نبرد در آبشار گلن

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: آخرین موهیکان / فصل 3

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

نبرد در آبشار گلن

توضیح مختصر

هورون‌ها، خواهرها و دونکان رو گروگان می‌گیرن.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

نبرد در آبشار گلن

چشم شاهین صبح روز بعد دونکان رو زود از خواب بیدار کرد.

گفت: “باید بریم. من قایق رو میارم. دوشیزه کورا و دوشیزه آلیس رو بیدار کن. ولی صدایی در نیار.”

دونکان رفت پشت غار. با صدای آروم گفت: “کورا، آلیس. بیدار شید.”

یک‌مرتبه از بیرون صداهای فریاد و جیغ‌ اومد. دونکان دوید جلوی غار. از جنگل صدای تفنگ‌ میومد. هندی‌های زیادی اون طرف رودخونه بودن.

دونکان فکر کرد: “هورون‌ها!”

بعد دونکان چشم شاهین رو دید. دیده‌بان داشت از روی یه تخته سنگ صاف تیراندازی می‌کرد. دونکان دید یک هورون افتاد توی آب جاری. بعد، هورون‌های دیگه دویدن عقب توی جنگل.

چشم شاهین برگشت داخل غار. گفت: “رفتن.”

دونکان پرسید: “برمیگردن؟”

چشم شاهین جواب داد: “بله، برمی‌گردن. دوشیزه کورا و دوشیزه آلیس باید اینجا در غار بمونن. ما میریم روی تخته سنگ‌ها و منتظر هورون‌ها میمونیم.”

دونکان، چشم شاهین، اونکاس و چینگاچوک با تفنگ‌هاشون نشستن. پشت تخته سنگی نزدیک آبشار نشستن. منتظر موندن. دقیقه‌ها سپری شد. بعد یک ساعت گذشت.

یک‌مرتبه، دوباره فریادهای وحشیانه‌ای از هورون‌ها شنیدن. چهار تا هندی از روی تخته سنگی صاف به طرف غار دویدن. چینگاچوک و اونکاس شلیک کردن. دو تا هورون اول افتادن روی زمین. هورون سوم پرید روی چشم شاهین. هر دو مرد هم چاقو داشتن. ولی چشم شاهین قوی‌تر از هورون بود. هورون رو با چاقوش کشت.

هورون چهارم با دونکان درگیر شد. اونکاس دوید که به افسر کمک کنه. موهیکان جوون هورون رو کشت. بعد دونکان و اونکاس دویدن عقب به طرف تخته سنگ‌ها.

هورون‌های اون طرف رودخونه دوبار شروع به تیراندازی کردن. و چینگاچوگ بهشون تیراندازی کرد.

تیراندازی ادامه پیدا کرد. تخته سنگ‌ها و درخت‌های نزدیک غار از صد جا شکسته بودن. ولی چشم شاهین و دوستانش آسیبی ندیده بودن. و کورا و آلیس داخل غار در امان بودن.

چشم شاهین یک هورون رو اون طرف رودخونه روی یه درخت دید. دیده‌بان تفنگ درازش رو بلند کرد و شلیک کرد. فریادی اومد و یک هندی از روی درخت افتاد پایین.

چشم شاهین گفت: “من دیگه گلوله‌ای ندارم. اونکاس، برو توی قایق کانو. چند تا گلوله تو کانو هست.”

اونکاس سریع دوید اون طرف تخت سنگ صاف. ولی خیلی دیر شده بود. یک هورون داشت قایق رو به اون طرف رودخونه هل می‌داد!

دونکان، چشم شاهین و دو تا موهیکان برگشتن توی غار.

دونکان پرسید: “حالا چیکار می‌تونیم بکنیم؟”

چشم شاهین چند دقیقه‌ای فکر کرد. گفت: “روی راه‌ها نگهبانانی خواهد بود. هورون‌ها تمام مسیرها رو زیر نظر می‌گیرن. ما باید شنا کنیم. باید بپریم توی رودخونه. آب جاری ما رو از جلوی هورون‌ها رد میکنه.”

دیده‌بان به کورا و آلیس نگاه کرد.

کورا گفت: “ما نمی‌تونیم شنا کنیم. من و آلیس اینجا میمونیم. شما برید پیش ژنرال مونرو در سنگر ویلیام هنری. ژنرال مونرو باید سربازانی بفرسته.”

چینگاچوک، اونکاس و چشم شاهین با صدای آروم با هم حرف زدن. بعد چینگاچوک از غار بیرون دوید و پرید توی رودخونه. یک لحظه بعد، چشم شاهین تفنگ درازش رو گذاشت زمین و پشت سر چینگاچوک رفت. آب جاری اونها رو برد.

کورا به اونکاس نگاه کرد. گفت: “با اونها برو.”

موهیکان جوون گفت: “من میمونم.”

کورا گفت: “نه! لطفاً، اونکاس. همراهشون برو!” اونکاس ناراحت بود. ولی اون هم پرید توی آب.

کورا به دونکان نگاه کرد.

دونکان گفت: “من میمونم.” به آلیس نگاه کرد. “نمیتونم تو رو تنها بذارم.”

صدای فریادهایی از هورون‌ها از روی تخته سنگ صاف می‌اومد. دونکان به بیرون از غار نگاه کرد.

هورون‌ها داشتن از پشت تخت سنگ‌های نزدیک آبشار نگاه می‌کردن.

دونکان فکر کرد: “اونا دارن دنبال ما می‌گردن.” سریع برگشت داخل غار.

به کورا و آلیس گفت: “دوستانمون به زودی کمک میارن.”

کورا ترسیده بود. صورتش سفید شده بود. داد زد.

دونکان برگشت و چهره‌ی وحشتناک ماگوئا رو دید!

ماگوئا پرسید: “موهیکان‌ها کجان؟ دیده‌بان - چشم شاهین - کجاست؟ تفنگ دراز کجاست؟”

یک‌مرتبه، غار پر از هورون‌ها بود. یکی از اونها تفنگ چشم شاهین رو برداشت.

دونکان گفت: “رفتن. به زودی کمک میارن.”

هورون‌ها عصبانی شدن. می‌خواستن زندانی‌هاشون رو بکشن. ولی ماگوئا سریع و آروم باهاشون حرف زد. بعد هورون‌ها، دونکان، کورا و آلیس رو بردن روی تخته سنگ صاف. یکی از هورون‌ها کانو رو آورد.

ماگوئا گفت: “سوار قایق بشید!” دونکان و خواهرها سوار قایق شدن. ماگوئا و هورون‌ها بردنشون اون طرف رودخونه.

زندانی‌ها اون طرف رودخونه از کانو پیاده شدن. ماگوئا و پنج تا هورون پیش اونا موندن. بقیه‌ی هورون‌ها رفتن توی جنگل.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER THREE

The Fight at Glenn’s Falls

Hawk-eye woke Duncan early the next morning.

‘We must go,’ he said. ‘I will get the canoe. Wake Miss Cora and Miss Alice. But do not make any noise.’

Duncan went to the back of the cave. ‘Cora. Alice,’ he said quietly. ‘Wake up.’

Suddenly there were shouts and cries outside. Duncan ran to the front of the cave. The sound of guns came from the forest. There were many Indians on the other side of the river.

‘Hurons!’ thought Duncan.

Then Duncan saw Hawk-eye. The scout was shooting from the flat rock. Duncan saw a Huron fall into the rushing water. Then the other Hurons ran back into the forest.

Hawk-eye came back into the cave. ‘They have gone,’ he said.

‘Will they come back?’ asked Duncan.

‘Yes, they will come back,’ replied Hawk-eye. ‘Miss Cora and Miss Alice must stay here in the cave. We will go to the rocks and wait for the Hurons.’

Duncan, Hawk-eye, Uncas and Chingachgook sat with their guns. They sat behind some rocks near the waterfall. They waited. Minutes passed. Then an hour passed.

Suddenly they heard the wild cries of the Hurons again. Four Indians ran across the flat rock towards the cave. Chingachgook and Uncas fired their guns. The first two Hurons fell to the ground. The third Huron jumped on Hawk-eye. Each man had a knife. But Hawk-eye was stronger than the Huron. He killed the Huron with his knife.

The fourth Huron fought with Duncan. Uncas ran to help the officer. The young Mohican killed the Huron. Then Uncas and Duncan ran back to the rocks.

The Hurons on the other side of the river started to shoot again. And Chingachgook shot at them.

The shooting went on and on. Rocks and trees near the cave were broken in a hundred places. But Hawk- eye and his friends were not hurt. And Cora and Alice were safe in the cave.

Hawk-eye saw a Huron in a tree on the other side of the river. The scout lifted his long gun and fired. There was a cry and the Indian fell from the tree.

‘I have no more bullets,’ said Hawk-eye. ‘Uncas! Go to the canoe. There are some bullets in the canoe.’

Uncas ran quickly across the flat rock. But he was too late. A Huron was pushing the canoe across the river!

Duncan, Hawk-eye and the two Mohicans went back to the cave.

‘What can we do now?’ asked Duncan.

Hawk-eye thought for a few minutes. ‘There will be guards on the paths,’ he said. ‘The Hurons will watch every path. We must swim. We must jump into the river. The rushing water will take us past the Hurons.’

The scout looked at Cora and Alice.

‘We cannot swim,’ said Cora. ‘Alice and I will stay here. Go to General Munro at Fort William Henry. General Munro must send soldiers.’

Chingachgook, Uncas and Hawk-eye talked quietly together. Then Chingachgook ran out of the cave and jumped into the river. A moment later, Hawk-eye put down his long gun and followed Chingachgook. The rushing water took them away.

Cora looked at Uncas. ‘Go with them,’ she said.

‘I will stay,’ said the young Mohican.

‘No!’ said Cora. ‘Please, Uncas. Go with them!’ Uncas was unhappy. But he jumped into the water too.

Cora looked at Duncan.

‘I am going to stay,’ said Duncan. He looked at Alice. ‘I cannot leave you.’

There were shouts and cries from the Hurons on the flat rock. Duncan looked out of the cave.

The Hurons were looking behind the rocks near the waterfall.

‘They are looking for us,’ thought Duncan. He went quickly back into the cave.

‘Our friends will bring help soon,’ he said to Cora and Alice.

Cora was afraid. Her face was white. She cried out.

Duncan turned - and he saw the terrible face of Magua!

‘Where are the Mohicans?’ asked Magua. ‘Where is the scout, Hawk-eye -The Long Gun?’

Suddenly, the cave was full of Hurons. One of them picked up Hawk-eye’s gun.

‘They have gone,’ said Duncan. ‘They will bring help soon.’

The Hurons were angry. They were going to kill their prisoners. But Magua spoke to them, quickly and quietly. Then the Hurons took Duncan, Cora and Alice to the flat rock. One of the Hurons brought the canoe.

‘Get into the canoe!’ Magua said. Duncan and the sisters got into the canoe. Magua and the Hurons took them across the river.

The prisoners got out of the canoe on the other side of the river. Magua and five Hurons stayed with them. The other Hurons walked away into the forest.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.