"کمک کِی میرسه؟"

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: آخرین موهیکان / فصل 6

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

"کمک کِی میرسه؟"

توضیح مختصر

ماگوئا دخترهای ژنرال مونرو رو با خودش می‌بره.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

“کمک کِی میرسه؟”

روزها گذشت. ارتش فرانسه با تفنگ‌هاشون به سنگر ویلیام هنری تیراندازی کردن. سربازان انگلیسی زیادی کشته شدن. ژنرال مونرو منتظر موند. ولی ژنرال وب هیچ سربازی نفرستاد. مونرو، چشم شاهین رو با پیغامی به سنگر ادوارد فرستاد.

ژنرال وب نامه‌ای برای مونرو به چشم شاهین داد. دیده‌بان شروع به برگشتن به سنگر ویلیام هنری کرد. ولی سربازان فرانسوی جلوش رو گرفتن. نامه رو گرفتن. دستان چشم شاهین رو با طناب بستن.

صبح روز بعد، دونکان هیوارد کنار دروازه‌های سنگر ویلیام هنری ایستاده بود. دید که سه تا مرد دارن به طرف سنگر میان. رفت پیش ژنرال مونرو.

گفت: “ژنرال مونرو، دو تا از سربازان فرانسوی کنار دروازه‌های سنگر هستن. چشم شاهین هم با اونهاست. ولی کمک کِی از سنگر ادوارد میرسه؟”

چشم شاهین اومد تو اتاق ژنرال مونرو.

گفت: “ژنرال وب یک نامه بهم داد که بدم به شما. ولی سربازان فرانسوی گرفتنش. ژنرال مونت‌کالم می‌خواد با شما حرف بزنه. باید برید به اردوگاه اون.”

یک افسر فرانسوی در دروازه‌های سنگر به دیدن مونرو و دونکان اومد. در اردوگاه فرانسوی‌ها به چادر ژنرال مونت‌کالم رفتن.

افسران فرانسوی و رؤسای هندی در داخل چادر بودن. بعد دونکان ماگوئا رو دید. ماگوئا برای فرانسوی‌ها می‌جنگید! هورون به دونکان نگاه کرد و لبخند زد.

مونت‌کالم اول حرف زد. با مونرو حرف زد.

گفت: “خوب ژنرال، خوب جنگیدی. ولی حالا باید جنگ رو تموم کنی.”

مونت‌کالم نامه‌ای به مونرو داد. مونرو سریع خوندش. بعد نامه رو داد به دونکان. نامه از طرف ژنرال وب بود.

“… نمی‌تونیم هیچ نیروی دیگه‌ای بفرستیم. هندی‌ها سربازان زیادی از ما کشتن…”

مونرو به دونکان نگاه کرد. حرف نزدن. بعد ژنرال مونت‌کالم با مونرو حرف زد. گفت: “تو و سربازانت باید سنگر ویلیام هنری رو ترک کنید. میتونید تفنگ‌هاتون رو ببرید. ولی گلوله‌هاتون رو نمی‌برید. افرادت، زن‌ها و بچه‌ها در امنیت خواهند بود. ولی سنگر رو می‌سوزونیم.”

ژنرال مونرو ناراحت بود. گفت: “صبح میریم.” بعد، اون و دونکان برگشتن به سنگر.

ماگوئا عصبانی شده بود. با رؤسای هورون‌ها حرف زد. “انگلیسی‌ها سنگر رو ترک می‌کنن. فرانسوی‌ها اونها رو نمی‌کشن. ولی انگلیسی‌ها دشمنان هورون‌ها هستن. ما انگلیسی‌ها رو میکشیم!”

سه هزار انگلیسی - سربازان، زنان و بچه‌ها - از سنگر خارج شدن. از جلوی سربازان فرانسوی رد شدن و به طرف جنگل رفتن. سربازان انگلیسی تفنگ‌هاشون رو برداشته بودن، ولی هیچ گلوله‌ای نداشتن.

ماگوئا و هورون‌ها در جنگل ایستاده بودن. سنگر ویلیام هنری رو تماشا کردن. انگلیسی‌ها از سنگر خارج شدن و وارد جنگل شدن. بعد دو هزار هندی حمله کردن.

انگلیسی‌ها نتونستن بجنگن. هیچ گلوله‌ای در تفنگ‌هاشون نداشتن. انگلیسی‌های زیادی کشته شدن.

آلیس و کورا پدرشون رو دیدن. داشت به طرف اردوگاه فرانسوی‌ها می‌دوید. میخواست بره مونت‌کالم رو پیدا کنه. می‌خواست تقاضای کمک کنه.

آلیس فریاد زد: “پدر! پدر! ما اینجاییم!”

ولی مونرو صداشون رو نشنید. توقف نکرد.

ماگوئا داشت تماشا میکرد. دوید پیش کورا. گفت: “حالا با من میای؟”

کورا گفت: “هرگز! من زنت نمیشم.”

بعد هورون نگاهش کرد. ولی حرف نزد. بعد به طرف آلیس برگشت. دست‌های آلیس رو گرفت. آلیس رو به طرف یک اسب کشید.

کورا داد زد: “صبر کن!” و دنبالشون دوید.

ماگوئا آلیس رو گذاشت روی اسب. بعد کورا رو هم گذاشت روی اسب. بعد هورون دخترها رو از مسیری به طرف دریاچه‌ی هوریکان برد.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SIX

‘When Will Help Come?’

Days passed. The French army fired their big guns at Fort William Henry. Many English soldiers were killed. General Munro waited. But General Webb did not send any soldiers. Munro sent Hawk-eye to Fort Edward with a message.

General Webb gave Hawk-eye a letter for Munro. The scout started to go back to Fort William Henry. But French soldiers stopped him. They took the letter. They tied Hawk-eye’s hands with rope.

The next morning, Duncan Heyward was standing by the gates of Fort William Henry. He saw three men coming towards the fort. He went to General Munro.

‘General Munro,’ he said. ‘Two French soldiers are at the gates of the fort. Hawk-eye is with them. But when will help come from Fort Edward?’

Hawk-eye came into General Munro’s room.

‘General Webb gave me a letter for you,’ he said. ‘But the French soldiers took it. General Montcalm wants to speak to you. You must go to his camp.’

A French officer met Munro and Duncan at the gates of the fort. They went to General Montcalm’s tent in the French camp.

There were French officers and Indian chiefs in the tent. Then Duncan saw Magua. Magua was fighting for the French! The Huron looked at Duncan and smiled.

Montcalm spoke first. He spoke to Munro.

‘You have fought well, General,’ he said. ‘But now you must stop fighting.’

Montcalm gave a letter to Munro. Munro read it quickly. Then he gave it to Duncan. The letter was from General Webb.

“…we cannot send any more men. The Indians have killed too many of my soldiers…”

Munro looked at Duncan. They did not speak. Then General Montcalm spoke to Munro. ‘You and your soldiers must leave Fort William Henry,’ he said. ‘You can take your guns. But do not take your bullets. Your men, women and children will be safe. But we will burn the fort.’

General Munro was unhappy. ‘We will leave in the morning,’ he said. Then he and Duncan went back to the fort.

Magua was angry. He spoke to the Huron chiefs. ‘The English will leave the fort. The French will not kill them. But the English are the enemies of the Hurons. We will kill the English!’

Three thousand English people - soldiers, women and children - left the fort. They walked past the French soldiers and they walked towards the forest. The English soldiers carried their guns. But they had no bullets.

Magua and the Hurons were standing in the forest. They watched Fort William Henry. The English left the fort and walked into the forest. Then two thousand Indians attacked!

The English could not fight. They had no bullets in their guns. Many of the English were killed.

Alice and Cora saw their father. He was running towards the French camp. He was going to find Montcalm. He was going to ask for help.

‘Father! Father!’ shouted Alice. ‘We are here!’

But Munro did not hear them. He did not stop.

Magua was watching. He ran to Cora. ‘Will you come with me now?’ he said.

‘Never!’ said Cora. ‘I will not be your wife.’

The Huron looked at her. But he did not speak. Then he turned to Alice. He held Alice’s arms. He pulled her towards a horse.

‘Stop!’ shouted Cora. And she ran after them.

Magua put Alice on the horse. Then he put Cora on the horse too. The Huron took them along a path towards Lake Horican.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.