اسب ها

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: سردترین جای زمین / فصل 3

کتاب های خیلی ساده

38 کتاب | 114 فصل

اسب ها

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

اسب های پا کوتاه در بیست و هفتم اکتبر کشتی ترا نووا به ولینگتون در نیوزیلند رسید . وقتی اسکات از کشتی پیاده شد ، مرد روزنامه فروشی رفت به سمت اون .

اون گفت کاپیتان اسکات ! کاپیتان اسکات ! میشه لطفا با شما صحبت کنم ؟!

اسکات ایستاد و لبخند زد و گفت البته ! چی می خوای بدونی ؟

اون مرد پرسید آیا شما می برید ؟

ببرم ؟ چیو ببرم ؟

مرد روزنامه فروش گفت البته که مسابقه رسیدن به قطب جنوب . این الان یه مسابقه بین شما و آموندسنه . اینجا رو ببین ! اون یه روزنامه به اسکات داد . اسکات نگاهی بهش انداخت . نوشته بود :

کشتی فرام با اسکات به سمت جنوب مسابقه میدهد

آموندسن بیان می دارد ما برنده خواهیم شد !

رنگ صورت اسکات مثل گچ شد و گفت اونو بده به من ! اون روزنامه رو گرفت و بادقت خوندش. مرد روزنامه فروش وایساد و نگاهش کرد . و گفت خب کاپیتان اسکات ! بالاخره کی این مسابقه رو میبره ! ؟ اینو بگو !

اسکات با عصبانیت به اون نگاه کرد و گفت این احمقانست . این یه مسابقه نیست ! من به اینجا اومدم تا در مورد آنتارکتیک اطلاعات به دست بیارم . من علاقه ای به مسابقه یا آموندسن ندارم ! بعد با اون روزنامه تو دستش رفت و سوار کشتیش شد .

اون روز ، اون با افرادش صحبت کرد . اون روزنامه رو بهشون داد و خندید .

اون گفت اهمیتی نداره ، ما در مقابل آموندسن هستیم . ما افراد بیشتر و پول بیشتری داریم . اون فقط هشت نفر آدم و یه عالمه سگ داره . من سگارو میشناسم اونا تو قطب جنوب کاری نمی کنند . ما 60 نفر خدمه و سورتمه های موتوری جدید داریم که خیلی بهترند . و فردا هم اسب های پاکوتاه میان . ما فقط اسب های پاکوتاه ، سورتمه های موتوری و مردای انگلیسی قوی رو لازم داریم ، همین . آموندسن و فراموش کنید ! اون اهمیتی نداره !

اسکات از اوتس پرسید که به دنبال اسبای پا کوتاه بگرده . ولی اجازه نداد اوتس اونا رو بخره . وقتی اوتس اولش اسبای پاکوتاهو دید خیلی ناراحت شد . بیشتر اونا پیر و بعضیاشونم مریض بودند

اسکات گفت اینا اسبای پاکوتاه قشنگین تیتوس ! اونا نژادشون چینیه . اونا پونی های فوق العاده این !

اوتس با ناراحتی نگاهشون کرد و هیچی نگفت . و بعد پرسید کاپیتان غذاشون کجاست ؟

اسکات یه در رو باز کرد و گفت اینجاست !

اوتس یه دقیقه ای به داخل نگاه کرد . اون یه دقیقه ای فکر کرد و گفت کاپیتان اسکات ! ما به غذای بیشتری احتیاح داریم ! این پونی ها قراره در سردترین جای زمین کار کنند . اونا غذای خیلی بیشتری از این می خوان .

اسکات آروم لبخند زد و گفت تیتوس ما بیشتر از این نمیتونیم غذا به کشتی ببریم! کجا میتونیم بذاریمش ؟! ولی مهم نیست مرد بزرگ ! اونا اسبای پاکوتاه قوی هستند . بهتریت اسبای رو زمینند .

شب اون روز اوتس نامه ای به مادرش نوشت . اون نوشت الان 19 تا اسب پا کوتاه تو ترا نووا هستند . همه اسبا تو اتاق کوچیکی در قسمت جلویی کشتیند . ما غذامونو تو اتاق زیرین بخش نگهداری پونی ها می خوریم . بخاطر همین میزامون همیشه مرطوب و کثیفه . فکر می کنم اسکات اشتباهای زیادی مرتکب شده . و انتارکتیکا جای خیلی خطرناکیه .

متن انگلیسی فصل

Chapter 3 - The Ponies

0 n October 27th, the Terra Nova arrived in Wellington, New Zealand. When Scott came off the ship, a newspaper man walked up to him.

‘Captain Scott! Captain Scott! Can I talk to you, please!’ he said.

Scott stopped and smiled. ‘Yes, of course,’ he said. ‘What do you want to know?’

‘Are you going to win?’ the man asked.

‘Win?’ Scott asked. ‘Win what?’

‘Win the race to the South Pole, of course,’ the newspaper man said. ‘It’s a race between you and Amundsen, now. Look at this!’ He gave a newspaper to Scott. Scott looked at it. It said:

Scott’s face went white. ‘Give me that!’ he said. He took the newspaper and read it carefully. The newspaper man watched him, and waited. ‘Well, Captain Scott,’ he said at last. ‘Who’s going to win this race? Tell me that!’

Scott looked at him angrily. ‘This is stupid!’ he said. ‘It’s not a race! I came here to learn about the Antarctic - I’m not interested in Amundsen, or in races!’ Then he walked back onto his ship, with the newspaper in his hand.

Later that day, he talked to his men. He gave them the newspaper, and laughed.

‘It doesn’t matter,’ he said. ‘We’re in front of Amundsen, and we have more men, and more money. He has only eight men, and a lot of dogs. I know about dogs - they don’t work in the Antarctic. We have sixteen men and the new motor sledges they are much better. And tomorrow the ponies are coming.

We need ponies, motor sledges, and good strong British men that’s all. Forget about Amundsen! He’s not important!’

Scott asked Oates to look after the ponies, but he did not let Oates buy them. When Oates first saw the ponies, in New Zealand, he was very unhappy. Most of the ponies were old, and some of them were ill.

‘They’re beautiful ponies, Titus,’ Scott said. ‘They come from China - they’re wonderful ponies!’

Oates looked at them angrily, and said nothing. Then he asked: ‘Where is their food, Captain?’

‘Here!’ Scott opened a door.

Oates looked inside. He thought for a minute. ‘We need more food than this, Captain Scott! These ponies are going to work in the coldest place on earth - they need a lot of food more than this!’

Scott smiled quietly. ‘We can’t take more food on this ship, Titus. Where can we put it? But it doesn’t matter, old boy.

They’re very strong ponies, you know. The best ponies on earth.’

Later that night, Oates wrote a letter to his mother. There are nineteen ponies on the Terra Nova now, he wrote. All the ponies are in a small room at the front of the ship. We eat our food in the room under the ponies, so our table is often wet and dirty. Scott makes a lot of mistakes, I think, and Antarctica is a very dangerous place.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.