تام و دوستاش

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: ماجراجویی های تام سایر / فصل 1

کتاب های خیلی ساده

38 کتاب | 114 فصل

تام و دوستاش

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 14 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

تام و دوستاش

تام ! تام! کجایی؟

هیچ جوابی نمیشنوه

این پسر کجاست آخه ؟ وقتی پیداش کنم می ……… . خاله پولی زیر تختو نگاه میندازه . بعد درو باز کرد و تو باغچه رو نگاه انداخت .

تام ! اون یه صدایی پشت سرش شنید . یه پسرک کوچولو از کنارش رد شد . ولی خاله پولی دستشو برد جلو و جلوشو گرفت . آها اینجایی پس ! و این چیه تو جیبت ؟

هیچی نیست خاله پولی .

هیچی؟! این یه سیبه ! معلومه . حالا گوش بده تام . اون سیبا مال تو نیستند و من ….. .

اوه خاله پولی ! یالا پشتتو ببین !

خاله پولیم روشو برگردوندو پشتشو نگاه کرد و تو یه ثانیه تام از خونه بیرن رفت . اون ( پولی) آروم خندید و گفت هیچ وقت یاد نمیگیرم . من تام ، پسر خواهر مردمو دوست دارم ولی تربیت اون پسر برای یه زن مسن خیلی سخته . خب فردا شنبه است و مدرسه تعیله ، ولی برای تام تعطیل نیست . وای ! نه ! اون قراره فردا رو کار کنه ! شنبه روز قشنگی بود . تابستون بود و خورشید داغ و تو همه باغچه ها گل و گیاه بود . برای همه روز خوشحال کننده ای بود .

تام با یه قلمو و یه ظرف بزرگ رنگ سفید تو دستاش از خونش بیرون اومد . اون به نرده ها نگاهی کرد . نرده ها سه متر ارتفاع و سی متر طول داشتند . اون قلموشو تو رنگ کرد و یه قسمتایی از نرده رو رنگ کرد . اون این کارو تکرار کرد . بعد کارشو متوقف کرد و به نرده ها نگاهی انداخت ف قلموشو زمین گذاشت و نشست . چند ساعتی کار پیش رو داشت و اون ناراحت ترین پسر روستا بود . بعد از ده دقیقه تام یه ایده ای به نظرش رسید . یه ایده خارق العاده . اون قلمو رو برداشت و شروع به کار کرد . اون دوستش جو هارپرو تو خیابون دید ولی اون بهش نگاه نکرد . جو یه سیب تو دستش داشت . اوناومد سمت تام و یه نگاه به نرده ها انداخت .

متاسفم تام

تام هیچی نگفت .

قلموی رنگ بالا و پایین حرکت داده میشد .

جو گفت برا خالت کار میکنی ؟ من میرم سمت رودخونه . متاسفم که نمیتونی همراهم بیای . تام قلموشو گذاشت زمین . و گفت تو به این می گی کار ؟

جو هم گفت رنگ کردن نرده ها ! البته که کاره !

تام گفت شاید یه جور کار باشه شایدم نباشه اما من این کارو دوست دارم . من همه روزا میتونم برم رودخونه ولی همیشه که نرده ها رو رنگ نمی کنم .

جو پنج دقیقه ای به تام نگاه کرد . تام با دقت و اروم رنگ می کرد . اون اغلب کارشو متوقف میکرد ، از نرده ها فاصله میگرفت و با لبخند به کارش نگاه میکرد . جو کم کم از این کار خوشش اومد و گفت تام ! میتونم یکم رنگ کنم ؟ تام یه لحظه فکرد کرد و گفت ببخشید جو . میدونی خالم میخواد من ای کارو انجام بدم چون من رنگ کاریم خوبه . برادرم سید هم می خواست رنگ کنه ولی خالم گفت نه .

وای تام خواهش میکنم یکم ! منم رنگ کردنم خوبه . هی میخوای یکم از سیبم بخوری ؟

نه جو نمیتونم

باشه میتونی همه سیبمو بخوری !

تام قلمو رو داد به جو . اون لبخند نمیزد ولی برای اولین بار تو اون روز پسر خیلی خوشحالی بود . اون نشست و سیب جو رو خورد .

دوستای دیگه ای هم اومدند و به تام می خندیدند ولی خیلی نمیگذشت که اوناهم میخواستند رنگ کنند . موقع عصر تام سه تا زنگوله ، یه چاقوقی قدیمی ، یه گربه یه چشم ، یه بطری آبی کهنه و یه عالمه چیزای جالب دیگه داشت اون پولدارترین پسر سنپطرزبورگ بود تمام اون سی متر نرده سفید قشنگی بود . اون برگشت داخل خونه . خاله پولی ! الان میتونم بازی کنم ؟ خاله پولی از خونه بیرون اومد تا نگاه کنه . وقتی نرده قشنگ سفید رو دید خیلی خوشحال و راضی بود . اون تام ر برد خونه و یه سیب بهش داد. خب حالا میتونی بری و بازی کنی . ولی دیر نیای خونه . تام سریع سیب دوم رو هم برداشت و دوید رفت .

دوشنبه صبح تام دلش نمیخواست بره مدرسه ولی خاله پولی اونو از تخت و بعدش از خونه کشید بیرون . تو خیابون نزدیک مدرسه اون دوستش هاکل بری فین رو میبینه . هاک مادر نداشت پدرش همیشه ویسکی میخوردو دائم الخمر بود . بخاطر همین هاک تو خیابون زندگی میکرد . اون مدرسه نمیرفت . همیشه کثیف و چرک بود . و هیچ وقت پیرهن نو دیگه ای نمیپوشید . ولی شاد بود . مادرای سنپطرزبورگ ازون خوششون نمیومد . ولی تام و دوستاش اونو دوست داشتند .

تام گفت سلام هاک ! اونجا چی داری ؟

یه گربه مرده .

تام پرسید میخوای باهاش چکار کنی ؟

هاک گفت میخوام امشب ببرمش قبرستون . نیمه شب . یه گربه مرده میتونه اشباحو از قبراشون صداکنه و بیرون بکشه .

تام گفت من همچین چیزی تا حالا نشنیدم . واقعیت داره ؟

هاک گفت . خب نمیدونم . خانم هاپکینز پیر اینو بمن گفته . با من بیا وببین . یا نکنه از ارواح میترسی ؟

تام گفت البته که نه . سر ساعت 11 بیا و کنار پنجره اتاق من صدای میو میو در بیار . بعد ش تام مدرسش دیر شده بود . معلمش با عصبانیت بهش نگاه کرد و پفت تام سایر چرا بازم دیر کردی ؟

تام شروع به حرف زدن کرد و بعدش صحبتشو قطع کرد . یه دختر تازه وارد تو کلاس مدرسه بود . یه دختر خوشکل با چشمای آبی و موهای طلایی تام نگاش کرد و نگاش کرد

وای چقد خوشکل بود و دو ثانیه هم نکشید که اون عاشق شده بود ! اون باید کنارش مینشست . ولی چطوری ؟ تو نیمه ی کلاس قسمت دخترا فقط یه صندلی خالی بود و اونم نزدیک اون دختر تازه وارد بود. تام سریع فکر کرد و به معلم نگاه کرد

اون گفت من وایسادم و با هاکل بری فین صحبت کردم .

معلم خیلی خیلی عصبانی بود . پسرا همیشه واسه مدرسه دیر میکردند ! خیلی بد بود ، ولی حرف زدن با هاکل بری فین ازون بدتر بود . خیلی بدتر ! معلم چوبشو برداشت و دو دقیقه بعد شلوار تام ( از چوب زدنای معلم ) خیلی داغ شده بود و دستای معلم هم خسته شده بود .

خب تام سایر حالا برو و پیش دخترا بشین . بعضی از بچه ها بهش خندیدند . تام رفت سمت صندلی کناری اون دختر تازه وارد ، نشست و کتابشو باز کرد . بچه های دیگه دوباره شروع به کار کردند . بعد از ده دقیقه ، اون دختر سرشو بلند کرد . یه سیب روی میز جلوییش بود . اونو برداشت و گذاشت رو نصفه نیمکت تام . یه دقیقه بعد اون سیب دوباره جلو خودش بود . دیگه همونجا موند . بعدش تام یه نقاشی از یه خونه کشید و اونو گذاشت جلو روی اون .

اون دختر گفت قشنگه ! حالا یه مرد بکش . تام هم یه مرد کنار خونه کشید . اون مرد بلند قد تر از خونه بود و دستا و پاهای خیلی بزرگی داشت ولی اون دختر ازش خوشش اومد .

دختره پرسید میتونی منو هم بکشی ؟

تام یه دختر کنار اون مرد کشید .

تو قشنگ نقاشی میکشی . من نمیتونم نقاشی بکشم .

تام گفت میتونم یادت بدم . بعد مدسه .

اوه خواهش میکنم !

تام پرسید اسمت چیه ؟

بکی . بکی تاتچر . همون لحظه تام یه دست رو رو سرش احساس کرد . معلمه بود . اون گوشای تام رو گرفت و کشوندش سمت صندلیش تو نیمه پسرونه کلاس .

متن انگلیسی فصل

Tom and His Friends

‘Tom! Tom! Where are you?’

No answer.

‘Where is that boy? When I find him, I’m going to.. Aunt Polly looked under the bed. Then she opened the door and looked out into the garden.

‘Tom!’

She heard something behind her. A small boy ran past,

but Aunt Polly put out her hand and stopped him.

‘Ah, there you are! And what’s that in your pocket?’ ‘Nothing, Aunt Polly.’

‘Nothing! It’s an apple! I can see it. Now listen, Tom. Those apples are not for you, and I—’ ‘Oh, Aunt Polly! Quick - look behind you!’

So Aunt Polly looked, and Tom was out of the house in a second. She laughed quietly. ‘I never learn. I love that ’tom, my dead sister’s child, but he isn’t an easy boy for an old lady. Well, it’s Saturday tomorrow and there’s no school, but it isn’t going to be a holiday for Tom. Oh no! He’s going to work tomorrow!’ Saturday was a beautiful day. It was summer and the sun was hot and there were flowers in all the gardens. It was a day for everybody to be happy.

Tom came out of his house with a brush and a big pot of white paint in his hand. He looked at the fence; it was three metres high and thirty metres long. He put his brush in the paint and painted some of the fence. He did it again. Then he stopped and looked at the fence, put down his brush and sat down. There were hours of work in front of him and he was the unhappiest boy in the village.

After ten minutes Tom had an idea, a wonderful idea. He took up the brush again and began work.

He saw his friend Joe Harper in the street, but he didn’t look at him. Joe had an apple in his hand. He came up to Tom and looked at the fence.

‘I am sorry, Tom.’

Tom said nothing.

The paint brush moved up and down.

‘Working for your aunt?’ said Joe. ‘I’m going down to the river. I’m sorry you can’t come with me.’ Tom put down his brush. ‘You call this work?’ he said. ‘Painting a fence?’ said Joe. ‘Of course it’s work!’ ‘Perhaps it is and perhaps it isn’t. But I like it,’ said Tom. T can go to the river any day. I can’t paint a fence very often.’

Joe watched Tom for about five minutes. Tom painted very slowly and carefully. He often stopped, moved back from the fence and looked at his work with # smile. Joe began to get very interested, and said: ‘Tom, can I paint a little?’ Tom thought for a second. ‘I’m sorry, Joe. You see, my aunt wants me to do it because I’m good at painting. My brother Sid wanted to paint, too, but she said no.’ ‘Oh, please, Tom, just a little. I’m good at painting, too. Hey, do you want some of my apple?’ ‘No, Joe, I can’t—’

‘OK, you can have all my apple!’

Tom gave Joe the brush. He did not smile, but for the first time that day he was a very happy boy. He sat down and ate Joe’s apple.

More friends came to laugh at Tom, but soon they all wanted to paint, too. By the afternoon Tom had three balls, an old knife, a cat with one eye, an old blue bottle, and a lot of other exciting things. He was the richest boy in St Petersburg, and the fence - all thirty metres of it -was a beautiful white. He went back to the house. ‘Aunt Polly! Can I go and play now?’ Aunt Polly came out of the house to look. When she saw the beautiful white fence, she was very pleased. She took Tom into the house and gave him an apple.

‘Well, you can go and play. But don’t come home late.’ Tom quickly took a second apple and ran off.

i.On Monday morning Tom didn’t want to go to school, but Aunt Polly got him out of bed, and then out of the house. In the street near the school he met his friend Huckleberry Finn. Huck had no mother, and his father drank whiskey all the time, so Huck lived in the streets. ifHe didn’t go to school, he was always dirty, and he never had a new shirt. But he was happy. The mothers of_St Petersburg didn’t like Huck, but Tom and his friends did.

‘Hello, Huck!’ said Tom. ‘What have you got there?’

‘A dead cat.’

‘What’re you going to do with it?’ asked Tom.

‘I’m going to take it to the graveyard tonight,’ Huck said. ‘At midnight. A dead cat can call ghosts out of their graves.’ ‘I never heard that,’ said Tom. ‘Is it true?’

‘Well, I don’t know,’ said Huck. ‘Old Mrs Hopkins told me. Come with me, and see. Or are you afraid of ghosts?’ ‘Of course not!’ said Tom. ‘Come and mem^’for me at my window at eleven o’clock.’ After this, Tom was late for school, and the teacher looked at him angrily.

‘Thomas Sawyer, why are you late again?’ he said.

Tom began to speak, and then stopped. There was a new girl in the schoolroom - a beautiful girl with blue eyes and long yellow hair. Tom looked and looked.

Oh, how beautiful she was! And in two seconds Tom was in love! He must sit next to her. But how?

In the girls’ half of the room there was only one empty chair, and it was next to the new girl. Tom thoughtquickly, and then looked at the teacher.

I stopped to talk with Huckleberry Finn!’ he said.

The teacher was very, very angry. Boys were often late for school. That was bad, but talking with Huckleberry Finn was worse, much worse! The teacher took his stick, and two minutes later Tom’s trousers were very hot and the teacher’s arm was very tired.

‘Now, Tom Sawyer, you go and sit with the girlsV Some of the children laughed. Tom walked to the chair next to the new girl, sat down and opened his book. The other children began to work again.

After ten minutes, the girl looked up. There was an apple on the table in front of her. She put it back on Tom’s half of the table. A minute later the apple was in front of her again. Now it stayed. Next, Tom drew a picture of a house and put it in front of her.

‘That’s nice,’ the girl said. ‘Now draw a man.’

Tom drew a man next to the house. The man was taller than the house, and he had very big hands and very long legs. But the girl liked him.

‘Can you draw me now?’ she asked.

Tom drew a girl next to the man.

‘You draw beautifully. I can’t draw pictures.’

‘I can teach you,’ said Tom. ‘After school.’

‘Oh, please!’

‘What’s your name?’ Tom asked.

‘Becky. Becky Thatcher.’

Just then Tom felt a hand on his head. It was the teacher. He took Tom by the ear and moved him back to his chair in the boys’ half of the room.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.