انبار های غذا

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: سردترین جای زمین / فصل 4

کتاب های خیلی ساده

73 کتاب | 273 فصل

انبار های غذا

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم

انبار های غذا

هر دو کشتی ترا نووا و فرام در ژانویه 1911 در اواخر تابستان به آنتارکتیکا رسیدند . مردان انگلیسی و نروژی می خواستند تمام زمستان رو روی یخ سر کنند. اونا میخواستند برای رفتن به قطب جنوب برای اوایل تابستان بعدی آنتارکتیک آماده باشند .

سگا سورتمه های نروژی ها رو می کشیدند . اونا سریع روی برفها حرکت می کردند و سورتمه های بزرگ رو از کشتی روی یخ می کشیدند . مردا هم کنا اونا با اسکی حرکت می کردند .

اونا یه خونه چوبی روی یخا درست کردند . اون خونه پر از غذا و اسکی و سورتمه بود . اونا اسم اون خونه رو فرام هِیم گذاشتند .

بیرون از خونه سگها تو چاله هایی زیر برفا زندگی می کردند . وقتی خونه آماده شد اون افراد اولین سفرشونو به جنوب شروع کردند . اونا می خواستند قبل از اومدن زمستون کلی غذا با خودشون به جنوب ببرند و اونا رو تو انبار نگهداری کنند . به منظور سفر دور و درازشون به سمت قطب اونا غذای زیادی لازم داشتند و نمی تونستند اونا رو با خودشون حمل کنند .

در دهم فوریه پنج نفر از افراد ، سه سورتمه ، هجده سگ با نیم تُن غذا فرام هیم رو به مقصد جنوب ترک کردند .

کار راحتی بود . آب و هوا برای آنتارکتیک گرم بود ، بین منفی هفت تا منفی هفده درجه سانتیگراد بود . برف هم خوب بود . و سگا و اسکی ها سریع می رفتند . اونا هرروز پنجاه ، شصت کیلومتری میرفتند بعد از چهار روز اونا به هشتاد درجه ای جنوب رسیدند و اولین انبار غذا رو درست کردند .

آموندسن انبار غذا رو با دقت درست کرد . خیلی مهم بود که تابستون بعدی دوباره بتونند پیداش کنند . بخاطر همین اون یه پرچم سیاه بزرگ روش گذاشت . و بعدش ده تا پرچم سمت شرقی انبار گذاشت که هر پرچم نیم کیلومتری با بعدیش فاصله داشت . و ده تا پرچم هم غرب انبار گذاشت.

بنابراین پرچم ها در پنج کیلومتری راست و پنج کیلومتری چپ انبار قرار داشتند .

بعدش اونا به سمت خونه چوبی فرام هیم رفتند و غذای بیشتری به سمت جنوب برداشتند ، این دفعه در 82 درجه ای جنوب .

این مرتبه سخت تر بود . دمای هوا بعضی وقتا به منفی 40 در جه سانتیگراد می رسید و بادهای قوی و تند با برف زیادی میومد . افراد و سگها خیلی خسته بودند . و چادر ها و پوتین ها خیلی بد بودند . در انبار دوم اونا 60 تا پرچم قرار دادند تا دوباره پیداش کنند .

اونا در 23 مارس به فرام هیم برگشتند . در آنتارکتیک تقریبا زمستان رسیده بود . کشتی فرام الان خیلی فاصله داشت . نزدیک آمریکای جنوبی بود . اونا روی یخ تنها بودند .

اوتس همراه اسکات رفت تا اولین انبار غذای بریتانیایی ها رو درست کنه . اونا در 25 ژانویه دماغه ایوانز رو ترک کردند . اونا 13 نفر آدم و 8 اسب پاکوتاه و 23 سگ بودند . سگا از اسبها سریع تر بودند اونا روی برف سریع می دویدند ولی پای اسبا تو برف فرو می رفت . هر روز صبح اسبها شروع به حرکت می کردند و دواعت بعد سگها شروع می کردند به حرکت ، چونکه اونا سریع تر بودند . شبها سگا چاله های گرمی زیر برفا درست می کردند ولی اسبا روی برف می موندند . دما منفی 20 درجه سانتیگراد بود . بعد از 15 روز اوتس با اسکات صحبت کرد . باد قوی می وزید و صورت دوتا از افراد با برف سفید شده بود .

اوتس گفت : سه تا از اسبا مریضند کتپیتان ! اونا دیگه نمیتونند ادامه بدند .

اسکات جواب داد احمق نباش اوتس ! اونا حیوونای قوی خوبی هستند . بهترین اسبای پاکوتاه رو زمینند .

اوتس گفت : نه این سه تا ! اینا مریض و ناراحتتند و دیگه نمی تونند راه برند . بیا بکشیمشون و گوشتشون رو بذاریم اینجا تو برفا . می تونیم بخوریمشون یا سگا بخورنشون .

اسکات با عصبانیت گفت البته که نه ! این اسبها دوستای ما هستند . اونا برای ما سخت کار می کنند . من دوستامو نمیکشم !

سه روز بعد دو تا از اسبا مردند . افراد اسکات حرکتشون آهسته تر از آموندسن بود . 24 روزی زمان برد تا به هشتاد درجه ای جنوب برسند . اونا یه انبار بزرگ اونجا درست کردند . و یه پرچم بزرگ سیاه روش گذاشتند . بعد برگشتند به دماغه ایوانز

کمپ محل اقامتشون تو یه جزیره روی یخ بود . و یخ دریا بعضی مواقع حرکت میکرد . چاله هایی روی یخ وجود داشت و آب سیاه دریا زیرشون بود . یه روز 7 تا اسب پاکوتاه از روی یخها افتادند تو دریا و مردند . یکی از سورتمه های موتوری هم افتاد تو دریا .

متن انگلیسی فصل

Chapter 4 - Food Depots

T he two ships, Terra Nova and Fram, arrived in Antarctica, in January 1911, at the end of summer. The Englishmen and the Norwegians wanted to stay on the ice all winter. They wanted to be ready to go to the South Pole at the beginning of the next Antarctic summer.

The dogs pulled the Norwegians’ sledges. They ran quickly over the snow and pulled the big sledges from the ship onto the ice. The men ran beside them on skis.

They put a big wooden house on the ice. The house was full of food, and skis, and sledges. They called it Framheim.

Outside the house, the dogs lived in holes under the snow.

When the house was ready, the men made their first journey south.

Before the winter, they wanted to take a lot of food south, and leave it in depots. For the long journey to the Pole, they needed a lot of food, and they couldn’t carry it all with them.

On February loth, five men, three sledges, eighteen dogs, and half a tonne of food left Framheim and went south.

It was easy. The weather was warm for the Antarctic, between -7’ Centigrade and -17’ Centigrade. The snow was good, and the dogs and skis went fast. They went fifty or sixty kilometres every day. After four days they reached 80’ South, and made the first depot.

Amundsen made his depot very carefully. It was very important to find it again, next summer. So he put a big black flag on top. Then he put ten flags to the east of the depot - each flag half a kilometre from the next - and ten flags to the west.

So there were flags for five kilometres to the left of the depot, and five kilometres to the right.

Then they went back to Framheim, and took some more food south, this time to 82’ South.

This time it was harder. The temperature was sometimes 40’ Centigrade, and there were strong winds with a lot of snow. The dogs and men were very tired, and the tents and boots were bad. At the second depot, they put out sixty flags, to help them find it again.

They came back to Framheim on March 23rd. It was nearly winter in the Antarctic. Their ship Fram was far away now, near South America. They were alone on the ice.

Oates went with Scott to make the first British depot. They left Cape Evans on January 25th. There were thirteen men, eight ponies, and twenty-six dogs. The dogs were faster than the ponies - they ran quickly over the top of the snow, but the ponies’ feet went through it. Every morning the ponies started first, and the dogs started two hours later, because they ran faster. At night, the dogs made warm holes under the snow, but the ponies stood on top of the snow. It was -20° Centigrade.

After fifteen days Oates talked to Scott. There was a strong wind, and the two men’s faces were white with snow.

‘Three of these ponies are ill, Captain,’ Oates said. ‘They can’t go on.’

‘Don’t be stupid, Oates,’ Scott answered. ‘They’re good strong animals - the best ponies on earth.’

‘Not these three,’ Oates said. ‘They’re ill, and unhappy, and now they can’t walk. Let’s kill them, and leave the meat here, in the snow. We can eat it, or the dogs can.’

‘Of course not!’ Scott said angrily. ‘These ponies are our friends, they work hard for us. I don’t kill my friends!’

Three days later, two of the ponies were dead.

Scott’s men were slower than Amundsen’s; it took them twenty-four days to get to 80’ South. They made a big depot there, and put one large black flag on top of it. Then they went back to Cape Evans.

Their camp was on an island in the ice, and the sea ice moved sometimes. There were holes in the ice, and black sea water under it. One day seven ponies went through the ice into the sea, and died. One motor sledge also went into the sea.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.