کتاب های خیلی ساده

38 کتاب | 114 فصل

گنج

توضیح مختصر

تو زندگی هر پسری یه زمانی میرسه که آرزوی پیدا کردن گنج رو تو ذهنش می پرورونه . و اون زمان به سراغ تام سایر اومده . اون بیل و کلنگ برمیداره و با دوستش هاک شروع میکنه به کندن زمین به دنبال گنج .............

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

گنج

تو زندگی همه پسرا یه زمانی هست که دلشون میخواد برن و زمینو بکنند و گنج پیدا کنند . و اون زمان به سراغ تام اومد . به همین دلیل یه روز گرم تابستون اون رفت تا هاک رو پیدا کنه . هاک ایده پیداکردن گنج رو دوست داشت . اون پرسید قراره کجا رو بکنیم؟

یه درخت کهنسال خشکیده بهترین جاست .

آخه کی گنج رو زیر درخت خشکیده چال میکنه ؟

تام گفت دزدا و بعدشم میرند یا فراموش میکنند که برگردند و گنجشونو بردارند .

هاک گفت یه درخت خشکیده تو تپه کاردیفه . بیا بریم اونجا ! من یه بیل و کلنگ قدیمی دارم . تا درخت خشکیده سه مایل فاصله بود و پسرا خسته و با بدن داغ رسیدند اونجا . اونا یکی دو ساعتی زمینو کندند ولی هیچ گنجی پیدا نکردند

بعد کارو متوقف کردند و تام به یه خونه قدیمی پایین تپه نگاه کرد .

اون گفت هی نگاه کن ! هیچ کی تو اون خونه قدیمی زندگی نمی کنه . بیا بریم اونجا . خونه های قدیمی جای مناسبی برای پیداکردن گنج هستند .

هاک گفت برای اشباح هم جای مناسبین !

اونا بیل و کلنگشونو برداشتند رفتند پایین تپه داخل اون خونه قدیمی . اونا به همه اتاقای طبقه پایین نگاهی انداختند و بعد رفتند طبقه بالا . ولی خبری از گنج یا شبح نبود . بعد یه صدایی شنیدند . یدفعه تام گفت ششششش . اون چیه ؟

هاک زیر لب یواش گفت شبحه .

یه سوراخهایی کف خونه بود و اون پسرا می تونستند ازون سوراخا اتاقای طبقه زیررو ببینند .

تام یواش زیر لب گفت نه اونا دو تا مرد هستند . یکیشون اسپانیارد پیره . اون هفته پیش برای زندگی به ده اومد . اون یکی مردَرو نمیشناسم . ششش بیا گوش کنیم ببینیم چی میگن. اون دو تا مرد نشستند زمین . اسپانیارد یه کلاه سبز و موهای سفید بلند داشت . اون یکی مرد قد کوتاه و سبزه بود . اون یه کیف درآورد و بازش کرد .

اسپانیارد گفت هوا گرمه . اون کلاه سبزشو برداشت و بعد موهای بلند سفیدشم درآورد . هاک زیر لب گفت وای ! اون اینجون جوه .

مرد دوم گفت ما 650 دلار ازون خونه دزدیدیم . اون یمقدار پول از تو کیف دراورد و گفت ما میتونیم 50 دلارشو الان با خودمون ببریم . با 600 دلار بقیش چیکار کنیم ؟

اینجون جو گفت میذاریمش همینجا . میتونیم هفته بعد بیایم و برش داریم . حالا کیفو بده به من . اون رفت اونور اتاق کنار شومینه ، دوتا سنگ بزرگو تکون داد و شروع کرد با چاقوش اونجا رو کند .

در طبقه بالا پسرا با هیجان این صحنه رو نگاه می کردند . گنج ! 600 دلار گنج خارق العاده .

اینجون جو کندن رو متوقف کرد . اون گفت اینجارو ! این چیه ! ؟ یه چیزی اینجاست . یهصندوقچه قدیمیه . اون دوتا مرد صندوقچه رو درآوردند و بازش کردند . دوست اینجون جو گفت این پوله .

اینجون جو دستشو برد تو صندوقچه و گفت هزاران دلار اینجاست ! و اون دوتا مرد با صورتهای خندان به اون پولا نگاه می کردند . دوست اینجون جو گف ولی اینا مال کیه ؟

اینجون جو گفت پرسیدن ندار الان اینا مال ماست .

دوستش گفت امروز نمی تونیم اینا رو با خودمون ببریم . چکارشون کنیم ؟ بذاریم زیر زمین ؟

اینجون جو گفت آره ( طبقه بالا صورتاشون خوشحال شد . نه خیلی خیلی خوشحال شدند ) بیا بذاریمش زیر صلیب . هیچ کی اونجا نمیره . میتوینم امشب ببریمشون اونجا . وقتی شب فرا رسید اون دوتا مرد همه پولا رو با خودشون بردند . اون پسرا دنبالشون نرفتند چون از اینجون جو میترسیدند . اما خیلی دلشون میخواست اون صلیب رو پیدا کنند .

یه هفته ای اون دوتا پسرک مدام به گنج فکر میکردند . اون زیر صلیب بود . ولی صلیب کجا بود ؟ پسرا تو سنپطرزبورگ با دقت اسپانیارد رو زیر نظر داشتند ولی صلیبی ندیدند . و گنج رو پیدا نکردند .

متن انگلیسی فصل

Treasure

There is a time in every boy’s life when he wants to go and dig for treasure. And that time came for Tom.

So, one hot summer’s day, he went to find Huck. Huck liked the idea of treasure. ‘Where are we going to dig?’ he asked.

‘An old dead tree is best.’

‘Who puts the treasure under old trees?’

‘Robbers,’ said Tom. ‘And then they go away, or they forget to come back for the treasure.’

‘There’s a dead tree on Cardiff Hill,’ said Huck. ‘Let’s go there! I’ve got an old pick and shovel.’ It was three miles to the old tree, and the boys arrived tired and hot. They dug for an hour or two, but they

didn’t find any treasure. Then they stopped, and Tom looked down at an old house at the foot of the hill.

‘Hey, look!’ he said. ‘Nobody lives in that old house. Let’s go there. Old houses are always good for treasure.’ ‘Good for ghosts, too!’ said Huck.

They took the pick and shovel with them, went down the hill, and into the old house. They looked in all the rooms downstairs, and then went upstairs. But there was no treasure, and no ghosts. Then they heard a noise. lShP said Tom, suddenly. ‘What’s that?’ ‘GhostsV whispered Huck.

There were holes in the floor, and through them the boys could see into the rooms downstairs.

‘No,’ Tom whispered. ‘It’s two men. One is the old

Spaniard. He came to live in the village last week. I don’t know the other man. Sh! Let’s listen to them.’ The two men sat down on the floor. The Spaniard had a green hat and long white hair; the other man was small and dark. He took out a bag and began to open it.

‘It’s hot in here,’ the Spaniard said. He took off his green hat - and then he took off his long white hair! ‘Tow!’ Huck whispered upstairs. ‘That’s Injun JoeV ‘We took six hundred and fifty dollars when we robbed that house,’ said the second man. He took some money out of the bag. ‘We can take fifty dollars with us now. What are we going to do with the six hundred?’ ‘Leave it here,’ said Injun Joe. ‘We can come back and get it next week. Here, give me the bag.’ He walked across the room to the fireplace, moved two big stones from the floor, and began to dig with his knife.

Upstairs, the two boys watched excitedly. Treasure! Six hundred dollars of wonderful treasure!

Injun Joe stopped digging. ‘Hello, what’s this?’ he said. ‘There’s something here. It’s an old box.’ The two men got the box out and opened it.

‘It’s mon$y!’ said Injun Joe’s friend.

Injun Joe put his hand into the box. ‘There are thousands of dollars here!’ he said, and the two men looked at the money with happy smiles.

‘But who—’ began Injun Joe’s friend.

‘Don’t ask,’ Injun Joe said. ‘It’s our money now.’

‘We can’t take it with us today,’ said his friend. ‘What can we do with it? Put it back under the floor?’ ‘Yes,’ said Injun Joe. (Happy faces upstairs.) ‘No! (Very unhappy faces upstairs.) Let’s put it under the cross - nobody goes there. We can take it there tonight.’ When night came, the two men carried all the money away. The boys did not go after them because they were afraid of Injun Joe. But they wanted very much to find that ‘cross’.

For a week the two boys thought and thought about the treasure. It was ‘under the cross’, but where was the cross? In St Petersburg the boys watched the ‘Spaniard’ carefully, but they didn’t see a cross, and they didn’t find the treasure.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.