نه شرق، نه غرب ، وطن بهترین است

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: جادوگر آز / فصل 6

نه شرق، نه غرب ، وطن بهترین است

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 3 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

نه شرق ، نه غرب ، وطن بهترین است

جادوگر داد زد سگو ولش کن زود بیا ! طناب داره پاره میشه . دوروتی توتو رو گرفت و دوید . داد زد صبرکن ! اما قبل از اینکه برسه اونجا طناب پاره شد و بالن رفت بالا تو آسمون .

اونا صدای پیرمرد رو از دور شنیدند که می گفت از جادوگر جنوب بخواه ….. و بعدش بالن ناپدید شد . هیچکس دیگه جادوگر شهر اوز رو ندید . دوروتی شروع کرد به گریه و گفت اوه حالا چطور می تونم برم خونه ؟ مترسک گفت کلاه سیاه جادویی رو بپوش و از میمونای جادویی کمک بخواه . شاید اونا بتونند جادوگر جنوب رو پیدا کنند و بیارنش اینجا . دوروتی گفت آفرین مترسک باهوش . اون کلاه سیاه جادویی رو سرش کرد و میمونای جادویی رو صدا زد . وقتی میمونا رسیدند اون گفت ، لطفا جادوگر جنوب رو پیدا کنید و بیاریدش اینجا به شهر زمردین .

و 5 دقیقه بعد یه زن زیبا با موهای قرمز بلند رسید . اون گفت من گلیندا جادوگر جنوبم . فرزندم چه کمکی از دستم بر میاد؟ دوروتی گفت میخوام برم خونم به کانزاس . خواهش می کنم می تونی کمکم کنی ؟ اون جادوگر خوب با لبخندی گفت از کفشات بخواه . اما دوروتی متوجه منظورش نشد . گلیندا گفت کفشای قرمزت جادویین . میتونند تو رو ببرن خونه . فقط چشماتو ببند و و بگو نه شرق ، نه غرب ، وطن بهترین است . و بعدش بپر .

دوروتی از خوشحالی گریه کرد و گفت متشکرم . دوستاشو بوسید و دوباره خداحافظی کرد . بعد توتو رو برداشت و چشماشو بست . و گفت نه شرق ، نه غرب ، وطن بهترین است و پرید . یه صدایی مثل باد اومد و ناگهان دوروتی تو آسمون بود . کفشای قرمز از پاهاش افتادند و اون هیچ وقت دیگه اونا را ندید .

وقتی چشماشو باز کرد تو کانزاس بود . و عمو هنری و عمه ام توی یه مزرعه کنار یه خونه جدید بودند . عمه ام فریاد زد دوروتی ! دوید و دوروتی رو تو آغوشش گرفت . اوه دوروتی چه اتفاقی برات افتاد ؟ و از کجا میای؟

دوروتی گفت از کشور اوز اما الان خونم و خیلی خوشحالم

متن انگلیسی فصل

‘EAST, WEST - HOME’S BEST’

‘Leave the dog and come quickly! ’ shouted the Wizard.

The rope’s going to break!’

Dorothy picked Toto up and ran. ‘W ait!’ she shouted.

But before she got there, the rope d id break, and the balloon went up, up, up into the sky.

They heard the old man’s voice, very far away.

‘Ask the Witch of the So-o-o-outh.’

Then the balloon disappeared. And nobody saw the Wizard of Oz again.

Dorothy began to cry. ‘Oh, how can I get home now?’ ‘Put on the magic black hat, said the Scarecrow, ‘and ask the Magic Monkeys for help. Perhaps they can find the Witch of the South and bring her here/ ‘Clever Scarecrow!’ said Dorothy. She put on the magic hat and called for the Magic Monkeys. When they arrived, she said, ‘Please find the Witch of the South, and bring her here to the Emerald City’

And five minutes latex, a beautiful woman with long red hair arrived. ‘I am Glinda, the Witch of the South,’ she said. ‘What can I do for you, my child?’ I want to go home to Kansas,’ said Dorothy. ‘Please can you help me?’

‘Ask your shoes,’ smiled the good Witch. But Dorothy did not understand.

‘Your red shoes/ said Glinda, ‘are magic shoes. They can carry you home. Just close your eyes, and say, “ East, west-home’s best.” Then jump’

‘Oh, thank you,’ cried Dorothy happily.

She kissed her friends and said goodbye again. Then she picked up Toto and closed her eyes. ‘East, west home’s best,’ she said - and jumped. There was a noise like a wind, and suddenly Dorothy was in the sky. The red shoes fell off her feet, and she never saw them again.

‘When she opened her eyes, there she was - back in Kansas. And there were Aunt Em and Uncle Henry’ in a field by a new little house.

‘Dorothy!’ cried Aunt Em. She ran and took Dorothy in her arms. Oh, Dorothy, what happened to you? And where did you come from?1

‘From the country of Oz,’ said Dorothy. ‘But Em home again now - and I’m so happy!’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.