جاده زرد آجری

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: جادوگر آز / فصل 2

کتاب های خیلی ساده

58 کتاب | 235 فصل

جاده زرد آجری

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 13 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

جاده زرد آجری

دوروتی و توتو برای مدت طولانی در جاده زرد آجری راه می رفتند . وقتی خسته شدند در مزرعه ای کنار جاده وایسادند . یکم اونورتر یه مترسک وجود داشت و دوروتی و توتو نزدیکش شدند تا نگاهی بهش بندازند .

مترسک گفت روز بخیر

دوروتی گفت اوه تو حرف می زنی ؟ مترسک گفت البته که می تونم حرف بزنم اما نمیتونم روی این تیرک تکون بخورم . می خوام بیام پایین میتونی کمکم کنی؟ دوروتی با احتیاط مترسک رو از روی تیرک پایین اورد .

مترسک تشکر کرد دست و پاهاشو تکون داد و همه جاش کاه و پوشال بود . پرسید شما کی هستین و کجا می رین ؟ من دوروتی هستم و به شهر زمردین می رم . می خوام به خونم در کانزاس برگردم اما راهشو بلد نیستم . می خوام از جادوگر شهر اوز کمک بگیرم .

مترسک پرسید شهر زمردین کجاست و جادوگر شهر اوز کیه ؟ من هیچی نمی دونم . می بینی که هیچ مغزی تو کلم ندارم . فقط کاه و پوشاله .

دوروتی گفت اوه عزیزم خیلی متاسفم . مترسک گفت خیلی دلم می خواد عقل داشته باشم . می تونم با شما به شهر زمردین بیام ؟ شاید جادوگر اوز بتونه یکم عقل به من بده . نظرت چیه ؟

دوروتی گفت نمی دونم . اما بله با من بیا . اون جادوگر مشهوریه شاید بتونه کمکت کنه . اون خیلی برای مترسک احساس تاسف می کرد .

دوروتی گفت از توتو نترس اون هیچوقت آدما رو اذیت نمی کنه . مترسک گفت من از هیچی نمی ترسم . هیچی نمیتونه به من آسیب برسونه . خب البته این حرف درست نیست من از اتیش می ترسم دوروتی به همراه دوست جدیدش در کنار جاده راه می رفتند . خیلی نکشید که گرسنش شد و نشست و به همراه توتو کمی نون و سیب خوردند . دوروتی از مترسک پرسید ، یکم می خوری ؟ من احتیاجی به خوردن و آشامیدن ندارم . وقتی از جنس پوشال و کاه باشی نمی تونی چیزی بخوری . خب درمورد سرزمینت بگو … دوروتی از عمو هنری و عمه ام و کانزاس و گردباد براش تعریف کرد . مترسک پرسید پس چرا می خوای از این کشور زیبا بری ؟ خودت می گی کانزاس هیچ درخت و تپه سرسبزی نداره . نمی فهمم . دوروتی گفت این بخاطر اینه که تو مغز نداری

کانزاس خونه و سرزمین منه . ما می گیم نه شرق، نه غرب ، سرزمین مادری بهترین است . و این حقیقت داره . من می خوام برم خونه .

اونا چندساعتی کنارجاده راه رفتند و هوا تاریک شد . دوروتی خسته بود و مترسک خیلی زود یه خونه کوچیک پشت درختا پیدا کرد . هیچکی اونجا نبود بنابراین داخل رفتند دوروتی و توتو خوابیدند اما مترسک تمام شبو با چشمای باز بیدار بود . اون گفت مترسکا نمی خوابند .

صبح، دوروتی بدنبال آب می گشت . مترسک پرسید آبو برا چی می خوای ؟ دوروتی گفت منو توتو تشنه ایم و من می خوام صورتموم بشورم . مترسک گفت براتون متاسفم . شما به خیلی چیزا احتیاج دارین ! اما شما عقل دارین و می تونین فکر کنین و این فوق العادست.

اونا مقداری آب پیدا کردند و دوروتی خودشو شست و بعدش با توتو کمی نون خوردند .

یکدفعه از درختای نزدیک خونه صدای بلندی شنیدند و همگی بیرون رفتند تا ببینند چیه . یه مرد با یه تبر تو دستاش کنار یه درخت بزرگ اونجا بود . از حلبی ساخته شده بود . کاملا بی حرکت ایستاده بود و هی فریاد می زد کمک کمک .

دوروتی پرسید چکار می تونم برات بکنم ؟ مرد حلبی گفت نمیتونم تکون بخورم لطفا منو روغن کاری کن . یه قوطی روغن تو خونه هست . یکدفعه دوروتی به سمت خونه دوید و قوطی روغنو پیدا کرد . . بعدش برگشت و با کمک مترسک با دقت مرد حلبی رو روغن کاری کرد . آروم آروم حرکت کرد ، اول سرشو تکون داد و بعد دست و پاهاشو حرکت داد .

مرد حلبی تشکر کرد و گفت الان بهترم . تبرشو زمین گذاشت . من تو هوای بارونی بیرون رفتم و میبینی آب برای یه جسم حلبی بده . مدت زیادی اون بیرون بودم و هیچکی برای کمک نیومد .

دوروتی گفت ما شب تو خونه ی شما موندیم و صدای شما رو امروز صبح شنیدیم . مرد حلبی پرسید کجا دارید می رید ؟

دوروتی هم درمورد جادوگر اوز براش تعریف کرد و اینکه می خواد برگرده خونش به کانزاس و مترسک هم میخواد عقل داشته باشه .

برای مرد حلبی خیلی جالب بود و پرسید فکر می کنی جادوگر می تونه به من یه قلب بده ؟ من هیچ قلبی ندارم و نمیتونم عشق بورزم و یا احساسی داشته باشم . خیلی دوست دارم یه قلب داشته باشم . مترسک گفت با ما بیا . دوروتی هم گفت آره بیا اونوقت توهم می تونی از جادوگر اوز کمک بگیری .

پس همگیشون کنار جاده زرد آجری راه افتادند . درختای بلند زیادی کنار جاده بود و بعضی وقتا این سه دوست صدای حیووناتو از پشت درختا می شنیدند . دوروتی از این صداها خیلی خوشش نمیومد . از مرد حلبی پرسید چقدر تا شهر زمردین مونده ؟ می دونی ؟ مرد حلبی گفت راه خیلی زیادیه و باید مراقب باشیم چونکه …… .

یکدفعه یه شیر بزرگ از لابلای درختا اومد بیرون و دهنشو بازکرد . دندونای دراز زردی داشت و دنبال توتو دوید . دوروتی نگران توتو بود . به سمت شیر دوید و با کیسش رو پوزه شیر زد . با عصبانیت داد زد با سگ من کاری نداشته باش . اون از تو کوچیکتره. شیر گفت من کاری باهاش نداشتم . خواهش می کنم دیگه منو نزن !

دوروتی به توتو گفت چرا ترسیدی آروم باش . اون صدمه ای به تو نمیزنه . اون از تو بیشتر ترسیده . اون فقط یه شیر گنده بزدله .

شیر گفت اره درسته . من یه بزدل ترسوم . همه فکر می کنند شیرها شجاعن . من غرش و صدای بلندی دارم اما شجاع نیستم . من یه بزدل بیشتر نیستم . و بعدش شیر بزدل شروع به گریه کرد .

دوروتی از جادوگر اوز براش تعریف کرد . بهش گفت با ما به شهر زمردین بیا . من میخوام به خونم کانزاس برگردم . مترسک می خواد عقل داشته باشه و مرد حلبی هم یه قلب می خواد . شایدجادوگر اوز بتونه از تو یه شجاع بسازه .

شیر گفت ، اوه ممنونم خیلی دوست دارم شجاع بشم .

و شیر بزدل هم همراهشون اومد . اولش توتو ازون می ترسید اما خیلی نگذشت که با هم کاملا دوست شدند . اون شب دوروتی و توتو زیر یه درخت بزرگ نزدیک بدن بزرگ و گرم و نرم شیر خوابیدند . موقع صبح اخرین نونی که داشتند رو خوردند .

دوروتی گفت اوه عزیزم برای شام چی بخوریم ؟ شیر بزدل گفت من میتونم یه حیوون براتون بکشم . مرد حلبی گفت نه لطفا هیچکی رو نکش . شروع کرد به گریه و گفت ما نمیخوایم به هیچ حیوونی صدمه بزنیم . من قلب ندارم اما براشون دلم می سوزه . دوروتی سریع قوطی روغنو برداشت و صورت مرد حلبیو روغن کاری کرد . بهش گفت گریه نکن می دونی که آب برات ضرر داره . اونا کنار جاده زرد و بعد از یکی دوساعت به یه رودخونه بزرگ برخوردند .

دوروتی گفت اوه نه چطوری از رودخونه رد بشیم ؟ شیر به رودخونه نگاه کرد و گفت من از افتادن می ترسم از فکر کنم بتونم از روش بپرم . مترسک سریع گفت خوبه . می تونی ما رو یکی یکی پشتت بذاری و رد کنی .

بنابراین شیر بزدل از روی رودخونه پرید . اول مترسکو پشتش گذاشت ، بعد دوروتی و توتو و در آخر مرد حلبی .

اما خیلی زود به رودخونه دوم رسیدند . این یکی خیلی بزرگ بود و شیر نمی تونست از روش بپره . مترسک یه دقیقه ای فکر کرد و گفت نگاه کنید یه درخت بلند کنار رودخونست . مرد حلبی می تونه با تبرش اونو قطع کنه و وقتی درخت بیفته تو رودخونه می تونیم از روی درخت رد بشیم . شیر گفت برای کسی که به جای مغز کاه و پوشال تو کلشه فکر خیلی عالیه .

بنابراین مرد حلبی درختو با تبرش برید و خیلی زود همشون از رودخونه رد شدند .

متن انگلیسی فصل

2 - THE YELLOW BRICK ROAD

Dorothy and Toto walked along the yellow brick road for a long time. When they were tired, they stopped in a field by the road. Not far away, there was a scarecrow, and Dorothy and Toto walked across to look at it.

‘Good day/ said the Scarecrow.

‘Oh!’ said Dorothy. ‘You can speak!’ ‘Of course I can speak/ said the Scarecrow. ‘But I can’t move, up here on this pole . . . I’d like to get down.

Can you help me?’

Carefully, Dorothy took the Scarecrow off his pole.

‘Thank you very much/ said the Scarecrow. He moved his arms and legs, and straw went everywhere.

‘Who are you?’ he asked. ‘And where are you going?’ I’m Dorothy, and I’m going to the Emerald City. I want to go home to Kansas, but I don’t know the way.

I’m going to ask the Wizard of Oz for help.’ ‘Where is the Emerald City? I asked the Scarecrow.

‘And who is the Wizard of Oz? I don’t know anything, you see, because I have no brains in my head - only straw.’

‘Oh dear!’ said Dorothy. I’ m very sorry.’ ‘I would very much like to have some brains the Scarecrow said. ‘Can I go to the Emerald City with you?

Perhaps the Wizard of Oz can give me some brains.

What do you think?’

‘I don’t know’ said Dorothy. ‘But yes, please come with me. He’s a famous wizard, so perhaps he can help you.’ She felt very sorry for the Scarecrow. ‘Don’t be afraid of Toto / she said. ‘He never hurts people. ‘Nothing can hurt me said the Scarecrow. I’m not afraid of anything…

Well, that’s not true. I am afraid of fire, of course.’ Dorothy walked along the road with her new friend. Soon she began to feel hungry, so she sat down and she and Toto ate some bread and apples. ‘Would you like some, Scarecrow?’ said Dorothy.

‘No, thank you’ said the Scarecrow. ‘I don’t need to eat or drink. You can’t eat when you’re made of straw . .. Now, tell me about your home.’

So Dorothy told him about Kansas, and Uncle Henry and Aunt Em, and the cyclone.

‘But why do you want to leave this beautiful country ? ’ asked the Scarecrow. ‘Kansas, you say, has no trees, no green hills, no gardens. I don’t understand.’ ‘That’s because you have no brains said Dorothy.

‘Kansas is my home. We say, “ East, west - home’s best” , and it’s true. I want to go home.’ They walked along the road for some hours, and then it got dark. Dorothy was tired, and soon the Scarecrow saw a little house behind some trees. There was nobody there, so they went in. Dorothy and Toto slept, but the Scarecrow just stood all night with his eyes open.

‘Scarecrows don’t sleep,I he said.

In the morning Dorothy looked for water.

‘Why do you want water?5 asked the Scarecrow.

‘Toto and I are thirsty. And I need to wash.I’m sorry for you/ said the Scarecrow.

‘You need a lot of things! But you have brains, and you can think, and that’s wonderful.’

They found some water, and Dorothy washed. Then she and Toto ate some bread.

Suddenly, they heard a shout from the trees near the house, and they all ran out of the house to Iook,

They saw a man by a big tree, with an axe in his hand.

He was made of tin. He stood very still and shouted ‘Help!’ again and again.

‘What can I do for you?’ asked Dorothy.

I can’t move,’ said the Tin Man. ‘Please oil me.

There’s an oil-can in my house.’

At once Dorothy ran back to the house and found the oil-can. Then she came back and, with the Scarecrow’s help, she carefully oiled the Tin Man. Slowly, he began to move, first his head, and then his arms and legs.

‘Thank you,’ he said. I feel better now.’ He put down his axe. I went out in the rain, you see, and water is very bad for a tin body. I was there for a long time, and nobody came to help me.’

‘We stopped at your house for the night,’ Dorothy said, ‘and we heard your shout this morning.’ ‘Where are you going?’ asked the Tin Man.

So Dorothy told him about the Wizard of Oz. ‘I want to go back to Kansas, and the Scarecrow wants some brains,’ she said.

The Tin M an was very interested. ‘Can the Wizard give me a heart, do you think? I have no heart, so I can’t love, or feel. . . I would very much like to have a heart.’ ‘Come with us,’ said the Scarecrow.

‘Yes,’ said Dorothy. ‘And then you can ask the Wizard for help, too.’

So they all walked along the yellow brick road. There were many tall trees next to the road, and sometimes the three friends heard noises from animals behind the trees.

Dorothy did not like these noises very much.

‘How far is it to the Emerald City?’ she asked the Tin Man. ‘Do you know?’

‘It’s a long way, I think,’ said the Tin Man. cAnd we must be careful because— ’

But just then a big lion suddenly ran out from the trees, into the road. It opened its mouth - it had long yellow teeth - and began to run after Toto.

Dorothy was afraid for Toto. She ran up to the lion and hit it on the nose with her bag, ‘Don’t hurt my dog!’ she cried angrily. He’s smaller than you!’ l didn’t hurt him / said the Lion. ‘Don’t hit me again -please!’

‘Why - you’re afraid!’ said Dorothy. ‘Be quiet, Toto, he isn’t going to hurt you. He’s more afraid than you are.

He’s just a big coward.’

‘It’s true,’ said the Lion. I am a coward. Everyone thinks lions are brave. I make a lot of noise, but I’m not brave. I’m just a coward. ’ And the Cowardly Lion began to cry.

Then Dorothy told him about the Wizard of Oz.

‘Come with us to the Emerald City,’ she said. ‘I want to go back to Kansas, the Scarecrow wants some brains, and the Tin Man wants a heart. Perhaps the Wizard of Oz can make you brave.’

‘Oh, thank you!’ said the Lion. ‘I would very much like to be brave.’

And so the Cowardly Lion came with them. At first Toto was afraid of him, but very soon he and the Lion tyere good friends.

That night Dorothy and Toto slept under a big tree, next to the Cowardly Lion’s big, warm body. In the morning they ate the last of their bread.

‘Oh dear!’ said Dorothy. ‘What are we going to eat for dinner?’

I can kill an animal for you,’ said the Cowardly Lion.

‘Oh no-please don’t kill anything!’ the Tin Man said.

He began to cry. ‘We don’t want to hurt any animals. I haven’t got a heart, but I feel sorry for them.’ Dorothy quickly got out the oil-can and oiled his face.

‘Don’t cry,’ she said. ‘You know water is bad for you.’ They walked along the yellow road, and after an hour or two they came to a big river.

‘Oh no!’ said Dorothy. ‘How can we get across?’ The Lion looked down at the river. I’m very afraid of falling,’ he said, ‘but I think I can jump across.’ ‘Good!’ said the Scarecrow at once. ‘You can carry us on your back, one at a time.’

So the Cowardly Lion jumped across the river, first with the Scarecrow on his back, then with Dorothy and Toto, and last with the Tin Man.

But soon they came to a second river. This one was Very big, and the Lion could not jump across it. The Scarecrow thought for a minute.

‘Look,’ he said. ‘There’s a tall tree next to the river.

The Tin Man can cut it down with his axe. And when the tree falls across the river, we can walk across the tree. ‘Very good,’ said the Lion. ‘For somebody with straw in their head, and not brains.’

So the Tin Man cut down the tree with his axe, and soon they were all across that river, too.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.