دیدار با کُلین

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: باغ مخفی / فصل 5

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

دیدار با کُلین

توضیح مختصر

ماری، پسر آقای کراون رو پیدا می‌کنه و باهاش دوست میشه.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پنجم

دیدار با کُلین

ماری نیمه شب بیدار شد. باران سنگینی دوباره شروع به باریدن کرده بود و باد به شدت اطراف دیوارهای خانه‌ی قدیمی می‌وزید. ماری یک مرتبه دوباره صدای گریه رو شنید. این بار تصمیم گرفت بفهمه صدای گریه‌ی کی هست. از اتاق خارج شد و در تاریکی به دنبال صدای گریه رفت. از گوشه‌ها پیچید، از درها رد شد، از پله‌ها بالا و پایین رفت و به سمت دیگه‌ی خونه رسید. بالاخره اتاق درست رو پیدا کرد. در رو هُل داد، باز کرد و وارد شد.

اتاق بزرگی بود با اثاثیه‌ی قدیمی زیبا و تابلوها. در تخت بزرگی یه پسر با صورت لاغر سفید و گریان نشسته بود که به نظر خسته و بدخلق می‌رسید. به ماری خیره شد.

آروم گفت: “کی هستی؟ دارم خواب میبینم؟”

“نه، خواب نمی‌بینی. من ماری لنوکس هستم. آقای کراون عموی منه.”

پسر گفت: “پدرمه. من کلین کراون هستم.”

ماری که خیلی تعجب کرده بود، گفت: “هیچ کس به من نگفته بود اون یه پسر داره.”

“خوب، هیچکس هم به من نگفته بود تو اومدی اینجا زندگی کنی. میدونی، من بیمارم. نمی‌خوام آدم‌ها من رو ببین و درباره‌ی من حرف بزنن. اگه زنده بمونم، پشتم مثل پدرم خمیده میشه. ولی احتمالاً میمیرم.”

ماری گفت: “اینجا چه خونه‌ی عجیبیه! اسرار زیادی داره! پدرت اغلب به دیدنت میاد؟”

“زیاد نمیاد. دوست نداره من رو ببینه، برای اینکه مادرم رو به خاطرش میاره. موقع به دنیا آوردن من مرد. بنابراین فکر می‌کنم از من متنفره.”

ماری پرسید: “چرا میگی قراره بمیری؟”

“من همیشه بیمار بودم. چند باری تقریباً مُردم، و پشتم هیچ وقت قوی نمیشه. دکتر مطمئنه من می‌میرم. ولی دکتر پسرعموی پدرمه و خیلی فقیره. بنابراین دوست داره من بمیرم. بعد وقتی پدرم مُرد، همه پول به اون میرسه. بهم دارو میده و میگه استراحت کنم. یک بار یه دکتر مشهور از لندن اومد و بهم گفت برم بیرون تو هوای آزاد و سعی کنم بهتر بشم. ولی من از هوای آزاد متنفرم. و چیز دیگه این هست که تمام خدمتکارها مجبورن هر کاری من میخوام رو انجام بدن. برای اینکه اگه عصبانی بشم، مریض میشم.”

ماری فکر کرد این پسر رو دوست داره، هر چند خیلی عجیب به نظر می‌رسید. پسر از ماری سؤالات زیادی پرسید و ماری هم همه چیز در رابطه با زندگیش در هند رو بهش گفت.

پسر یک مرتبه پرسید: “چند سالته؟”

ماری که فراموش کرده بود احتیاط کنه، جواب داد: “ده سالمه، مثل تو. برای اینکه وقتی تو به دنیا اومدی، در باغچه قفل بود و کلیدش دفن شده بود. و می‌دونم این اتفاق ۱۰ سال قبل افتاده بود.”

کلین بلند شد و صاف روی تختش نشست و خیلی علاقمند به نظر رسید. “کدوم در؟ کی قفلش کرده؟ کلید کجاست؟ می‌خوام ببینمش! خدمتکارها رو مجبور می‌کنم بهم بگم کجاست. منو میبرن اونجا و تو هم میتونی بیای.”

ماری داد زد: “آه، لطفاً! لطفاً این کار رو نکن!” پسر بهش خیره شد. “نمی‌خوای ببینیش؟”

“چرا، ولی اگه مجبورشون کنی در رو باز کنن، دیگه باغ اسرارآمیز نخواهد بود. میدونی، اگه فقط ما دربارش بدونیم، اگه ما- اگه ما بتونیم کلید رو پیدا کنیم، میتونیم بریم و هر روز اونجا بازی کنیم. می‌تونیم کمک کنیم باغچه دوباره سرزنده و شاداب بشه و هیچکس به غیر از ما ازش خبردار نشه.”

کلین به آرومی گفت: “متوجهم. آره، خوشم اومد. میشه رازمون. من قبلاً هیچ رازی نداشتم.”

ماری با هوشمندی اضافه کرد: “و شاید بتونیم یه پسر پیدا کنیم تا اگه نتونی راه بری، تو رو با ویلچر ببره و میتونیم بدون کس دیگه‌ای با هم بریم اونجا. اون بیرون حالت بهتر میشه. حال من که بهتر میشه.”

کلین با حالت رویایی گفت: “خوشم اومد. فکر می‌کنم از هوای آزاد باغچه‌ی اسرارآمیز خوشم بیاد.”

بعد ماری از صحرا و دیکون و بن ودراستاف و سینه‌سرخ بهش گفت و کلین با علاقه‌ی زیادی به همه‌ی حرف‌هاش گوش داد. شروع کرد به لبخند زدن و خیلی خوشحال‌تر به نظر رسید.

گفت: “دوست دارم که اینجایی. باید هر روز بیای و من رو ببینی. ولی الان خسته‌ام.”

ماری گفت: “برات آواز میخونم. خدمتکارم، کامالا، قبلاً تو هند این کار رو برای من می‌کرد.” و کلین به زودی به خواب رفت.

بعد از ظهر روز بعد، ماری دوباره به دیدن کلین رفت و کلین به نظر از دیدنش خیلی خوشحال شده بود. پرستارش رو فرستاد و از ملاقات ماری به کسی چیزی نگفت. ماری هم به کسی نگفته بود. با هم چند از کتاب‌های کلین رو خوندن و داستان‌هایی برای هم تعریف کردن. داشتن از اوقات‌شون لذت می‌بردن و با صدای بلند می‌خندیدن که در یک مرتبه باز شد. دکتر کراون و خانم مدلاک وارد شدن. از تعجب کم مونده بود بیفتن.

دکتر کراون پرسید: “اینجا چه خبره؟”

کلین صاف نشست. درست مثل یک شاهزاده هندی به ماری نگاه کرد. با خونسردی گفت: “این دختر عمه‌ی منه، ماری لنوکس. دوستش دارم. باید زیاد به دیدنم بیاد.”

بیچاره خانم مدلاک به دکتر گفت: “آه، متأسفم، آقا. نمیدونم چطور پیداش کرده. به خدمتکارها گفته بودم مثل یک راز نگهش دارن.”

شاهزاده هندی با خونسردی گفت: “احمق نباش، مدلاک. هیچکس بهش نگفته. اون صدای گریه من رو شنید و خودش پیدام کرده. حالا برو چایی‌مون رو بیار.”

دکتر کراون گفت: “متأسفانه، خیلی گرمت شده و هیجان‌زده شدی، پسرم. برات خوب نیست. فراموش نکن تو بیماری.”

کلین گفت: “می‌خوام فراموش کنم! اگه ماری به دیدن من نیاد، عصبانی میشم. اون باعث میشه حالم بهتر بشه.”

وقتی دکتر کراون از اتاق خارج شد، خوشحال به نظر نمی‌رسید.

مستخدم گفت: “پسر عجب تغییری کرده! اون معمولاً با همه‌ی ما ناسازگاره. واقعاً به نظر می‌رسه این دختر کوچولوی عجیب رو دوست داره و حالش بهتر به نظر میرسه.” دکتر کراون مجبور بود موافقت کنه.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FIVE

Meeting Colin

In the middle of the night Mary woke up. Heavy rain had started falling again, and the wind was blowing violently round the walls of the old house. Suddenly she heard crying again. This time she decided to discover who it was. She left her room, and in the darkness followed the crying sound, round corners and through doors, up and down stairs, to the other side of the big house. At last she found the right room. She pushed the door open and went in.

It was a big room with beautiful old furniture and pictures. In the large bed was a boy, who looked tired and cross, with a thin, white, tearful face. He stared at Mary.

‘Who are you?’ he whispered. Are you a dream?’

‘No, I’m not. I’m Mary Lennox. Mr Craven’s my uncle.’

‘He’s my father’ said the boy. ‘I’m Colin Craven.’

‘No one ever told me he had a son!’ said Mary, very surprised.

‘Well, no one ever told me you’d come to live here. I’m ill, you see. I don’t want people to see me and talk about me. If I live, I may have a crooked back like my father, but I’ll probably die.’

‘What a strange house this is!’ said Mary. ‘So many secrets! Does your father come and see you often?’

‘Not often. He doesn’t like seeing me because it makes him remember my mother. She died when I was born, so he almost hates me, I think.’

‘Why do you say you’re going to die?’ asked Mary.

‘I’ve always been ill. I’ve nearly died several times, and my back’s never been strong. My doctor feels sure that I’m going to die. But he’s my father’s cousin, and very poor, so he’d like me to die. Then he’d get all the money when my father dies. He gives me medicine and tells me to rest. We had a grand doctor from London once, who told me to go out in the fresh air and try to get well. But I hate fresh air. And another thing, all the servants have to do what I want, because if I’m angry, I become ill.’

Mary thought she liked this boy, although he seemed so strange. He asked her lots of questions, and she told him all about her life in India.

‘How old are you?’ he asked suddenly.

‘I’m ten, and so are you?’ replied Mary, forgetting to be careful, ‘because when you were born the garden door was locked and the key was buried. And I know that was ten years ago.’

Colin sat up in bed and looked very interested. ‘What door? Who locked it? Where’s the key? I want to see it. I’ll make the servants tell me where it is. They’ll take me there and you can come too.’

‘Oh, please! Don’t - don’t do that!’ cried Mary. Colin stared at her. ‘Don’t you want to see it?’

‘Yes, but if you make them open the door, it will never be a secret again. You see, if only we know about it, if we - if we can find the key, we can go and play there every day. We can help the garden come alive again. And no one will know about it - except us!’

‘I see,’ said Colin slowly. ‘Yes, I’d like that. It’ll be our secret. I’ve never had a secret before.’

‘And perhaps,’ added Mary cleverly, ‘we can find a boy to push you in your wheelchair, if you can’t walk, and we can go there together without any other people. You’ll feel better outside. I know I do.’

‘I’d like that,’ he said dreamily. ‘I think I’d like fresh air, in a secret garden.’

Then Mary told him about the moor, and Dickon, and Ben Weatherstaff, and the robin, and Colin listened to it all with great interest. He began to smile and look much happier.

‘I like having you here,’ he said. ‘You must come and see me every day. But I’m tired now.’

‘I’ll sing you a song. My servant Kamala used to do that in India,’ said Mary, and very soon Colin was asleep.

The next afternoon Mary visited Colin again, and he seemed very pleased to see her. He had sent his nurse away and had told nobody about Mary’s visit. Mary had not told anybody either. They read some of his books together, and told each other stories. They were enjoying themselves and laughing loudly when suddenly the door opened. Dr Craven and Mrs Medlock came in. They almost fell over in surprise.

‘What’s happening here?’ asked Dr Craven.

Colin sat up straight. To Mary he looked just like an Indian prince. ‘This is my cousin, Mary Lennox,’ he said calmly. ‘I like her. She must visit me often.’

‘Oh, I’m sorry, sir,’ said poor Mrs Medlock to the doctor. ‘I don’t know how she discovered him. I told the servants to keep it a secret.’

‘Don’t be stupid, Medlock,’ said the Indian prince coldly. ‘Nobody told her. She heard me crying and found me herself. Bring our tea up now.’

‘I’m afraid you’re getting too hot and excited, my boy,’ said Dr Craven. ‘That’s not good for you. Don’t forget you’re ill.’

‘I want to forget!’ said Colin. ‘I’ll be angry if Mary doesn’t visit me! She makes me feel better.’

Dr Craven did not look happy when he left the room.

‘What a change in the boy, sir!’ said the housekeeper. ‘He’s usually so disagreeable with all of us. He really seems to like that strange little girl. And he does look better.’ Dr Craven had to agree.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.