جادوگر و میمون ها

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: جادوگر آز / فصل 4

کتاب های خیلی ساده

73 کتاب | 273 فصل

جادوگر و میمون ها

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

جادوگر و میمونها

صبح روز بعد همشون شهر زمردین رو ترک کردند . مرد سبزپوش عینکاشونو گرفت و راه خونه اون جادوگر رو بهشون گفت . اون گفت همه از جادگر غرب می ترسند پس مراقب باشید . این چند دوست ساعات زیادی رو پیاده روی کردند . جاده بد بود و هیچ درخت خنه و مزرعه ای اونجا نبود .

جادوگر غرب یه چشم جادویی داشت و می تونست همه چیز رو ببینه . این چند دوست رو تو جاده دید و خیلی عصبانی بود . کلاه سیاهرنگ بلندشو پوشید و داد زد میمونای جادویی بیاید . در یک ثانیه 40 میمون رسیدند به خونش و پرسیدند چی می خوای؟

اون گفت سه تا آدم و یه سگ و یه شیر تو جاده تو راه اینجان . آدما و سگه رو بکشین ولی شیر رو برام بیارین خونه. اون می تونه برام کار کنه .

میمونا گفتند سریعا انجام میشه و رفتند . اونا دست و پاهای مرد حلبی رو شکستند . همه ی کاه و پوشال های مترسک رو بیرون ریختند و لباسهاشو بالای درخت بلندی انداختند . شیر رو گرفتند و بردند به یه اتاق زیرزمینی تاریک زیر خونه جادوگر. اما نتونستند به توتو و دوروتی بخار بوسه جادوگر خوب صدمه ای بزنند . درنتیجه اونا رو با احتیاط بلند کردند و به خونه جادوگر بردند .

جادوگر، بوسه رو روی صورت دوروتی دید و ترسید ولی اینو به دوروتی نگفت . به اون بچه گفت تو باید تو خونه من برام کار کنی شب و روز و یادت باشه من همیشه تو رو زیر نظر دارم .

دوروتی اینو نمی دونست اما کفشای قرمز جادویی بودند. اون جادوگر خیلی اون کفشا رو می خواست ، اما دوروتی هیچ وقت اونارو از پاش در نمی آورد . البته که وقتی خودشو می شست درشون می آورد اما جادوگر هیچ وقت نزدیک آب نمی رفت . اون خیلی خیلی از آب می ترسید.

یه روز صبح کفش پای چپ دوروتی از پاش افتاد . جادوگر سریع کفشو برداشت و بلند گفت این دیگه الان کفش منه . دوروتی با عصبانیت فریاد زد نه سریع بدش به من . جادوگر گفت نه و سعی کرد کفش پای راست دوروتی رو هم بگیره . دوروتی کفشای قرمزشو دوست داشت و خیلی عصبانی بود . یه سطل آب نزدیک در بود . دوروتی سطل آبو برداشت و ریختش روی جادوگر. آب به صورت جادوگر برخورد کرد و فریاد زد کمک کمک. آب منو می کشه . آب منو …… وبعدش ناپدید شد . فقط کلاه سیه بلند و لباس سیاهش باقی مونده بود .

دوروتی نگاه کرد و نگاه کرد اما جادگر اونجا نبود . دوروتی لنگه کفش قرمزشو برداشت و پوشید . اون گفت الآن چجور به دوستام کمک کنم؟ آیا میتونم میمونای جادویی رو صدا بزنم ؟ اون کلاه سیاه جادوگرو برداشت و بهش نگاه کرد . شاید باید این کلاه جادویی رو بپوشم وقتی صحبت می کنم . پس کلاه رو پوشید و صدا زد میمون های جادویی بیاید . میمونها در یک چشم به هم زدن رسیدند . دوروتی پرسید خواهش می کنم میتونید به دوستام کمک کنید ؟ میمونا گفتند البته . ما همیشه باید به کسی که این کلاه سیاهو می پوشه کمک کنیم .

اون میمونا در اتاق زیرزمین تاریک رو باز کردند و شیر بزدل بیرون اومد . شیر گفت ممنونم بالاخره آزاد شدم . بعد میمونا لباس مترسکو پیدا کردند و مقداری پوشال و کاه جدید داخلش کردند . مترسک خندید و بلند شد و تشکر کرد .

بعدش میمونا مرد حلبی رو تعمیر کردند و یه قوطی روغن جدید بهش دادند . اون دست و پاهاشو حرکت داد و گفت احساس فوق العاده ای دارم . ممنونم .

دوروتی برای دوستاش درمورد جادوگر و آب تعریف کرد و همگیشون خیلی خوشحال بودند . توتو نمی تونست حرف بزنه ولی با خوشحالی بالا و پایین می پرید .

دوروتی گفت الان باید بریم پیش جادوگر اوز . میمونای جادویی مارو ببرین شهر زمردین مرد حلبی گفت کلاه سیاه جادویی رو یادت نره . میمونا همه رو بلند کردند و به آسمون بردند و ده دقیقه بعد این چند دوست دوباره روبروی در بزرگ سبز شهر زمردین بودند .

متن انگلیسی فصل

THE WITCH AND THE MONKEYS

The next morning they left the Emerald City. The green man took away their glasses and told them the way to the Witch’s house. ‘Everybody is afraid of the Witch of the West,’ he said. ‘So be careful!’ The friends walked for a long time. The road was bad, and there were no houses, no fields, no trees.

Now the Witch of the West had a magic eye, and it could see everything. She saw the friends on the road, and,she was angry. She put on her tall black hat and shouted, ‘Magic Monkeys - come!’

In a second forty monkeys arrived at her tall house.

‘What do you want?’ they asked.

‘There are three people, a dog, and a lion on my road,’ she said. ‘Kill the people and the dog. But bring the lion here to my house. He can work for m e/

‘At once’ said the Monkeys. And away they went.

They broke the Tin Man’s arms and legs. They took all the straw out of the Scarecrow and threw his clothes up into a tall tree. Then they took the Lion and carried him to a dark cellar under the Witch’s house.

But they could not hurt Dorothy and Toto, because of the good Witch’s kiss. So the Monkeys picked them up very carefully and carried them to the Witch’s house.

The Witch saw the kiss on Dorothy’s face, and was afraid. But she did not tell Dorothy that.

‘You must work for me in my house now,’ she said to the’child-. ‘All day, and every day. And remember - I am watching you all the time.’

Now Dorothy did not know this, but the red shoes were magic. The Witch wanted those shoes very much, but Dorothy never took them off. She took them off when she washed, of course, but the Witch never went near Water. She was very, very afraid of water.

-Then, one morning, Dorothy’s left shoe fell off.

The Witch picked up the shoe at once. ‘This is my shoe now!’ she shouted.

‘No, it isn’t!’ shouted Dorothy angrily. ‘Give it back tome at once!

‘No! said the Witch. And then she tried to take Dorothy’s right shoe too.

Dorothy loved her red shoes, and she was very angry.

There was a bucket of water near the door. Dorothy picked up the bucket and threw the water at the Witch.

The water hit her in the face, and she cried out, ‘Help!

Help! The water is killing me! The - water - is . . . ’ And then she disappeared! There was only her tall black hat and a long black dress.

Dorothy looked and looked, but the Witch was not there. Dorothy picked up her red shoe and put it on.

‘Now, how can I help my friends?’ she said. ‘Can I call the Magic Monkeys? She picked up the Witch’s black hat and looked at it. ‘Perhaps I must wear this magic hat when I speak. So she put the hat on and called, ‘Magic Monkeys - come!5

The Monkeys arrived in a second.

‘Please can you help my friends?5 asked Dorothy.

‘Of course’ said the Monkeys. ‘We must always help the wearer of the magic black hat.’

They broke open the dark cellar, and the Cowardly Lion came out. ‘Free at last!’ he said. ‘Thank you!

Then the Monkeys found the Scarecrow’s clothes and put some new straw in them’ The Scarecrow laughed and.jumped “Thank you!’ he said.

Next the Monkeys mended the Tin Man and gave him a new oil-can. He moved his arms and legs. I feel wonderful!’ he said. “Thank you!”

Dorothy told her friends about the Witch and the water, and they were all very happy. Toto could not speak, but he jumped up and down very happily.

‘Now ,’ said Dorothy, ‘we must go back to the Wizard of Oz. Magic Monkeys - take us to the Emerald City!’ ‘Don’t forget the magic black hat!’ said the Tin Man.

The Monkeys carried them up into the sky, and ten minutes later the friends were once again at the big green door of the Emerald City.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.