‌های ماگوئا رو بست و پاهای ماگوئا رو هم بست. ماگوئا شروع به حرف زدن کرد. ولی دونکان یک پارچه گذاشت تو دهنش.

چشم شاهین سر خرس رو برداشت. گفت: “باید سریعاً بریم. آلیس، تو یه پتو بپوش. تو زن مریض هورون میشی. بعد میتونی از دهکده‌ی هورون‌ها خارج بشی.”

چشم شاهین دوباره سر خرس رو گذاشت روی سرش. آلیس یه پتو کشید روی سرش. دونکان، آلیس رو برد بیرون غار و چشم شاهین پشت سر دونکان رفت.

رئیس هورون بیرون غار بود.

دونکان گفت: “دارم زن مریض رو میبرم. فردا برمی‌گردونمش خونه‌ی شما.”

چشم شاهین، دونکان و آلیس از دهکده خارج شدن. بعد چشم شاهین، دونکان و آلیس رو از راهی هدایت کرد.

چشم شاهین بهشون گفت: “این راه به رودخونه‌ی کوچیکی میره. یه تپه می‌بینید. دهکده‌ی دلاوِرها نزدیک تپه هست. پیش دلاوِرها در امان خواهید بود.”

دونکان پرسید: “تو میخوای چیکار کنی؟”

چشم شاهین گفت: “باید برگردم دنبال اونکاس.”

در دهکده هوا تاریک بود. هورون‌ها توی خونه‌هاشون بودن. خوابیده بودن. چشم شاهین دنبال اونکاس گشت. دیدبان پوست خرس پوشیده بود. توی همه‌ی ساختمان‌ها رو گشت. بعد دو تا مرد بیرون یک خونه دید. نگهبان بودن. ولی خوابیده بودن. چشم شاهین بی سر و صدا وارد خونه شد.

اونکاس روی زمین دراز کشیده بود. دست‌ها و پاهاش با طناب بسته بودن. چشم شاهین سر خرس رو برداشت. اونکاس لبخند زد.

با صدای آرومی گفت: “چشم شاهین!”

چشم شاهین دست‌ها و پاهای اونکاس رو باز کرد. بعد پوست خرس رو در آورد. اونکاس و چشم شاهین سریعاً از دهکده بیرون دویدن.

چشم شاهین گفت: “میریم دهکده‌ی دلاوِرها.”

اونکاس گفت: “بله! دلاورها نوادگان پدربزرگم هستن. بهمون کمک می‌کنن.”

صبح روز بعد، هورون‌ها رفتن اونکاس رو بیارن. می‌خواستن بکشنش. پوست خرس رو پیدا کردن. ولی موهیکان رو پیدا نکردن.

بعد رفتن توی غار. یک زن مرده پیدا کردن. ولی آلیس رو پیدا نکردن.

ماگوئا رو پیدا کردن. دست‌ها و پاهاش بسته بودن. یه پارچه تو دهنش بود.

هورون‌ها دست‌ها و پاهای ماگوئا رو باز کردن. بعد پارچه رو از دهنش در آوردن.

ماگوئا عصبانی بود. داد زد: “اون زندانی موهیکان رو همین حالا بکشید!”

یکی از رؤسا گفت: “اون رفته.”

ماگوئا با عصبانیت داد زد و از غار بیرون دوید.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TEN

The Bear

Magua looked at Duncan and Alice. He laughed and went towards them. Suddenly the bear was in the room. It quickly held Magua. Magua could not move. He could not turn round.

Duncan ran to the Huron. He tied Magua’s arms. Then he tied Magua’s feet. Magua started to speak, but Duncan put a cloth into his mouth.

Hawk-eye took off the bear’s head. ‘We must go quickly,’ he said. ‘Alice, you will wear a blanket. You will be the sick Huron woman. Then you can leave the Hurons’ village.’

Hawk-eye put on the bear’s head again. Alice put a blanket over her head. Duncan carried Alice out of the cave. And Hawk-eye followed Duncan.

The Huron chief was outside the cave.

‘I am taking the sick woman away,’ said Duncan. ‘I will bring her to your house tomorrow.’

Hawk-eye, Duncan and Alice left the village. Then Hawk-eye led Duncan and Alice to a path.

‘This path goes to a small river,’ Hawk-eye said to them. ‘You will see a hill. The village of the Delawares is near the hill. You will be safe with the Delawares.’

‘What are you going to do?’ asked Duncan.

‘I must go back for Uncas,’ said Hawk-eye.

It was dark in the village. The Hurons were in their houses. They were asleep. Hawk-eye was looking for Uncas. The scout was wearing the bear’s skin. He looked in all the buildings. Then he saw two men outside a house. They were guards. But they were asleep. Hawk-eye quietly went inside the house.

Uncas was lying on the floor. His hands and feet were tied with rope. Hawk-eye took off the bear’s head. Uncas smiled.

‘Hawk-eye,’ he said quietly.

Hawk-eye untied Uncas’ hands and feet. Then he took off the bear’s skin. Uncas and Hawk-eye ran quickly from the village.

‘We shall go to the Delawares’ village,’ said Hawk- eye.

‘Yes!’ said Uncas. ‘The Delawares are the children of my grandfather. They will help us.’

The next morning, the Hurons went to get Uncas. They were going to kill him. They found the bear’s skin. But they did not find the Mohican.

Then they went to the cave. They found a dead woman. But they did not find Alice.

They found Magua. His hands and feet were tied. A cloth was in his mouth.

The Hurons untied Magua’s hands and feet. They took the cloth from his mouth.

Magua was angry. ‘Kill the Mohican prisoner now!’ he shouted.

‘He has gone,’ said one of the chiefs.

Magua shouted with anger. And he ran out of the cave.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.