دوشیزه ماری کوچولو

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: باغ مخفی / فصل 1

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

دوشیزه ماری کوچولو

توضیح مختصر

ماری دختر کوچیک بداخلاقیه که بعد از مرگ پدر و مادرش، قراره با عموش زندگی کنه.

  • زمان مطالعه 16 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

دوشیزه ماری کوچولو

هیچکس اهمیتی به ماری نمی‌داد. در هند به دنیا اومده بود، جایی که پدرش صاحب منصب بریتانیایی بود و سرش با کارش گرم بود و مادرش که خیلی زیبا بود، تمام وقت به مهمونی‌ها می‌رفت. بنابراین یک زن هندی، کامالا، استخدام کرده بودن که مراقب دختر کوچولو باشه. ماری بچه‌ی زیبایی نبود. صورت لاغر و عصبانی داشت و موهای تُنُک زرد. همیشه به کامالا دستور می‌داد و اون هم مجبور بود اطاعت کنه. ماری هیچ وقت به کسی غیر از خودش فکر نمی‌کرد. در حقیقت دختر کوچولوی خیلی خودخواه، ناسازگار و بد اخلاقی بود.

یک صبح خیلی گرم، وقتی ماری ۹ ساله بود، بیدار شد و دید به جای کامالا زن خدمتکار هندی دیگه‌ای کنار تختش نشسته.

با بدخلقی گفت: “اینجا چکار می‌کنید؟ برید! و بلافاصله کامالا رو بفرستید.”

زن به نظر ترسیده بود. “متأسفم، دوشیزه ماری. اون، اون، اون نمیتونه بیاد!”

اون روز اتفاق عجیبی داشت می‌افتاد. چند تا از خدمتکارهای خونه گم شده بودن و همه به نظر ترسیده می‌رسیدن. ولی هیچ کس چیزی به ماری نمی‌گفت و کامالا هنوز نیومده بود. بنابراین آخر سر ماری رفت توی باغچه و تنهایی زیر درخت بازی کرد. وانمود می‌کرد داره باغچه‌ی گل خودش رو درست می‌کنه، و گل‌های قرمز بزرگ چید تا بکاره توی زمین. تمام مدت داشت با بدخلقی به خودش می‌گفت:

“از کامالا متنفرم! وقتی برگرده میزنمش!” درست همون موقع دید مادرش با یه مرد انگلیسی جوان اومد توی باغچه. به بچه که به حرف‌هاشون گوش میداد توجهی نکردن.

مادرش با صدای نگران از مرد جوون پرسید: “خیلی بده، مگه نه؟”

مرد با جدیت جواب داد: “خیلی بده. آدم‌ها دارن مثل مگس میمیرن. توی این شهر موندن خطرناکه. باید برید روی تپه‌ها که بیماری نباشه.”

مادرش داد کشید: “آه، می‌دونم باید به زودی بریم.” یک مرتبه فریادهای بلندی از اتاق خدمتکارها که بغل خونه بود، شنیدن.

مادر ماری دیوانه‌وار داد کشید: “چی شده؟” “فکر می‌کنم یکی از خدمتکارهاتون همین الان مُرد. شما به من نگفتید بیماری تا اینجا، تا خونه‌ی شما رسیده!”

مادرش داد کشید: “نمی‌دونستم! زود باشید، با من بیاید!”

با هم دویدن داخل خونه.

حالا ماری فهمیده بود مشکل چیه. بیماری وحشتناک آدم‌های زیادی رو در شهر کشته بود و آدم‌ها در تمام خانه‌ها داشتن میمردن. در خونه‌ی ماری این کامالا بود که مرده بود. اون روز، بعدتر، سه تا خدمتکار دیگه هم اونجا مردن.

تمام طول شب و روز بعد آدم‌ها به خونه رفت و آمد می‌کردن و فریاد می‌کشیدن و داد میزدن. هیچکس به ماری فکر نمی‌کرد. ماری وحشت‌زده از صداهای وحشتناک و عجیب دور و برش تو اتاق خواب خودش قایم شده بود. گاهی گریه می‌کرد و گاهی می‌خوابید.

وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار شد، خونه ساکت بود.

با خودش فکر کرد: “شاید بیماری از بین رفته و دوباره حال همه خوب شده. به این فکر می‌کنم که کی به جای کامالا از من مراقبت میکنه؟ چرا هیچ کس برام غذا نیاورده؟ عجیبه که خونه اینقدر ساکت و آرومه.”

ولی درست همون موقع، صدای مردهایی رو از راهرو شنید.

یکیشون گفت: “چقدر غم‌انگیز! اون زن زیبا!”

دیگری گفت: “یه بچه هم بود، مگه نه؟ هر چند هیچکدوم از ما ندیدیمش.”

وقتی چند دقیقه بعد در رو باز کردن، ماری وسط اتاقش ایستاده بود. دو تا مرد از تعجب پریدن عقب.

ماری با بدخلقی گفت: “اسم من ماری لنوکسه. وقتی همه بیمار بودن، من خوابیده بودم و حالا گرسنمه.”

مرد مسن‌تر به بقیه گفت: “این بچه‌ایه که هیچکس تا حالا ندیده. همه فراموشش کرده بودن.”

ماری با عصبانیت پرسید: “چرا من فراموش شده بودم؟ چرا هیچکس نیومد از من مراقبت کنه؟”

مرد جوون‌تر با غمگینی بهش نگاه کرد. گفت: “بچه‌ی بیچاره! میدونی، دیگه کسی تو این خونه زنده نمونده. بنابراین کسی نمی‌تونه بیاد.”

ماری به این شکل عجیب و ناگهانی فهمید هم پدر و هم مادرش مردن. چند تا خدمتکاری هم که نمرده بودن، شب فرار کرده بودن. هیچکس دوشیزه ماری کوچولو رو به یاد نداشت. اون تنهای تنها شده بود.

از اونجایی که هیچوقت پدر و مادرش رو خوب نمی‌شناخت، به هیچ عنوان دلش براشون تنگ نشد. مثل همیشه فقط به خودش فکر می‌کرد.

به این فکر کرد که: “من کجا زندگی می‌کنم؟ امیدوارم با آدم‌هایی بمونم که بهم اجازه بدن هر کاری دلم میخواد بکنم.”

اول بردنش پیش یک خانواده انگلیسی که پدر و مادرش رو می‌شناختن. از خونه‌ی نامرتب و بچه‌های شلوغ‌شون متنفر بود و ترجیح می‌داد تنها توی باغچه بازی کنه. یک روز داشت بازی مورد علاقه‌اش رو می‌کرد و وانمود می‌کرد داره باغچه درست میکنه که یکی از بچه‌ها به اسم باسیل پیشنهاد داد کمکش کنه.

ماری داد زد: “برو! کمکت رو نمی‌خوام!”

باسیل لحظه‌ای عصبانی به نظر رسید، ولی بعد شروع به خندیدن کرد. دور ماری رقصید و رقصید و آواز کوتاه خنده‌داری درباره دوشیزه ماری و گل‌های احمقانه‌اش خوند. البته که این باعث بد خلقی ماری شد. هیچ کس تا حالا انقدر با نامهربونی بهش نخندیده بود.

باسیل گفت: “به زودی برمی‌گردی خونه و ما همه از اینکه رفتی خوشحال میشیم.”

ماری جواب داد: “من هم خوشحال میشم. ولی خونه کجاست؟”

باسیل خندید: “اگه ندونی احمقی! البته که انگلیس! داری میری با عموت، آقای آرچیبالد کراون زندگی کنی.”

ماری به سردی گفت: “هیچ وقت اسمش رو هم نشنیدم.”

باسیل گفت: “ولی من اطلاعاتی ازش دارم، برای اینکه حرف‌های پدر و مادرم رو شنیدم. در یک خونه‌ی بزرگ و قدیمی و دورافتاده زندگی میکنه و هیچ دوستی نداره. برای اینکه خیلی بد اخلاقه. پشتش خمیده است و نفرت‌انگیزه!”

ماری داد زد: “حرف‌هات رو باور نمیکنم!” ولی روز بعد، پدر و مادر باسیل توضیح دادن که ماری میره با عموش در یورکشایر در شمال انگلیس زندگی کنه. ماری کسل و بدخلق به نظر رسید و چیزی نگفت.

بعد از سفر دریایی طولانی، مستخدم آقای کراون، خانم مدلاک، در لندن به استقبالش اومد. با هم، با قطار به شمال رفتن. خانم مدلاک زن درشتی بود، با صورت خیلی قرمز و چشم‌های مشکی براق. ماری دوستش نداشت، ولی این چیز تعجب‌انگیزی نبود. برای اینکه ماری معمولاً آدم‌ها رو دوست نداشت. خادم مدلاک هم ماری رو دوست نداشت.

مستخدم خونه با خودش فکر کرد: “عجب بچه‌ی ناخوشایندیه. ولی شاید باید باهاش حرف بزنم.”

با صدای بلند گفت: “اگه بخوای میتونم کمی در رابطه با عموت برات بگم. اون تو یک خونه‌ی بزرگ و قدیمی، با فاصله‌ی دور از همه جا زندگی می‌کنه. خونه تقریباً صد تا اتاق داره، ولی بیشترشون بسته و قفلن. یه پارک بزرگ دور خونه وجود داره و همه جور باغچه‌ هم هست. چی فکر می‌کنی؟”

ماری جواب داد: “هیچی. برام مهم نیست.”

خانم مدلاک خندید. “تو دختر کوچولوی سختی هستی! خوب، اگه برای تو مهم نباشه، برای آقای کراون هم نیست. هیچ وقت برای کسی زمان نمیذاره. پشت خمیده داره، و میدونی، گرچه همیشه پولدار بوده، ولی تا وقتی ازدواج کرد شاد و خوشبخت نبود.”

ماری با تعجب تکرار کرد: “ازدواج کرد؟”

“بله، با یه دختر زیبا و شیرین ازدواج کرد و عمیقاً دوستش داشت. بنابراین وقتی مُرد…”

ماری که توجهش جلب شده بود، پرسید: “آه! مُرد؟”

“بله، مُرد. و آقای کراون حالا دیگه به کسی اهمیت نمیده. اگه تو خونه باشه، تو اتاق خودش میمونه و کسی رو نمیبینه. نمیخواد تو رو هم ببینه، بنابراین باید جلو چشمش نباشی و هر چی بهت گفته میشه رو انجام بدی.”

ماری به بیرون از پنجره قطار به آسمون خاکستری و باران خیره شد. چشم انتظار زندگی و خونه‌ی عموش نبود.

سفر قطار تمام روز به طول انجامید و وقتی به ایستگاه رسیدن هوا تاریک بود. بعد برای رسیدن به خونه مسافت زیادی رو با ماشین رفتن. شب سرد و بادی بود و به شدت بارون میبارید. ماری بعد از مدتی شروع به شنیدن صدایی عجیب و وحشی کرد. به بیرون از پنجره نگاه کرد، ولی چیزی به غیر از تاریکی ندید.

از خانم مدلاک پرسید: “این صدای چیه؟ دریا که نیست، هست؟”

“نه، زمین بایره. صدای باده که توی زمین‌های بایر میوزه.”

“زمین بایر چیه؟”

“چندین مایل زمین بایر و بیایونه که هیچ درخت و خونه‌ای روش نیست. خونه‌ی عموت دقیقاً لبه‌ی زمین بایر قرار گرفته.”

ماری به صدای عجیب و وحشت‌آور گوش داد. با خودش فکر کرد: “خوشم نمیاد، اصلاً خوشم نمیاد.” ناخوشایندتر از قبل به نظر رسید.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ONE

Little Miss Mary

Nobody seemed to care about Mary. She was born in India, where her father was a British official. He was busy with his work, and her mother, who was very beautiful, spent all her time going to parties. So an Indian woman, Kamala, was paid to take care of the little girl. Mary was not a pretty child. She had a thin angry face and thin yellow hair. She was always giving orders to Kamala, who had to obey. Mary never thought of other people, but only of herself. In fact, she was a very selfish, disagreeable, bad-tempered little girl.

One very hot morning, when she was about nine years old, she woke up and saw that instead of Kamala there was a different Indian servant by her bed.

‘What are you doing here?’ she asked crossly. ‘Go away! And send Kamala to me at once!’

The woman looked afraid. ‘I’m sorry, Miss Mary, she - she - she can’t come!’

Something strange was happening that day. Some of the house servants were missing and everybody looked frightened. But nobody told Mary anything, and Kamala still did not come. So at last Mary went out into the garden, and played by herself under a tree. She pretended she was making her own flower garden, and picked large red flowers to push into the ground. All the time she was saying crossly to herself,

‘I hate Kamala! I’ll hit her when she comes back!’ Just then she saw her mother coming into the garden, with a young Englishman. They did not notice the child, who listened to their conversation.

‘It’s very bad, is it?’ her mother asked the young man in a worried voice.

‘Very bad,’ he answered seriously. ‘People are dying like flies. It’s dangerous to stay in this town. You should go to the hills, where there’s no disease.’

‘Oh, I know!’ she cried. ‘We must leave soon!’ Suddenly they heard loud cries coming from the servants’ rooms, at the side of the house.

‘What’s happened?’ cried Mary’s mother wildly, ‘I think one of your servants has just died. You didn’t tell me the disease is here, in your house!’

‘I didn’t know!’ she screamed. ‘Quick, come with me!’

And together they ran into the house.

Now Mary understood what was wrong. The terrible disease had already killed many people in the town, and in all the houses people were dying. In Mary’s house it was Kamala who had just died. Later that day three more servants died there.

All through the night and the next day people ran in and out of the house, shouting and crying. Nobody thought of Mary. She hid in her bedroom, frightened by the strange and terrible sounds that she heard around her. Sometimes she cried and sometimes she slept.

When she woke the next day, the house was silent.

‘Perhaps the disease has gone,’ she thought, ‘and everybody is well again. I wonder who will take care of me instead of Kamala? Why doesn’t someone bring me some food? It’s strange the house is so quiet.’

But just then she heard men’s voices in the hall.

‘How sad!’ said one. ‘That beautiful woman!’

‘There was a child too, wasn’t there?’ said the other. ‘Although none of us ever saw her.’

Mary was standing in the middle of her room when they opened the door a few minutes later. The two men jumped back in surprise.

‘My name is Mary Lennox,’ she said crossly. ‘I was asleep when everyone was ill, and now I’m hungry.’

‘It’s the child, the one nobody ever saw!’ said the older man to the other. ‘They’ve all forgotten her!’

‘Why was I forgotten?’ asked Mary angrily. ‘Why has nobody come to take care of me?’

The younger man looked at her very sadly. ‘Poor child!’ he said. ‘You see, there’s nobody left alive in the house. So nobody can come.’

In this strange and sudden way Mary learnt that both her mother and her father had died. The few servants who had not died had run away in the night. No one had remembered little Miss Mary. She was all alone.

Because she had never known her parents well, she did not miss them at all. She only thought of herself, as she had always done.

‘Where will I live?’ she wondered. ‘I hope I’ll stay with people who’ll let me do what I want.’

At first she was taken to an English family who had known her parents. She hated their untidy house and noisy children, and preferred playing by herself in the garden. One day she was playing her favorite game, pretending to make a garden, when one of the children, Basil, offered to help.

‘Go away!’ cried Mary. ‘I don’t want your help!’

For a moment Basil looked angry, and then he began to laugh. He danced round and round Mary, and sang a funny little song about Miss Mary and her stupid flowers. This made Mary very cross indeed. No one had ever laughed at her so unkindly.

‘You’re going home soon,’ said Basil. ‘And we’re all very pleased you’re leaving!’

‘I’m pleased too,’ replied Mary. ‘But where’s home?’

‘You’re stupid if you don’t know that!’ laughed Basil. ‘England, of course! You’re going to live with your uncle, Mr Archibald Craven.’

‘I’ve never heard of him,’ said Mary coldly.

‘But I know about him because I heard Father and Mother talking,’ said Basil. ‘He lives in a big lonely old house, and has no friends, because he’s so bad-tempered. He’s got a crooked back, and he’s horrid!’

‘I don’t believe you!’ cried Mary. But the next day Basil’s parents explained that she was going to live with her uncle in Yorkshire, in the north of England. Mary looked bored and cross and said nothing.

After the long sea journey, she was met in London by Mr Craven’s housekeeper, Mrs Medlock. Together they travelled north by train. Mrs Medlock was a large woman, with a very red face and bright black eyes. Mary did not like her, but that was not surprising, because she did not usually like people. Mrs Medlock did not like Mary either.

‘What a disagreeable child!’ thought the housekeeper. ‘But perhaps I should talk to her.’

‘I can tell you a bit about your uncle if you like’ she said aloud. ‘He lives in a big old house, a long way from anywhere. There are nearly a hundred rooms, but most of them are shut and locked. There’s a big park round the house, and all kinds of gardens. Well, what do you think of that?’

‘Nothing,’ replied Mary. ‘It doesn’t matter to me.’

Mrs Medlock laughed. ‘You’re a hard little girl! Well, if you don’t care, Mr Craven doesn’t either. He never spends time on anyone. He’s got a crooked back, you see, and although he’s always been rich, he was never really happy until he married.’

‘Married?’ repeated Mary in surprise.

‘Yes, he married a sweet, pretty girl, and he loved her deeply. So when she died-‘

‘Oh! Did she die?’ asked Mary, interested.

‘Yes, she did. And now he doesn’t care about anybody. If he’s at home, he stays in his room and sees nobody. He won’t want to see you, so you must stay out of his way and do what you’re told.’

Mary stared out of the train window at the grey sky and the rain. She was not looking forward to life at her uncle’s house.

The train journey lasted all day, and it was dark when they arrived at the station. Then there was a long drive to get to the house. It was a cold, windy night, and it was raining heavily. After a while Mary began to hear a strange, wild noise. She looked out of the window, but could see nothing except the darkness.

‘What’s that noise?’ she asked Mrs Medlock. ‘It’s - It’s not the sea, is it?’

‘No, that’s the moor. It’s the sound the wind makes, blowing across the moor.’

‘What is a moor?’

‘It’s just miles and miles of wild land, with no trees or houses. Your uncle’s house is right on the edge of the moor.’

Mary listened to the strange, frightening sound. ‘I don’t like it,’ she thought. ‘I don’t like it.’ She looked more disagreeable than ever.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.