گردباد

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: جادوگر آز / فصل 1

گردباد

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

گردباد

دوروتی در خانه ی کوچکی در کانزاس به همراه عمو هنری و عمه ام و سگ سیاه کوچکش توتو زندگی می کرد .

هیچ درخت یا تپه ای در کانزاس وجود نداشت و بیشتر اوقات باد می وزید . گاهی باد با سرعت زیاد و ناگهانی می وزید که گردباد از آن به وجود می آمد و درختان و مردم و ساختمان ها را به هوا بلند می کرد . در خانه ها زیر زمین هایی وجود داشت که به هنگام گردباد ، مردم به زیرزمین ها پناه می بردند و آنجا می ماندند .

روزی عمو هنری از خانه بیرون آمد و به آسمان نگاهی انداخت . سپس به سرعت به خانه برگشت و به عمه ام و دوروتی گفت “ گردباد داره میاد ، باید بریم زیرزمین “ . آنها به سمت در زیرزمین رفتند اما توتو ترسیده بود و به زیر تخت دوید . دوروتی به دنبالش رفت .

عمه ام از زیر زمین فریاد زد “ سریع! “ . سگو ول کن و بیا زیرزمین . دوروتی توتو را گرفت و به سمت در زیرزمین رفت اما قبل از اینکه برسه به زیرزمین ، گردباد به خانه برخوردکرد و چیز عجیبی پیش آمد . خانه تکان خورد و آرام آرام به هوا بلند شد . عمه ام و عمو هنری پایین در زیرزمین بودند ، اما خانه و دوروتی و توتو به بالای گردباد رفتند . دوروتی از در ورودی زیرزمین به پایین نگاه کرد و خانه ها و تپه ها رو دید که از دور دیده می شدند . سریع در زیرزمین رو بست .

باد برای ساعات بسیاری خانه را تکان داد . اولش دوروتی خیلی ترسیده بود اما به توتو گفت کاری از دستمون بر نمیاد پس بهتره صبر کنیم ببینیم چی پیش میاد . . و بعد از دو سه ساعت با توتو خوابشون برد .

وقتی دوروتی چشماشو باز کرد خونه روی زمین قرار داشت و همه چیز آرام بود . دوروتی توتو رو برداشت ، در رو باز کرد و بیرون رفت . آنها درخت های بلند و گل های زیبا و خانه های کوچک با درهای آبی دیدند. دوروتی فریادی زد . توتو ، اینجا کانزاس نیست !!! و این مردم کین ؟ !؟!

سه تا مرد کوتاه قد با کلاه و کت و شلوار آبی و یه پیرزن جثه کوچکی که پیراهن سفیدرنگ زیبایی به تن داشت اونجا بودند . آن زن به سمت دوروتی رفت و گفت “ متشکرم ، متشکرم” ! الان مردم آزادند ! دوروتی پرسید “ چرا از من تشکر می کنی “ ؟ آن زن گفت تو ساحره شرق رو کشتی . اون ساحره ی بدجنسی بود و مردمش ، مانچکینی ها از اون خیلی می ترسیدند . الان اون مرده و ما و مانچکینی ها می خوایم از تو تشکر کنیم .

پیرزن کوچک جثه و سه مرد کوتاه همگی با خوشحالی به دوروتی لبخند زدند اما دوروتی منظورشونو نمی فهمید . اون گفت “ اما من کسیو نکشتم “ . اون پیرزن کوچک جثه با خنده گفت خونه ی تو افتاد روی اون ساحره . نگاه کن! پاهاشو می تونی ببینی . دوروتی نگاه کرد و دوپا با کفش های قرمز زیر خونه دید . یه دفعه ای یکی از مانچکینی ها داد زد “ نگاه کنید ! پاهاش در آفتاب داغ داره ناپدید میشه “ . یه لحظه بعد فقط کفش های قرمز اونجا بودند . پیرزن گفت خوبه و کفشارو برداشت و به دوروتی داد . “ اینا الان کفشای تون “ . باید اینارو بپوشی چون کفشای یه ساحره بعضی وقتا کارهای خارق العاده ای می تونه انجام بده .

اما عمه ام میگه هیچ ساحره ای وجود نداره . اون پیرزن ساحره گفت “ اوه بله البته که وجود داره “ اینجا در کشور اوز 4 تا ساحره داریم ساحران شمال و جنوب ساحره های خوبی هستند اما ساحران شرق و غرب بدجنس و بدن . الان ساحره شرق مرده پس فقط یه ساحره بد وجود داره . همچنین جادوگر معروفی هم داریم اسمش جادوگر اوزه و اون تو شهر زمردین زندگی می کنه .

شما چندتا جادوگر و ساحره تو کشورتون دارین ؟

دوروتی گفت “ هیچی “ . یه دفعه ای یاد عمو هنری و عمه ام افتاد اون پرسید چطور می تونم به سرزمینم کانزاس برگردم ؟ ساحره ی خوب پرسید کانزاس کجاست ؟ من کشوری به اسم کانزاس نمی شناسم پس نمی تونم راهشو بهت نشون بدم

دوروتی شروع به گریه کرد . ساحره گفت اوه عزیزم گریه نکن لطفا . چکار می تونم برات بکنم ؟ برو و جادوگر اوز رو ببین اون جادوگر خوبیه و شاید بتونه کمکت کنه . راهش طولانیه و تا اونجا باید پیاده بری . من نمیتونم همراهیت کنم اما می تونم بوسه ای به تو بدم . او بوسه ی کوچکی به دوروتی داد . بوسه روی صورت دوروتی به نظر گل سرخ رنگی می امد .

الان هیچ چی نمی تونه به تو صدمه بزنه نگاه کن . این جاده ی شهر زمردینه . از آجرهای زرد رنگ ساخته شده پس راهو گم نمی کنی . بدرود … . سه مرد کوچک مانچکینی هم خداحافظی کردند . دوروتی یکم نون و سیب تو خونه پیدا کرد و همه رو داخل کیسه ای گذاشت و بعدش لباس سفید و آبیشو پوشید و گفت الان خوشکل شدم . به پایین نگاه کرد و کفشای کهنشو دید و یاد کفشای قرمز ساحره بدجنس افتاد و اونا رو پوشید .

کیسه غذاشو برداشت و و صدازد توتو بیا بریم . باید جادوگر شهر اوزو پیدا کنیم .

متن انگلیسی فصل

1 - THE CYCLONE

Dorothy lived in a small house in Kansas, with Uncle Henry, Aunt Em, and a little black dog called Toto.

There were no trees and no hills in Kansas, and it was often very windy. Sometimes the wind came very fast and very suddenly. That was a cyclone, and it could blow trees and people and buildings away. There were cellars under all the houses. And when a cyclone came, people went down into their cellars and stayed there.

One day Uncle Henry came out and looked up at the sky. Then he ran quickly back into the house.

‘There’s a cyclone coming, he called to Aunt Em and Dorothy. ‘”We must go down into the cellar!’ They ran to the door of the cellar, but Toto was afraid, and he ran under the bed. Dorothy ran after him.

‘Quick!’ shouted Aunt Em from the cellar. ‘Leave the dog and come down into the cellar!’

Dorothy picked up Toto and ran to the cellar door.

But before she got there, the cyclone hit the house.

And then a very strange thing happened.

The house moved, and then it went slowly up, up, up into the sky. Aunt Em and Uncle Henry were down in the cellar under the ground, but the house, Dorothy, and Toto went up to the top of the cyclone. Dorothy looked through the open cellar door and saw hills and houses, a long way down. She closed the cellar door quickly.

The wind blew the house along for many hours. At first Dorothy was afraid.

‘But we can’t do anything about it,’ she said to Toto.

‘So let’s wait and see.’ And after two or three hours, she and Toto went to sleep.

When Dorothy opened her eyes again, the house was on the ground and everything was quiet. She picked up Toto, opened the door, and went out. They saw tall trees and beautiful flowers, and little houses with blue doors.

Dorothy gave a little cry. ‘This isn’t Kansas, Toto!

And who are these people?’

There were three very short men in blue hats, coats and trousers, and a little old woman in a beautiful white dress. The woman walked up to Dorothy and said, ‘Thank you, thank you! Now the people are free!’ ‘Why are you thanking me?’ Dorothy asked.

‘You killed the Witch of the East,’ said the woman.

‘She was a bad witch, and her people, the Munchkins, were very afraid of her. Now she is dead, and we and the Munchkins want to thank you.’

The little old woman and the three little men all smiled happily at Dorothy, but Dorothy did not understand.

‘But I didn’t kill anybody!’ she said.

‘Your house fell on the Witch,’ laughed the little woman. ‘Look! You can see her feet!’ Dorothy looked, and saw two feet, with red shoes, under the house. Suddenly, one of the Munchkins gave a shout. ‘Look! Her feet are disappearing in the hot sun.’ A second later, there were only the red shoes.

‘Good,’ said the little woman. She picked up the shoes and gave them to Dorothy. ‘They’re your shoes now. You must wear them, because a witch’s shoes can some times do wonderful things.’

‘But I didn’t kill anybody!’ she said.

‘Your house fell on the Witch,’ laughed the little woman. ‘Look! You can see her feet!’ Dorothy looked, and saw two feet, with red shoes, under the house. Suddenly, one of the Munchkins gave a shout. ‘Look! Her feet are disappearing in the hot sun.’ A second later, there were only the red shoes.

‘Good,’ said the little woman. She picked up the shoes and gave them to Dorothy. ‘They’re your shoes now. You must wear them ,because a witch’s shoes can sometimes do wonderful things.’

‘But Aunt Em says there aren’t any witches.’ ‘Oh yes, there are!’ said the Witch. ‘Here in the country of Oz we have four witches. The witches of the North and the South are good witches, but those of the East and the West are bad witches. Now the Witch of the East is dead, so there is only one bad witch. We have a famous wizard, too. We call him the Wizard of Oz, and he lives in the Emerald City. How many witches and wizards do you have in your country?’

‘We don’t have any,’ said Dorothy. Suddenly she remembered Aunt Em and Uncle Henry. ‘How can I get back home to Kansas?’ she asked.

‘Where is Kansas?’ asked the good Witch. ‘I don’t know a country called Kansas, so I can’t tell you the way.’

Dorothy began to cry. Oh dear! What can Id o ?’ ‘Please don’t cry!’ said the Witch. ‘Go and see the Wizard of Oz. He’s a good wizard, and perhaps he can help you. It’s a long way, and you must walk there. I can’t go with you, but I can give you my kiss. She gave Dorothy a little kiss. It looked like a small red flower on Dorothy’s face.

‘Now nothing can hurt you,’ she said. ‘Look - there is the road to the Emerald City. It is made of yellow bricks, so you cannot lose your way . . . Goodbye.’ ‘Goodbye!’ said the three little Munchkins.

In the house Dorothy found some bread and some apples, and she put them all in a bag. Then she put on her blue and white dress. ‘Now I look nice,’ she said. She looked down at her old shoes. Then she remembered the bad Witch’s red shoes, and put them on.

She picked up her bag of food. Come on, Toto! I she called. ‘We’re going to find the Wizard of Oz.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.