کلین ترسیده

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: باغ مخفی / فصل 6

کتاب های خیلی ساده

178 کتاب | 990 فصل

کلین ترسیده

توضیح مختصر

ماری تصمیم میگیره کلین رو ببره باغ اسرارآمیز.

  • زمان مطالعه 15 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

کلین ترسیده

به علت اینکه کل هفته‌ی بعد رو باران بارید، ماری به جای سر زدن به باغچه‌اش هر روز رفت با کلین صحبت کنه. ولی یک روز صبح زود بیدار شد و دید که آفتاب داره به اتاقش میتابه و بلافاصله دوید بیرون و رفت به باغچه‌ی اسرارآمیزش. حتی منتظر صبحانه‌اش هم نموند. هوا به زیبایی آفتابی و گرم بود و هزاران جوانه‌ی دیگه از خاک سر بر آورده بودن. دیکون از قبل اونجا بود و با یک کلاغ و یک روباه کوچیک کنارش سخت بیل میزد.

از ماری پرسید: “سینه‌سرخ رو دیدی؟” پرنده‌ی کوچیک داشت با پر مشغلگی به سرعت به عقب و جلو پرواز می‌کرد و علف‌های خشک رو می‌برد و می‌آورد.

ماری به آرومی گفت: “داره لونه میسازه! لحظه‌ای سینه‌سرخ رو تماشا کردن. بعد ماری گفت: “باید چیزی بهت بگم. احتمالاً کلین رومی‌شناسی، مگه نه؟ خوب، من دیدمش و می‌خوام کمکش کنم حالش بهتر بشه.”

“این خبر خوبیه.” لبخند بزرگی رو چهره‌ی بی غل و غش دیکون بود. “ما همه میدونستیم اون بیماره.”

“میترسه پشت اون هم مثل پدرش خمیده باشه. فکر می‌کنم همین باعث بیماریش میشه.”

“شاید بتونیم بیاریمش اینجا و بذاریم زیر درخت استراحت کنه. براش خوب میشه. این کاریه که می‌کنیم.”

زیاد باغبانی کردن و برنامه‌هایی داشتن و ماری اون روز وقت دیدار از کلین رو نداشت. وقتی عصر برگشت خونه، مارتا بهش گفت خدمتکارها با کلین مشکل داشتن.

“دوشیزه چون تو نیومدی، کل بعد از ظهر با همه‌ی ما خیلی بد اخلاق شده بود.”

ماری به سردی جواب داد: “خوب، سرم مشغول بود. باید یاد بگیره خودخواه نباشه.” فراموش کرده بود وقتی در هند بیمار بود، خودش چقدر خودخواه بود. الان میرم میبینمش.”

وقتی رفت تو اتاق کلین، کلین تو تخت دراز کشیده بود و خسته به نظر می‌رسید. برنگشت به ماری نگاه کنه. ماری با بدخلقی پرسید: “چت شده؟”

“پشتم تیر میکشه و سرم درد میکنه. چرا امروز بعد از ظهر نیومدی؟”

“داشتم تو باغچه با دیکون کار می‌کردم.”

“اگه به جای حرف زدن با من پیش اون بمونی، اجازه نمیدم اون پسر بیاد تو باغچه!”

ماری یک مرتبه خیلی عصبانی شد. “اگه دیکون رو بفرستی بره، دیگه هیچ وقت نمیام اتاقت!”

“اگه من بگم، مجبوری بیایی. خدمتکارها رو مجبور می‌کنم بیارنت اینجا.”

“آه، که اینطور شاهزاده! ولی هیچ کس نمیتونه مجبورم کنه باهات حرف بزنم. نگاهت نمیکنم. زل میزنم زمین.”

کلین داد زد: “تو دختر خودخواهی هستی!”

“تو خودخواه‌تر از منی. خودخواه‌ترین پسری هستی که تو عمرم دیدم!”

“من به اندازه‌ی دیکونِ خوبت خودخواه نیستم! اون تو رو بیرون نگه میداره و بازی می‌کنید، در حالی که میدونه من بیمار و تنهام.”

ماری هیچ وقت تا این اندازه عصبانی نبود. “دیکون خوب‌تر از هر پسر دیگه‌ای توی دنیاست! مثل یه فرشته است!”

“فرشته! حرفی نزدم خندم بگیره! اون فقط یه بچه فقیر روستایی با کفش‌های سوراخ سوراخه.”

“اون هزاران بار بهتر از توئه.” کلین هیچ وقت تو زندگیش با کسی مثل خودش بحث نکرده بود و در حقیقت براش خوب بود. ولی حالا داشت برای خودش احساس تأسف می‌کرد.

گفت: “من همیشه مریضم.” و شروع کرد به گریه. “مطمئنم پشتم کمی خمیده است و میمیرم!”

ماری با بدخلقی گفت: “نه، نمی‌میری!” چشم‌های کلین گرد شدن. کسی تا الان این حرف رو بهش نزده بود. عصبانی بود ولی همزمان خوشحال هم بود. “منظورت چیه؟ تو میدونی من قراره بمیرم! همه میگن من میمیرم!”

ماری با صدای ناسازگارش گفت: “من باور نمیکنم! این حرف رو می‌زنی تا دل آدم‌ها برات بسوزه. تو نفرت‌انگیزتر اونی که بخوای بمیری!”

کلین درد پشتش رو فراموش کرد و صاف در تختش نشست.

فریاد زد: “همین الان از اتاقم برو بیرون!” و یک کتاب به طرف ماری پرت کرد.

ماری در جواب داد زد: “دارم‌ میرم، و دیگه برنمی‌گردم!”

در پشت سرش با صدای بلندی بسته شد.

وقتی ماری به اتاقش رسید، تصمیم گرفت راز بزرگش رو بهش نگه. با خودش فکر کرد: “میتونه تو اتاق خودش بمونه و اگه میخواد بمیره!” ولی کمی بعد به خاطر آورد کلین چقدر بیمار بود و چقدر می‌ترسید. می‌ترسید روزی پشتش مثل پدرش خمیده بشه. “شاید … شاید فردا برگردم و ببینمش!”

اون شب با جیغ‌های وحشتناکی که تو عمرش شنیده بود، از خواب پرید. خدمتکارها درها رو می‌بستن و باز میکردن و به این ور و اون ور می‌دویدن.

ماری با خودش فکر کرد: “کلینه! انقدر جیغ میزنه تا واقعاً مریض بشه. چقدر خودخواهه! یه نفر باید جلوش رو بگیره!”

درست همون موقع مارتا دوید توی اتاق. داد زد: “نمیدونم چیکار کنیم! تو رو دوست داره، دوشیزه! لطفاً، بیا ببین میتونی آرومش کنی!”

ماری گفت: “خوب، من باهاش قهرم.” و از تختش پرید بیرون. “میرم جلوشو بگیرم!”

مارتا گفت: “خوبه، به کسی مثل تو نیاز داره که باهاش بحث کنه. چیز جدیدی بهش میده که دربارش فکر کنه.” ماری دوید تو اتاق کلین و صاف دوید کنار تختش.

با عصبانیت داد زد: “جیغ زدن رو بس کن! بلافاصله بس کن! ازت متنفرم! همه ازت متنفرن! اگه همینطور جیغ بکشی، میمیری و من امیدوارم بمیری!”

کلین بلافاصله جیغ زدن رو تموم کرد. اولین بار بود کسی با این عصبانیت با کلین حرف میزد و شوکه شد. ولی بی صدا برای خودش گریه کرد.

“پشتم داره خمیده میشه. حس می‌کنم! می‌دونم قراره بمیرم!” اشک‌های درشت روی صورتش جاری شدن.

ماری داد زد: “احمق نباش! پشت زشتت هیچ مشکلی نداره! مارتا بیا اینجا کمکم کن پشتش رو ببینم.”

مارتا و خانم مدلاک کنار در ایستاده بودن و با دهان نیمه باز به ماری خیره شده بودن. هر دوی اونها خیلی ترسیده بودن. مارتا برای کمک اومد جلو و دوشیزه ماری با دقت از بالا تا پایین به پشت سفید و لاغر کُلین نگاه کرد. صورتش جدی بود و همزمان عصبانی هم بود. اتاق خیلی ساکت بود.

بالاخره گفت: “پشتت هیچ مشکلی نداره! به هیچ عنوان! به صافی پشت منه!”

فقط کلین میدونست این حرف‌های بچه‌گانه که با لحن بدخلق گفته شدن، چقدر مهم هستن. در طول زندگیش همیشه می‌ترسید در رابطه با پشتش سؤال کنه و ترس وحشتناکش بیمارش کرده بود. حالا یه دختر کوچولوی عصبانی بهش گفته بود که پشتش صافه و اون حرفش رو باور کرد. دیگه نمی‌ترسید.

حالا هر دو آروم شده بودن. دستش رو داد دست ماری. “فکر می‌کنم- تقریباً مطمئنم اگه گاهی بتونیم با هم بریم بیرون تو باغچه‌ها زنده بمونم. حالا خیلی خسته‌ام. تا بخوابم پیشم میمونی؟” خدمتکارها خیلی آروم رفتن بیرون.

ماری آروم گفت: “همه چیز رو در مورد باغچه‌ی اسرارآمیز بهت میگم. فکر می‌کنم پر از رز و گل‌های زیباست. پرنده‌ها دوست دارن اونجا لونه بسازن، برای اینکه خیلی آروم و بی‌خطره، و شاید سینه‌سرخ ما…” ولی کلین به خواب رفته بود.

روز بعد ماری طبق معمول دیکون رو در باغچه‌ی اسرارآمیز دید و در مورد کلین بهش گفت. ماری عاشق لهجه‌ی یورکشایری دیکون بود و سعی می‌کرد خودش هم یاد بگیره. حالا کمی حرف می‌زد.

“باید کلین بیچاره رو بیاریم اینجا زیر نور آفتاب و نباید زمان رو از دست بدیم!”

دیکون خندید. “آفرین! نمیدونستم میتونی یورکشایری حرف بزنی. حق با توئه. باید هر چه زودتر کلین رو بیاریم توی باغچه.”

بنابراین اون روز بعد از ظهر ماری به دیدن کلین رفت.

کلین گفت: “متأسفم که گفتم دیکون رو میفرستم بره. وقتی گفتی اون مثل یه فرشته است، ازت متنفر شدم.”

“خوب، اون یه جور فرشته‌ی بامزه است. ولی زبون حیوانات غیر اهلی رو بهتر از هر کس دیگه‌ای میفهمه.” ماری متوجه شد الان لحظه‌ی درستی برای گفتن بهش هست. دست‌های کلین رو گرفت. “کلین، این مهمه. میتونی رازی رو نگه داری؟”

کلین با هیجان آروم گفت: “بله، بله! چی هست؟”

“ما درِ باغچه‌ی اسرارآمیز رو پیدا کردیم!”

“آه، ماری! به اندازه‌ای زنده میمونم که ببینمش؟”

ماری با بدخلقی گفت: “البته که می‌مونی! احمق نباش!” ولی این حرف خیلی عادی بود و هر دو خندیدن.

کلین به خانم مدلاک و دکتر گفت میخواد با ویلچرش بره بیرون. اول دکتر نگران خستگی پسر بود، ولی وقتی شنید دیکون میخواد ویلچر رو هل بده، موافقت کرد.

به کلین گفت: “دیکون‌ پسر معقولیه. ولی فراموش نکن…”

کلین با صدای شاهزاده‌واری گفت: “بهتون که گفتم، می‌خوام فراموشش کنم بیمارم. نمی‌فهمید؟ دختر عمه‌ام باعث میشه فراموش کنم و وقتی با اونم حالم بهتره میشه.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SIX

Colin is afraid

Because it rained all the next week, Mary went to talk to Colin every day instead of visiting the garden. But she woke early one morning to see the sun shining into her room, and she ran out to the secret garden at once. She did not even wait to have her breakfast. It was beautifully sunny and warm, and a thousand more shoots were pushing their way out of the ground. Dickon was already there, digging hard, with the crow and a young fox beside him.

‘Have you seen the robin?’ he asked Mary. The little bird was flying busily backwards and forwards as fast as he could, carrying pieces of dry grass.

‘He’s building a nest!’ whispered Mary. They watched the robin for a moment. Then Mary said, ‘I must tell you something. You probably know about Colin Craven, don’t you? Well, I’ve met him, and I’m going to help him to get better.’

That’s good news.’ There was a big smile on Dickon’s honest face. ‘We all knew he was ill.’

‘He’s afraid he’ll have a crooked back like his father. I think that’s what’s making him ill.’

‘Perhaps we can bring him here and let him rest under the trees. That’ll do him good. That’s what we’ll do.’

They had a lot of gardening and planning to do and Mary did not have time to visit Colin that day. When she came back to the house in the evening, Martha told her that the servants had had trouble with Colin.

‘He’s been very bad-tempered all afternoon with all of us, because you didn’t come, miss,’

‘Well, I was busy. He’ll have to learn not to be so selfish,’ replied Mary coldly. She forgot how selfish she had been when she was ill in India. ‘I’ll go and see him now.’

When she went into his room, he was lying in bed, looking tired. He did not turn to look at her. ‘What’s the matter with you?’ she asked crossly.

‘My back aches and my head hurts. Why didn’t you come this afternoon?’

‘I was working in the garden with Dickon.’

‘I won’t let that boy come to the garden if you stay with him instead of talking to me!’

Mary suddenly became very angry. ‘If you send Dickon away, I’ll never come into this room again!’

‘You’ll have to, if I say so. I’ll make the servants bring you here.’

‘Oh, will you, prince! But no one can make me talk to you. I won’t look at you. I’ll stare at the floor!’

‘You selfish girl!’ cried Colin.

‘You’re more selfish than I am. You’re the most selfish boy I’ve ever met!’

‘I’m not as selfish as your fine Dickon! He keeps you playing outside when he knows I’m ill and alone!’

Mary had never been so furious. ‘Dickon is nicer than any other boy in the world! He’s like an angel!’

‘An angel! Don’t make me laugh! He’s just a poor country boy, with holes in his shoes!’

‘He’s a thousand times better than you are!’ Colin had never argued with anyone like himself in his life, and in fact it was good for him. But now he was beginning to feel sorry for himself.

‘I’m always ill,’ he said, and started to cry. ‘I’m sure my back is a bit crooked. And I’m going to die!’

‘No, you’re not!’ said Mary crossly. Colin opened his eyes very wide. Nobody had said that to him before. He was angry, but a bit pleased at the same time. ‘What do you mean? You know I’m going to die! Everybody says I’m going to die!’

‘I don’t believe it!’ said Mary in her most disagreeable voice, ‘You just say that to make people feel sorry for you. You’re too horrid to die!’

Colin forgot about his painful back and sat up in bed,

‘Get out of the room at once!’ he shouted, and threw a book at her.

‘I’m going,’ Mary shouted in reply, ‘and I won’t come back!’

The door banged shut behind her.

When she reached her own room, she had decided never to tell him her great secret. ‘He can stay in his room and die if he wants!’ she thought. But soon she began to remember how ill he had been, and how frightened he was, frightened that one day his back would become as crooked as his father’s. ‘Perhaps… perhaps I’ll go back and see him tomorrow!’

That night she was woken by the most terrible screams that she had ever heard. Servants were opening and shutting doors and running about.

‘It’s Colin!’ thought Mary. ‘He’ll go on screaming until he makes himself really ill! How selfish he is! Somebody should stop him!’

Just then Martha ran into the room. ‘We don’t know what to do!’ she cried. ‘He likes you, miss! Come and see if you can make him calmer, please!’

‘Well, I’m very cross with him,’ said Mary, and jumped’ out of bed. ‘I’m going to stop him!’

‘That’s right,’ said Martha. ‘He needs someone like you, to argue with. It’ll give him something new to think about.’ Mary ran into Colin’s room, right up to his bed.

‘Stop screaming!’ she shouted furiously. ‘Stop at once! I hate you! Everybody hates you! You’ll die if you go on screaming like this, and I hope you will!’

The screams stopped immediately. This was the first time that anyone had spoken so angrily to Colin, and he was shocked. But he went on crying quietly to himself.

‘My back’s becoming crooked, I can feel it! I know I’m going to die!’ Large tears ran down his face.

‘Don’t be stupid!’ cried Mary. ‘There’s nothing the matter with your horrid back! Martha, come here and help me look at his back!’

Martha and Mrs Medlock were standing at the door, staring at Mary, their mouths half open. They both looked very frightened. Martha came forward to help, and Miss Mary looked carefully at Colin’s thin white back, up and down. Her face was serious and angry at the same time. The room was very quiet.

‘There’s nothing wrong with your back!’ she said at last. ‘Nothing at all! It’s as straight as mine!’

Only Colin knew how important those crossly spoken, childish words were. All his life he had been afraid to ask about his back, and his terrible fear had made him ill. Now an angry little girl told him his back was straight, and he believed her. He was no longer afraid.

They were both calmer now. He gave Mary his hand. ‘I think - I’m almost sure I will live, if we can go out in the garden together sometimes. I’m very tired now. Will you stay with me until I go to sleep?’ The servants went out very quietly.

‘I’ll tell you all about the secret garden,’ whispered Mary. ‘I think it’s full of roses and beautiful flowers. Birds like making their nests there because it’s so quiet and safe. And perhaps our robin…’ But Colin was already asleep.

The next day Mary met Dickon as usual in the secret garden, and told him about Colin. Mary loved Dickon’s Yorkshire dialect and was trying to learn it herself. She spoke a little now.

‘We mun get poor Colin out here in th’ sunshine - an’ we munnot lose no time about it!’

Dickon laughed. ‘Well done! I didn’t know you could speak Yorkshire! You’re right. We must bring Colin to the garden as soon as we can,’

So that afternoon she went to see Colin.

‘I’m sorry I said I’d send Dickon away,’ he said. ‘I hated you when you said he was like an angel!’

‘Well, he’s a funny kind of angel, but he understands wild animals better than anyone.’ Suddenly, Mary knew that this was the right moment to tell him. She caught hold of his hands. ‘Colin, this is important. Can you keep a secret?’

‘Yes-yes!’ he whispered excitedly. ‘What is it?’

‘We’ve found the door into the secret garden!’

‘Oh Mary! Will I live long enough to see it?’

‘Of course you will! Don’t be stupid!’ said Mary crossly. But it was a very natural thing to say, and they both laughed.

Colin told Mrs Medlock and the doctor that he wanted to go out in his wheelchair. At first the doctor was worried the boy would get too tired, but when he heard that Dickon would push the wheelchair, he agreed.

‘Dickon’s a sensible boy,’ he told Colin. ‘But don’t forgot-‘

‘I’ve told you, I want to forget that I’m ill,’ said Colin in his prince’s voice. ‘Don’t you understand? It’s because my cousin makes me forget that I feel better when I’m with her.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.