در جزیره جکسون

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: ماجراجویی های تام سایر / فصل 3

کتاب های خیلی ساده

58 کتاب | 235 فصل

در جزیره جکسون

توضیح مختصر

تام و دوستاش تصمیم میگیرند از روستا برند به جزیره جکسون و اونجا خوش بگذرونند . همه اهالی ده فکر میکردند اونا مردند و براشون مراسم ختم گرفتند ولی ........

  • زمان مطالعه 17 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

در جزیره جکسون

تعطیلات تابستونی از راه رسید و مدرسه ها تعطیل بودند . تام نمیخواست راجع به ماف پاتر و اینجون جو فکر کنه . اما کار ساده ای نبود . . شبا وقتی میخوابید تصویر اینجون جو رو تو تاریکی می دید و نمی تونست بخوابه . ولی نمیتونست با هیچکسی راجع به این قضیه صحبت کنه .

یه روز گرم تابستونی اونو جو هارپر کنار رودخونه میسی سیپی بودند . اونا نشسته بودند ، به قایقا نگاه می کردند ، ماهی می گرفتند و حرف می زدند

یدفعه تام گفت بیا از اینجا فرار کنیم ! بیا بریم یه جایی و کارای هیجان انگیز انجام بدیم .

جو گفت باشه ولی چکاری و کجا ؟!

تام گفت من میدونم . بیا فرار کنیم . بیا بریم و تو جزیره جکسون زندگی کنیم . می تونیم زیر درختا بخوابیم . جزیره جکسون تو رودخونه میسی سیپی بود . در سه مایلی جنوب سنپطرزبورگ . هیچکی اونجا زندگی نمی کرد .

بیا به هاک فین هم بگیم . ولی نه به پدر نه به مادرت و نه هیچ کس دیگه چیزی نگو . برو خونه یه مقدار غذا بردار و نصفه شب بیا اینجا منو ببین .

اون شب اون سه تا پسر با یه قایق کوچیک از رودخونه به سمت جزیره جکسون رفتند . اونا یمقدار نون و یمقدار گوشت برداشتند و هاک هم پیپشو برداشت . وقتی رسیدند اونجا ، همه چیو با خودشون به جزیره بردند ه درخت بزرگ و آتیش درست کردند و یمقدار از گوشتو پختند .

روی آتیش ! وای ! اون گوشت خیلی خوشمزه بود . بهترین شام توی دنیا بود ! چیزی نگذشت که حرف دنشونو قطع کردند . چشماشونو بستند و خوابیدند.

صبح روز بعد تام با آفتابی که به کلش میخورد لبخند زنان بیدار شد . بعد هاک و جو بیدار شدند . و ان سه پسرک رفتند به سمت رودخونه تا شنا کنند . بعدش ماهی گیری کردند و خیلی زود 6 تا ماهی گند برا صبحونشون گرفتند . اونا ماهیا رو روی آتیش کباب کردند و همه رو خوردند . خیلی گرسنه بودند .

جو با خوشحالی گفت این یه صبحونه فوق العاده بود . بعد صبحونه اونا تو جزیره قدم زدند ، یکم دیگه شنا کردند ، حرف زدند ، ماهی گرفتند و بازم شنا کردند . اونا عصر برگشتند پیش آتیششون .

یدفعه تام سرشو بلند کرد و گفت گوش کنید . صدای قایقا رو می شنوید ؟ اونا گوش کردند و تو جزیره دویدند به سمت رودخونه تا نگاهی بندازند . بیست یا بیش از بیست تا قایق تو آب بود . همه قایقای سنپطرزبورگ اونجا بود .

جو پرسید اونا چکار میکنند ؟

هاک گفت فکر کنم دنبال یه جسد می گردند . اونا پارسال تابستون وقتی بیل ترنر افتاد تو رودخونه و غرق شد همین کارو کردند . جو پرسید فکر میکنی کی مرده ؟

پسرا قایقا رو نگاه می کردند . یدفعه تام دادزد فهمیدم کی مرده ! ما ! اونا دنبال ما می گردند . !این عالیه . تام یه نگاهی به دوستاش کرد و گفت ما معروف شدیم . همه تو سنپطرزبورگ راجع به ما حرف می زنند . و همشون برای ما نارحتن ! شب فرا رسید و پسرا خوابشون برد ولی تام نخوابید و موقع صبح اون اونجا نبود .

جو داد زد هاک ! تام کجاست ؟! هاک شروع کرد و گفت نمی دونم ولی نگاه کن ! اون اونجاست . اون الان داره شنا میکنه میاد سمت جزیره .

هی ! تام !

سر صبحونه شروع کرد به تعریف کردن ماجرا . اون گفت من دیشب رفتم خونه و از پنجره گوش میدادم . جو ! مادر توم اونجا بود . و اونو خاله پولی گریه میکردند و زار میزدند . چیزای جالبی شنیدم . روز یکشنبه قراره یه مراسم بزرگ خاکسپاری تو کلیسا برامون برگزار کنند . و گوش کنید من یه فکر جالب دارم . هاک و جو گوش مکردند و می خندیدند . و بلللله ایده جالبی بود .

اون شب پسرا یکم دیگه ماهی کباب کردند و بعد از شام هاک پیپشو درآورد و شروع کرد به کشیدن پیپ

تام پرسید میشه ماهم بکشیم؟ میخوام یاد بگیرم . به همین دلیل هاک برای تام و جو پیپ درست کرد و سه تا پسر نشستند و شروع به پیپ کشیدن کردند .

تام گفت هی من پیپ کشیدنو دوست دارم . راحته .

جو گفت چیزی نیست ! من میخوام هر روز بکشم . ولی بعد ده دقیقه تام و جو ساکت و ساکت تر شدند . و رنگ صورتشون جالب شد .

تام گفت میخوام برم یه قدمی بزنم . اون با احتیاط ایستاد و رفت به سمت درختا .

جو سریع گفت منم میخوام قدم بزنم . دو تا پسر یه ساعت بعد برگشتند ولی دیگه پیپ نکشیدند .

یکشنبه صبح همه چهره ها تو سنپطرزبورگ غمگین بود . خاله پولی و پدر و مادر جو و همه دوستای پسرا تو کلیسا بودند . کشیش چیزای قشنگی راجع به اون سه پسر گفت و خانواده پسرا گریه و گریه می کردند . همه گریه می کردند و بکی تاتچر کوچولو یه لحظه هم گریشو قطع نکرد .

سر و صدای کوچیکی از پشت کلیسا میومد . ولی اولش هیچکی متوجهش نشد . بعد یه دفعه کشیش سرشو بلند کرد و صحبتاشو قطع کرد . همه روشونو برگردوندند تا نگاه کنند . دهناشون باز موند از تعجب . و سه تا پسرک مرده اومدند تو کلیسا . اول تام ، بعد جو و آخرشم هاک .

برای یه لحظه هیچکی تکون نخورد و کسی چیزی نگفت و بعد سروصدا شروع شد . خاله پولی و مادر جو به سمت پسرا رفتند و اونا رو تو بغلشون گرفتند . خاله پولی گریه میکردو میخندید و باز گریه می کرد .

وای تام ! تو پسر بدی هستی ولی من دوست دارم .

یه دفعه کشیش کلیسا بلند گفت ای روزهای خوشی . بخوانید مرد خوب سنپطرزبورگ آواز بخوانید و شادی کنید ! و همه برای مدت زیادی آواز خوندند و شادی کردند و لبخمد زدند و خندیدند . این شادترین مراسم تدفین سنپطرزبورگ بود .

هفته ها گذشت و قاضی به سنپطرزبورگ اومد . روز قبل از محاکمه ماف پاتر ، هاک و تام همدیگرو تو خیابون نزدیک خونه تام دیدند . هاک خیلی ناراحت بود .

تام تو که چیزی نگفتی . متوجهی ؟

نه نگفتم ولی هاک ! پس ماف چی میشه . مردم میگند اون قاتله و قراره بمیره !

هاک گفت ولی ما نمیتونیم چیزی از اینجون جو بگیم . منم نمیخوام بمیرم . تو میخوای؟

نه تام نمیخواست بمیره ولی نمی تونست چهره ماف پاتر تو زندانو فراموش کنه . پیر ، خسته و ناراحت . و اینجون جو آزاد میگشت . درست نبود .

اون شب تام دیر اومد خونه و خیلی هیجان زده بود . دو سه ساعتی بود میگذشت ولی خوابش نمی برد .

صبح روز بعد همه اهالی ده تو دادگاه محاکمه ماف پاتر بودند . اینجون جو هم اونجا بود . ماف منتظر بود . یه پیرمرد خسته با ظاهری کثیف . . قاضی محاکمه رو شروع کرد . سوال و سوال و سوال ، جواب و جواب و جواب پشت سز هم . و همه جوابها برای ماف پاتر بد بود .

بله ، من چاقو رو تو قبرستون پیدا کردم ، کنار جسد دکتر رابینسون .

بله ، اون چاقوی ماف پاتره . اون همیشو اونو همراش داره .

بله من ماف پاترو اون روز عصر تو روستا دیدم . اونموقع چاقوش همراهش بود .

ماف پاتر ناراحت و ناراحت تر شد . بعد قاضی گفت توماس سایر رو فرا بخوانید .

مردم سنپطرزبورگ همه بلند شدند . تام سایر جوان از چی خبر داشت ؟ همه به اون نگاه کردند و منتظر موندند .

توماس سایر تو در نیمه شب هفدهم ژوئن کجا بودی ؟

در قبرستان

چرا ؟

من با یه گربه مرده رفته بودم تا اشباح رو ببینم .

مردم سنپطرزبورگ همه زدند زیر خنده و قاضی عصبانی شد .

توماس تو کجای قبرستان بودی ؟

پشت درختا نزدیک قبر هاس ویلیام . صورت اینجون جو یدفعه ای مثل گچ سفید شد .

قاضی گفت خب پسرم حالا داستان رو برامون تعریف کن . و تام قصشو گفت و مردم سنپطرزبورگ نشستند و با دهان باز مات و مبهوت گوش کردند .

تام : ….. بعدش ماف پاتر افتاد و اینجون جو با چاقو بلند شد و …… .

ترقققققققققققققق . شیشه شکست و اینجون جو از از پنجره پرید بیرون و تو یه چشم به هم زدن ناپدید شد.

مردم سنپطرزبورگ یه هفته ای عاشق تام بودند و دوسش داشتند . ولی تام خوشحال نبود . اینجون جو تو زندون نبود و مرد خطرناکی بود . تام هفته ها سخت خوابش میبرد .

روزهای طولانی تابستان گذشت . اینجون جو به سنپطرزبورگ برنگشت و تام کم کم فراموش کرد .

متن انگلیسی فصل

On Jackson’s Island

The summer holidays came, and there was no school. Tom didn’t want to think about Muff Potter and Injun. Joe, but it wasn’t easy. At night, when he was in bed, he saw Injun Joe’s face in the dark, and he couldn’t sleep. But he couldn’t talk to anyone about it.

One hot summer’s day he and Joe Harper were down by the Mississippi River. They sat and watched the boats, and fished and talked.

‘Let’s get away from here!’ said Tom, suddenly. ‘Let’s go and do something exciting somewhere.’ ‘OK,’ said Joe. ‘But what? And where?’

‘I know,’ Tom said. ‘Let’s run away. Let’s go and live

on Jackson’s Island. We can sleep out, under the trees.’ Jackson’s Island was in the Mississippi, three miles south of St Petersburg. Nobody lived there.

‘Let’s ask Huck Finn, too,’ said Tom. ‘But don’t tell your mother or father or anyone. Go home and get some things to eat, and meet me here at midnight.’

So that night three boys in a small boat went down the river to Jackson’s Island. They had some bread and some meat, and Huck had his pipe, too. When they got there, they carried everything on to the island and made a fire, under a big old tree. Then they cooked some of the meat

over the fire, and oh, that meat was good - the best dinner in the world! Soon, they stopped talking, their eyes closed, and they slept.

The next morning Tom woke up with the sun on his head and a smile on his face. Then Huck and Joe woke up, and the three boys ran down to the river to swim. After that, they fished, and soon they had about six big fish for their breakfast. They cooked the fish on their fire and ate them all. They were very hungry.

‘That,’ said Joe happily, ‘was a wonderful breakfast!’

After breakfast they walked through the island, swam some more, talked, fished, and swam again. They came back to their fire in the afternoon. Suddenly, Tom looked up and said, ‘Listen. Can you hear boats?’ They listened, and then ran across the island to look I down the river. There were twenty or more boats on thewater. Every boat in St Petersburg was out.

‘What are they doing?’ asked Joe.

{ ‘They’re looking for a dead body, I think,’ said Huck. I ‘They did that last summer when Bill Turner fell in the t river and drowned.’‘Who’s dead, do you think?’ asked Joe.
The boys watched the boats. Suddenly, Tom cried, T K know who’s dead! It’s us! They’re looking for us!’ This was wonderful. Tom looked at his friends.

I ‘We’re famous!’ he said. ‘Everybody in St Petersburg is I talking about us. And they all feel sorry for us!’ Night came, and the boys went to sleep. But Tom did I not sleep, and when morning came, he wasn’t there!

‘Huck, where’s Tom?’ cried Joe. l ‘I don’t know,’ Huck began, ‘but—Look! There he is. j He’s swimming across to the island now. Hey, Tom!’ . At breakfast Tom told his story. ‘I went home lastnight,’ he said, ‘and listened at the window. Joe, your mother was there, too, and she and Aunt Polly cried and (-‘tied. I heard some very interesting things. On Sunday there’s going to be a big funeral at the church - for us! And listen - I’ve got a wonderful idea.’ Huck and Joe listened and laughed, and yes, it was a wonderful idea.

That night the boys cooked some more fish, and after dinner Huck got out his pipe and began to smoke.

‘Can we smoke, too?’ asked Tom. ‘I want to learn.’ So Huck made pipes for Tom and Joe, and the three boys sat and smoked.

‘Hey, I like smoking,’ said Tom. ‘It’s easy!’

‘It’s nothing!’ said Joe. ‘I’m going to smoke every day.’ But after ten minutes Tom and Joe got quieter and quieter and their faces went an interesting colour.

‘I’m going for a little walk now,’ said Tom. He stood up, carefully, and walked away into the trees.

‘Me too,’ said Joe, quickly.

The two boys came back an hour later. But they didn’t smoke their pipes again.

On Sunday morning there were no happy faces in St Petersburg. Aunt Polly and Joe’s mother and father were in the church, and all the boys’ friends. The minister said some very nice things about the three boys, and the boys’ families cried and cried. Everybody cried. ^And little Becky Thatcher did not stop crying for one second.

There was a small noise at the back of the church, but at first nobody heard it. Then the minister looked up -and suddenly stopped speaking. Everybody turned to look. Their mouths opened, and stayed open.

And into the church came the three dead boys - Tom first, Joe next, and then Huck.

For a second nobody moved or spoke, and then the noise began. Aunt Polly and Joe’s mother ran to the boys, and took them in their arms. Aunt Polly cried, and laughed, and cried again.

‘Oh, Tom!’ she said. ‘You’re a bad boy, but I love you!’ ^

Suddenly, the minister called out, ‘Oh, happy days! Sing, good people of St Petersburg! Sing and be happy!’ And everybody sang, and smiled, and laughed for a long time. It was St Petersburg’s happiest funeral.

The weeks went by, and the judge came to St Petersburg. On the day before Muff Potter’s trial, Huck and Tom met in the street near Tom’s house. Huck was unhappy. ‘Tom, you didn’t tell anyone about - you know?’ ‘No, I didn’t. But Pluck, what about Muff? People are saying he’s the killer. And he’s going to die!’ ‘But we can’t tell anyone about Injun Joe,’ said Huck. ‘I don’t want to die, too! Do you?’ No, Tom didn’t want to die. But he couldn’t forget Muff Potter’s face in the jail - old, tired, and unhappy. And Injun Joe was a free man. It wasn’t right.

That night Tom came home late, and very excited. He could not sleep for two or three hours.

The next morning all the village was at Muff Potter’s trial. Injun Joe was there, too. Muff waited, a tired old man with a dirty face. The judge began the trial.

Questions, questions, questions. Answers, answers, answers. And the answers were all bad for Muff Potter.

‘Yes, I found the knife in the graveyard, next to Doctor Robinson’s body.’

‘Yes, that’s Muff Potter’s knife. He always carries it.’

‘Yes, I saw Muff Potter in the village that afternoon. He had the knife with him then.’

Muff Potter began to look more and more unhappy. Then the judge said: ‘Call Thomas Sawyer!’

St Petersburg sat up. What did young Tom Sawyer know? Everybody looked at him, and waited.

‘Thomas Sawyer, where were you on the seventeenth of June, at the hour of midnight?’

‘In the graveyard.’

‘Why?’

‘I went there to see ghosts. With a - a - dead cat.’

St Petersburg laughed, and the judge looked angry. ‘And where were you in the graveyard, Thomas?’ ‘Behind the trees near Hoss Williams’ grave.’ Injun joe’s face suddenly went white.

‘Now, my boy,’ said the judge. ‘Tell us your story.’ And so Tom told his story, and St Petersburg sat and listened to him with open mouths.

‘. . . and then Muff Potter fell, and Injun Joe jumped with the knife and—’

Crash! Injun Joe jumped through the window, and was out and away in a second.

St Petersburg loved Tom for a week. But Tom was not happy. Injun Joe was not in jail, and he was a dangerous man. Tom slept badly for weeks.

The slow summer days went by. Injun Joe did not come back to St Petersburg, and Tom began to forget.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.