سورتمه های موتوری کوهستان

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: سردترین جای زمین / فصل 7

سورتمه های موتوری کوهستان

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

سورتمه های موتوری و کوهستان

اسکات الآن دو تا سورتمه موتوری داشت . اونا اولین سورتمه های موتوری در آنتارکتیک و روی زمین بودند . در 24 اکتبر از دماغه ایوانز به سمت جنوب حرکت کردند . چهار نفر باهاشون رفتند ولی اسکات یه هفته دیگه هم در دماغه ایوانز موند .

اوتس ناراحت و ناراضی بود از وضعیت . اون برای مادرش نامه نوشت : ما زمستون خیلی بدی رو اینجا داشتیم . من از اسکات خوشم نیاد . ما تمام زمستون اینجا بودیم ولی اون اسکی رفتن یا سواری رفتن با سگها رو یاد نگرفت . تجهیزاتمون خوب نیستند و اون به فکر بقیه افراد نیست . در طول سفر من قراره تو چادر اون بخوابم ولی دلم نمیخواد .

در یکم نوامبر اسکات و اوتس و شش مرد دیگه دماغه ایوانزو با 8 سورتمه و 8 اسب پاکوتاه ترک کردند . اسبها آروم حرکت می کردند چون پاهاشون تو برفا فرو می رفت . این کار سختی براشون بود . اونا خیلی سریع خسته می شدند . اونا روزانه 13 یا 14 کیلومتر رو طی می کردند .

پشت سر اسبهای پاکوتاه میارس با یه سورتمه و چند تا سگ حرکت می کردند . میارس میدونست چطوری از سگ ها سواری بگیره . هر روز میارس دو ساعتی بعد از اسبهای پاکوتاه حرکتشو شروع می کرد . و دو ساعتی قبل از اونا می رسید . بعد از 5 روز اونا سورتمه های موتوری رو پیدا کردند .

نروژی ها دوباره در 20 اکتبر حرکتشونو از سر گرفتند . این مرتبه 5 نفر بودند . آموندسن ، بالاند ، ویستیگ ،هسل، و هانسن . اونا 4 تا سورتمه و 48 سگ همراهشون داشتند .

باد شدید و مه غلیظی تو هوا بود . روز اول سورتمه ویستینگ یکدفعه توقف کرد و عقبش رفت پایین . اون با عصبانیت گفت یالا سگا ! بکشید ! بکشید! اولش اتفاقی نیفتاد . بعدش آروم سورتمه دوباره به حرکت افتاد . ویستینگ به پایین و به اطراف سورتمه نگاه انداخت . زیر برفا یه چاله 50 متری بود .

آموندسن گفت ؟ اونو دیدی ؟ یخ می خواست ما رو ببلعه . افرادو ، سگارو ، سورتمه ها و همه چیو .

روز چهارم اونا به انبار غذا در 80 درجه ای قطب جنوب رسیدند . طوفان برف سنگینی بود ولی راحت پرچم ها رو پیدا کردند . روز بعد افراد تو چادرهاشون موندند و سگها هم تو چاله های زیر برف موندند . همه خوشحال بودند . غذای زیادی داشتند ، تجهیزاتشون خوب بود ، و گرم بودند و می تونستند سریع حرکت کنند.

صبح روز بعد طوفان برف قطع شد و سفر دوباره از سر گرفته شد . بالاند در خاطرات روزانش نوشت امروز همه چیز عالی بود . ولی اسکات کجاست جلو تر از ما یا عقب ما ؟

هیچ کسی با سورتمه موتوری حرکت نمی کرد . همشون خراب شده بودند . اسکات با خشم بهشون نگاه می کرد . اون گفت . اشکالی ندره . تدی ایوانز و افرادش جلو تر از ما هستند . اونا افراد خوبین . اونا خودسون سورتمه ها رو می کشند . می تونیم پیاده به قطب بریم .

اوتس نگاهی به میارس انداخت . اوتس و اسبهای پاکوتاه خسته بودند ولی میارس و سگهاش خسته نبودند . برف برای اونا مثل خونشون بود .

اون شب اوتس نوشت : سه تا سورتمه موتوری هر کدوم به ارزش 1000 یورو ، 19 تا اسب پاکوتاه هرکدوم 5 یورو و 32 تا سگ هرکدوم به ارزش یک و نیم یورو . خب ، این پول من نیست . پول اسکاته . در21 نوامبر یکی از اسبا مرد . در 11 نوامبر ؟؟ نروژی ها کوهستانو دیدند . کوهستان خیلی مرتفع بود . از بلند ترین کوهستانای رو زمین بود . بالاند لبخند زد . و گفت اون بالا اسکی خوبی در پیش داریم روالد ! ولی آیا سگا هم می تونن بیان اون بالا ؟ آموندسن گفت البته که می تونند . بیا بریم .

اونا هنسن و سگا رو جا گذاشتند و یکم به بالای کوهستان اسکی کردند . سخت بود ولی کوهستان بزرگ و زیبا بود . پشت کوهستان فلات مرتفعی از یخ وجود داره . آموندسن گفت خودشه . این راه قطبه . فردا می تونیم سگها و سورتمه ها رو بیاریم این بالا . ولی الان بیا مسابقه اسکی بدیم . ببینیم کی زودتر به کمپ می رسه ؟

اونا خندیدند و با خوشحالی از روی برف سپید به سمت پایین اسکی کردند . بالاند با خودش فکر کرد این مثل سرزمینمونه . ولی بزرگتر و بهتر از نروژه .

در چهار روز بعد سگها 81 کیلومتری سورتمه ها رو کشیدند و 3000 متری بالا رفتند . سرانجام آموندسن و بالاند روی فلات پشت کوهستان ایستاده بودند . اونا مردانی خسته و خوشحال بودند .

بالاند نگاهی به عقب به کوهستان انداخت و پرسید سورتمه موتوری می تونه بیاد این بالا ؟

آموندسن لبخندزد نه . فکر نمی کنم . و اسکات از سگا خوشش نمیاد . پس افرادش قراره سورتمه ها رو خودشون بکشند بالای این کوهستان. تو دوست داری همچین کاری کنی بالاند ؟

بالاند جوابی نداد . اون لبخند زد و با خوشحالی روی برفها اسکی کرد .

متن انگلیسی فصل

Chapter 7 - Motor Sledges and Mountains

Scott had two motor sledges now. They were the first motor sledges in the Antarctic - the first on earth. On October 24th, the motor sledges started south from Cape Evans. Four men went with them, but Scott stayed at Cape Evans for another week.

Oates was unhappy. He wrote to his mother: We had a very bad winter here. 1 don’t like Scott. We were here all winter, but he didn’t learn to ski, or to drive dogs. Our equipment is bad, and he doesn’t think about other people. I’m going to sleep in his tent on the journey, but I don’t want to.

On November 1st Scott and Oates and six more men left Cape Evans with eight sledges and eight ponies. The ponies walked slowly because their feet went down into the snow. It was hard work for them and they got tired very quickly. They travelled thirteen or fourteen kilometres in a day.

Behind the ponies came Meares with one sledge and some dogs. Meares knew how to drive dogs. Every day, Meares started two hours after the ponies, and arrived two hours before them.

After five days, they found the motor sledges.

The Norwegians began again on October 20th. There were five men this time - Amundsen, Bjaaland, Wisting, Hassel, and Hanssen. They had four sledges, and forty-eight dogs.

There was a lot of wind and fog. On the first day, Wisting’s sledge suddenly stopped, and the back went down. ‘Come on, you dogs!’ he said angrily. ‘Pull! Pull!’ At first nothing happened; then, slowly, the sledge moved again. Wisting looked down, over the side of the sledge. Under the snow, there was a fifty metre hole.

‘Did you see that?’ Amundsen said. ‘The ice wants to eat us - men, dogs, sledges, everything.’

On the fourth day they reached the depot at 80’ South. There was a bad snowstorm, but they found the flags easily. Next day the men stayed in their tents, and the dogs played in their holes under the snow. They were all happy. They had a lot of food, they had good equipment, and they were warm. They could travel fast.

Next morning, the snowstorm stopped, and the journey began again. Today,everything is wonderful, Bjaaland wrote in his diary. But where is Scott? In front of us, or behind?

There was no one with the motor sledges; they were broken.

Scott looked at them angrily.

‘It doesn’t matter,’ he said. ‘Teddy Evans and his men are in front of us. They’re good men - they’re pulling their sledges themselves. We can get to the Pole on foot.’

Oates looked at Meares. Oates and the ponies were tired, but Meares and his dogs were not. The snow was home for them.

That night, Oates wrote: Three motor sledges at £1,000 each, 19 ponies at £5 each, 32 dogs at L1.50 each. Well, it’s not my money, it’s Scott’s.

On November 21st, one of the ponies died.

On November llth, the Norwegians saw the mountains.

The mountains were very high - some of the highest on earth. Bjaaland smiled.

‘There is good skiing up there, Roald,’ he said. ‘But can dogs get up there too?’

‘Of course they can,’ Amundsen said. ‘Come on.’

They left Hanssen with the dogs, and skied a little way up the mountains. It was difficult, but the mountains were big and beautiful. Behind the mountains, Amundsen thought there was a high plateau of ice. ‘That’s it,’ Amundsen said. ‘That’s the road to the Pole. Tomorrow, we can bring the dogs and sledges up here. But now, let’s have a ski race. Who can get back to camp first?’

They laughed, and skied happily down the white snow. ‘This is like home,’ Bjaaland thought. ‘But it’s bigger than Norway, and better.’

In the next four days, the dogs pulled the sledges eighty-one kilometres, and went up 3,000 metres. At last, Amundsen and Bjaaland stood on the plateau behind the mountains. They were tired, happy men.

Bjaaland looked back at the mountains. ‘Can a motor sledge get up here?’ he asked.

Amundsen smiled. ‘No,’ he said. ‘I don’t think so. And Scott doesn’t like dogs. So his men are going to pull their sledges up these mountains themselves. Would you like to do that, Olav?’

Bjaaland didn’t answer. He smiled, and skied happily away across the snow.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.