پیرمردی از کانزاس

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: جادوگر آز / فصل 5

پیرمردی از کانزاس

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

پیرمردی از کانزاس

مرد کوچک سبز پوش درو باز کرد . به همشون عینک داد و از داخل شهر همه رو به خونه جادوگر برد . اونجا در اتاق سبز دراز همه منتظر و منتظر موندند . بعد از سه ساعت مترسک گفت خسته شدم از بس منتظر موندم . مرد سبز پوشو صدا کرد و گفت می خوایم همین الان جادوگر رو ببینیم وگرنه میمونای جادویی رو صدا می کنیم . لطفا اینو به جادوگر بگو .

مرد سبز پوش رفت تا از طریق در با جادوگر صحبت کنه . جادگر راجع به میمونای جادویی می دونست و خیلی ازشون می ترسید . درنتیجه به مرد سبز پوش گفت این افراد فردا صبح ساعت 9 می تونند بیان و منو ببینند . فردا صبحش ساعت 9 این چند دوست رو به اتاق جادوگر برد . اونا داخل شدند و همه جارو دیدند اما کسی اونجا نبود . بعدش یه صدا گفت من جادوگر اوز هستم . شما کی هستید و چی می خواید ؟

دوروتی پرسید تو کجایی ؟ من همه جاهستم اما تو نمی تونی منو ببینی . حالا جواب منو بده شما کی هستین و چی می خواین ؟ مترسک گفت تو همه ما رو می شناسی ، تو به من گفتی به دوروتی کمک کن تا جادوگر غربو بکشه تا بتونی عقل داشته باشی . خب الان اون جادوگر مرده و من الان عقلمو می خوام . مرد حلبی گفت و منم قلبمو می خوام شیر بزدل گفت منم شجاعتمو می خوام دوروتی گفت و منم می خوام برگردم خونه به کانزاس اون صدا پرسید اون جادوگر واقعا مرده ؟ دوروتی گفت آره من یه سطل آب ریختم روش و اون ناپدید شد

صدا گفت خب پس، فردا بیاید دوباره . من اول باید فکرامو بکنم مرد حلبی گفت نه من همین الان قلبمو می خوام و مترسک هم گفت من یه دقیقه دیگه هم صبر نمی کنم شیر با عصبانیت غرش کرد و گفت می خورمت . توتو خیلی ترسید از کنار شیر پرید اونور و با یه صفحه کنار دیوار برخورد کرد . اون صفحه افتاد و اونا پشت اون صفحه یه پیرمرد بدون مو دیدند .

مرد حلبی با عصبانیت نگاه کرد و تبرشو برداشت و گفت تو کی هستی ؟ پیرمرد با صدایی آروم گفت لطفا با من کاری نداشته باش . من جادوگر اوز هستم . دوروتی گفت اما جادوگر اوز یه سر بزرگ بدون بدنه مترسک گفت نه اون یه زن زیباست . مرد حلبی گفت شما اشتباه می کنید اون یه حیوون بزرگ دوسره . شیر گفت نه جادوگر یه گلوله آتشه .

پیرمرد گفت همتون اشتباه می کنید. من جادوگر هستم … راستش من یه جادوگر واقعی نیستم . اوه حقه ها و تردستی های زیادی بلدم اما جادوی واقعی بلد نیستم . می دونی من هم اهل کانزاسم . من شهر به شهر رو می گشتم و حقه های جادویی انجام می دادم . و سوار بالون بزرگی شدم بالون همیشه به یه طناب وصل بود اما یه روز یه اشتباهی رخ داد و طناب پاره شد و بالون به هوا رفت . مدت زیادی باد بالون من رو تو آسمون نگه داشت .

بعدش اینجا تو کشور اوز فرود اومدم . مردم بالن منو دیدند و گفتند این مرد جادوگره ! اون از آسمون میاد .اونا از من می ترسیدند و میخواستند برای من کار کنند . … . به همین دلیل این شهررو برای من ساختند و من اسم این شهر رو شهر زمردین گذاشتم . خب زمرد سبزه برای همین من عینکای سبز رنگی برای همه ساختم . به همین دلیله که همه چیز تو این شهر سبز به نظر میاد .

مترسک عینکشو دراورد و گفت اوه . حالا میفهمم شهر زمردین سبز نیست فقط سبز به نظر می رسه . همش یه حقه بود . پیرمرد گفت درسته . همه اینا خیلی سال پیش اتفاق افتاد . من هیچوقت بیرون نمیرفتم چونکه از اون دو جادگر بدجنس می ترسیدم . دوروتی اونا الان به خاطر تو مردند . اما من واقعا متاسفم من جادوی واقعی بلد نیستم پس نمی تونم براتون کاری کنم . دورورتی گفت تو آدم خیلی بدی هستی . نه فرزندم . من ادم خوبیم اما درسته ، جادوگر بدیم . مترسک گفت پس عقل من چی میشه تو به عقل احتیاجی نداری . تو مسایلو می فهمی ، می تونی فکر کنی ، سریع یاد می گیری . خیلی باهوشی . مترسک گفت من عقل می خوام . پیرمرد گفت بسیار خب فردا صبح می تونم یکم عقل بهت بدم . مرد حلبی گفت پس قلب من چی میشه ؟ تو به قلب احتیاجی نداری . تو می خندی ، گریه میکنی، عشق می ورزی، برای بقیه احساس تاسف می کنی . مرد حلبی با عصبانیت نگاه کرد و تبرشو برداشت. پیرمرد گفت باشه خواهش می کنم به من صدمه ای نزن . فردا صبح میتونم یه قلب بهت بدم. شیر بزدل گفت من می خوام شجاع باشم . اما تو شجاع هستی تو کارهای شجاعانه زیادی انجام می دی ! نه نه منو نخور ! فردا صبح بیا . تو رو شجاع می کنم .

دوروتی پرسید منو توتو چی؟ جادوگر گفت ما می تونیم با بالن به آسمون بریم . باد ما رو از کانزاس به اینجا آورد ، شاید بتونه ما رو دوباره به کانزاس ببره .

صبح روز بعد اون چند دوست دوباره اومدند به اتاق جادوگر. پیرمرد آماده بود . یه بطری برداشت که روش با حروف سبز نوشته بود عقل و با احتیاط سر مترسک رو باز کرد و گفت تکون نخور دارم عقلتو میذارم تو سرت . آها حالا باهشترین مترسک کشور اوز هستی . مترسک ازون تشکر کرد .

بعدش جادوگر یه قلب قرمز کچیک به مرد حلبی داد و بهش گفت همیشه اینو بپوش . مرد حلبی خیلی خوشحال بود و از جادوگر خیلی تشکر کرد .

بعد جادوگر یه بطری برداشت که روش نوشته بود شجاع باش و به شیر بزدل گفت اینو بخور . شیر اونو خورد و فریاد زد آره آره احساس شجاعت می کنم . خیلی خیلی شجاع . متشکرم !

جادوگر لبخندی به اونا زد . شما به جادوی من احتیاجی نداشتید اما همتون الان خوشحالید و این چیز خوبیه . دوروتی ف حالا بیا و بالن منو ببین . آماده آمادست . دیشب تعمیرش کردم . اونا رفتند به باغ پشت خونه جادوگر . بالن خیلی خیلی بزرگ بود . یه جعبه کوچیک زیرش بود و جادوگر اوز پرید توی جعبه . داد زد دوروتی بیا . داریم می ریم به کانزاس . با دوستات خداحافظی کن .

دوروتی مترسک و شیر وو مرد حلبی رو بوسید و خداحافظی کرد . به توتو گفت بیا ! داریم می ریم کانزاس ، به خونه . داریم میریم عمو هنری و عمه ام رو ببینیم . اما درست همون لحظه توتو یه گربه دید . از دستای دوروتی بیرون پرید و دنبال گربه رفت . دوروتی صدا زد توتو ! و افتاد دنبالش .

متن انگلیسی فصل

THE OLD MAN FROM KANSAS

The little green man opened the door. He gave them all glasses,; then he took them through the city to the Wizard’s house. There, in the long green room, the friends waited, and waited . . . and waited.

After three hours the Scarecrow said, ‘I’m tired of . waiting.’ He called the green man. We want to see the Wizard now. Or we’re going to call the Magic Monkeys.

Please tell the Wizard that.’

The green man went away to speak to the Wizard through the door. The Wizard knew about the Magic Monkeys, and he was very afraid of them. So he said to the green man, ‘These people can come and see me at nine o’clock tomorrow morning.’

Nine o’clock the green man took the friends to the ‘ . Wizard’s room. They went in and looked all round, but - they could not see anybody. Then a voice said, ‘I am the Wizard of Oz. Who are you, and what do you want?’ ‘Where are you?’ asked Dorothy.

‘l am everywhere, but you can’t see me. Now answer me - who are you and what do you want?’

‘You know us all,’ said the Scarecrow. ‘You said to me, “Help Dorothy to kill the Witch of the West, and you can have some brains’ Weil, the Witch is dead, and now I want my brains.’

‘And I want my heart,’ said the Tin Man.

‘And I want to be brave’ said the Cowardly Lion.

‘And I want to go home to Kansas,’ said Dorothy.

‘Is the Witch truly dead?’ asked the Voice.

‘Yes’ said Dorothy. I threw a bucket of water over her, and she disappeared.’

‘Very well’ said the Voice. ‘Come again tomorrow. I must think about things first and— ’

‘No l’ said the Tin Man, ‘I want my heart now!’ I’m not going to wait another minute!’ said the Scarecrow.

‘And I’m going to eat you!’ the Lion shouted very angrily. Toto was afraid. He jumped away from the Lion, and hit a screen near the wall. The screen fell over, and behind it the friends saw an old man with no hair.

The Tin M an looked angry and picked up his axe.

‘Who are you?’ he said.

‘Please don’t hurt me!’ said the old man, in a quiet little voice. I’m the Wizard of Oz.’

‘But the Wizard of Oz is a big head without a body/ said Dorothy.

‘No, he’s a beautiful woman,’ said the Scarecrow.

‘You’re wrong/ said the Tin Man. ‘The Wizard of Oz is a big animal with two heads.’

“No” said the lion. ‘The wizard is a ball of fire’

‘You’re all wrong’ said the old man. I am the Wizard . . . Well, I’m not a true wizard. Oh, I know a lot of tricks, but I don’t know any true magic. You see, I’m from Kansas too. I went from town to town and did magic tricks. And I went up in a big balloon. The balloon was always on a rope, but one day something went wrong* The rope broke and the balloon blew away. For a long time the wind carried my balloon across the sky.

Then I came down here, in the country of Oz. The people saw my balloon and said, “This man is a wizard! He comes out of the sky!” They were afraid of me and wanted to work for me . . . So they built this city for me, and I called it the Emerald City. Well, emeralds are green, so I made green glasses for everybody. That’s why everything in the city looks green.’

The Scarecrow took off his glasses. ‘Oh,’ he said.

‘Now I understand. The Emerald City isn’t green. It just looks green. It’s all a trick.

That’s right,’ said the old man. ‘Well, all that happened many years ago. I never went out because I was afraid of the two bad Witches. Now they are dead , thanks to you, Dorothy. But I’m very sorry, I don’t know ‘ah true magic, so I can’t help you.’ You’re a very bad man,’ said Dorothy.

No , my child. I’m a very good man, but I am a very bad wizard, that’s true.’

‘What about my brains?’ said the Scarecrow.

You don’t need brains. You understand things, you can think you learn quickly. You’re very clever.’ I want brains,’ said the Scarecrow.

:“Very well,’ said the old man. ‘I can give you some brains tomorrow morning.

‘What about my heart?’ asked the Tin Man.

‘You don’t need a heart,’ said the old man. ‘You laugh, you cry, you love, you feel sorry for people.’ The Tin Man looked, angry and picked up his axe.

‘All right - please don’t hurt me!’ said the old man. ‘I can give you a heart tomorrow morning.’

I want to be brave/ said the Cowardly Lion.

But you are brave. You do a lot of brave things! No, no - don’t eat me! Come here tomorrow morning. I’m going to make you brave.’

‘What about Toto and me?’ asked Dorothy.

We can go up in my balloon/ said the Wizard. “The wind blew us here from Kansas - perhaps it can blow us back to Kansas again.

The next morning the friends came again to the Wizard’s room. The old man was ready. He took a bottle with BRAINS on it in big green letters, and carefully opened the Scarecrow’s head.

‘Don’t move. I’m putting your brains in,’ he said.

‘There - now you’re the cleverest scarecrow in Oz.’ The Scarecrow thanked him.

Next the Wizard gave the Tin M an a small red heart.

‘Wear this always,’ he said.

The Tin Man was very happy and thanked the Wizard again and again.

Then the old man took a bottle with BE BRAVE on it.

‘Drink this,’ he said to the Cowardly Lion.

The Lion drank. ‘Yes. Yes, I feel brave!’ he shouted.

‘Very, very brave! Thank you!

The Wizard smiled at them. ‘You didn’t need my magic,’ he said. ‘But you’re all happy now, and that’s a good thing. Now, Dorothy,’ he said, ‘come and see my balloon. It’s all ready. I mended it last night.’ They went out into the garden behind the Wizard’s house. The balloon was very big. There was a small box under it, and the Wizard of Oz jumped into the box.

‘Come on, Dorothy!’ he shouted. ‘We’re going to Kansas. Say goodbye to your friends.’

Dorothy kissed the Scarecrow, the Lion, and the Tin Man, and said goodbye. ‘Come on, Toto,’ she said, ‘We’re going home to Kansas. We’re going to see Aunt Em and Uncle Henry.’

But just then Toto saw a cat. He jumped out of Dorothy’s arms and ran after it.

‘Toto! ’ called Dorothy, and she began to run after him.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.