پایان مسابقه

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: سردترین جای زمین / فصل 9

کتاب های خیلی ساده

138 کتاب | 670 فصل

پایان مسابقه

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل نهم

پایان مسابقه

نروژی ها دو روزی در قطب موندند . اونا یه چادر با پرچم نروژ روی اون در قطب از خودشون به جا گذاشتند . داخل اون چادر مقداری غذا ، یه نامه برای پادشاه نر و یه نامه برای اسکات گذاشتند .

اونا چند تا پرچم سیاه دیگه هم نزدیک قطب جا گذاشتند . و یه پرچم هم 28 کیلومتری شمال اون جا گذاشتند . بعدش اونا با اسکی به سمت شمال برگشتند .

بالاند نوشت . امروز روز زیباییه . آفتاب گرمه . برف خوبیه . اما سگها خیلی سریع می دوند . من نمی تونم ازشون جلو بزنم . اونا خیلی راحت انبار غذاهاشونو پیدا کردند . 10 تایی بین قطب و فرام هیم انبار غذا بود . هر انبار غذا کلی غذا داشت . اونا خندیدند و سریع از کوهستان با اسکی پایین رفتند . اغلب روزی 50 کیلومتر اسکی می رفتند . در جمعه 26 ژانویه 1912 اونا به فرام هیم رسیدند . ساعت 4 صبح بود .

داخل خونه چوبی لیند استرام آشپز خوابیده بود . آموندسن آروم به سمت تختش رفت و گفت صبح بخیر لینداسترام ! قهوه امون آمادست ؟

پرچم های مشکی در قطب منظر بودند .

باورز گفت اون چیه کاپیتان ؟ اونجا ؟

اسکات پرسید کجا ؟ چی ….؟ وای خدای من !

اونا پرچم های سیاه کوچیک رو در برف دیدند . دو کیلومتر جلوتراز اونها . اهسته اونا سورتمشونو کشیدند و رسیدند اونجا .

روز بعد در 17 ژانویه 1912 اونا اون چادر و پرچم نروژی ها رو پیدا کردند . نزدیک اون ف اسکات به پرچم بریتانیا رو از زیر لباسش درآورد و گذاشت اون بالا . اسکات در خاطراتش نوشت امروز روز خیلی بدیه . هممون خسته ایم . و دستا و پاهامون سرده . دما منفی 30 درجه سانتیگراده و طوفان برف داره میاد .

خدای بزرگ ! اینجا مکان وحشتناکیه ! اونا به سمت شمال برگشتند . 5 مرد خسته ناراحت در سردترین و خلوت ترین جای دنیا بودند .

در 13 مارس 1912 همسر اسکات ، کثلین به روزنامه صبح نگاهی کرد . نوشته بود

” پرچم نروژ در قطب جنوب “

اون مدت زیادی به اون نگاه کرد و بعد شروع به گریه کرد. دوستش پرسید چی شده ؟

خانم اسکات گفت همسر بیچارم . چه اتفاقی براش افتاده ؟ الان کجاست ؟

افراد اسکات همیشه گرسنه بودند . انبار غذای زیادی وجود نداشت و پیدا کردنشونم سخت بود . اوتس نوشت امروز باید انبار غذای بعدی رو پیدا کنیم . ولی ما چجوری می تونیم یه پرچم سیاه تو این همه برف پیدا کنیم ؟ کار خیلی سختیه و فقط برای 4 نفر غذا هست نه 5 نفر .

اونا همه خسته و مریض بودند . پاهای اوتس کبود شده بود . و نمی تونست حسشون کنه . در 16 فوریه ادگار ایوانز مرد .

در هفدهم اونا از کوهستان گذشتند . در انبار غذا اونا یکی از اسبهای مرده رو خوردند . بعد اونا ادامه دادند ، روزی 10 ، 11، 12 کیلو متری می رفتند . اونا مریض بودند چون لباساشون گرم نبود و غذای زیادی هم نخورده بودند . دما بعضی وقتها به منفی 40 درجه سانتیگراد می رسید . در هفتم مارس اسکات به پاهای اوتس نگاه کرد . پاهاش کبود و ورم کرده بود . اوتس گفت نمی تونم دیگه سورتمه رو بکشم . قراره پاهامو از دست بدم کاپیتان؟

اسکات به پاهای اوتس نگاه کرد و هیچی نگفت . در 9 مارس اونا انبار دیگه ای پیدا کردند . ولی غذای زیادی اونجا نبود . اهسته به راهشون ادامه دادند . پاهای اوتس هر روز بدتر می شد .

هفدهم مارس زادروز اوتس بود . اون 32 سال داشت . اون توی چادر خوابید و به صدای باد بیرون گوش داد . اونخیلی سردش بود . خیلی گرسنه و خیلی خیلی خسته بود . اون نامه ای به مادرش نوشت و اونو به ویلسون داد . بعد بلند شد و و در چادر رو باز کرد اون یه دقیقه ای کنار در وایساد . اسکات ، ویلسون و باورز به اون نگاه کردند . هیچ حرفی نزدند .

اوتس گفت من یک دقیقه ای می رم بیرون . شاید چند وقتی بیرون بمونم . …

اونا دیگه هیچ وقت اونو ندیدند .

در دماغه ایوانز مردان انگلیسی منتظر بودند . در 11 دسامبر میارس و سگها برگشتند . در 3 ژانویه تدی ایوانز و دو نفر افراد همراهش رسیدند به دماغه ایوانز . ترا نوا اومد و رفت. زمستان شروع شد . اسکات نیومد .

انگلیسی ها تمام زمستونو در دماغه ایوان منتظر بودند . بعد در 26 اکتبر 1912 به سمت جنوب رفتند . دو هفته بعد یه چادر پیدا کردند . سه تا جسد تو چادر بود . اسکات ، ویلسون و باورز . اونا جسدها رو زیر برف گذاشتند . و بعد نامه ها و یادداشت های خاطرات اونا رو برداشتند . و دوباره به سمت شمال به طرف دماغه ایوانز رفتند . در خاطرات اسکات اونا خوندند :

اوتس مرد . مثل یه مرد تمام عیار انگلیسی مرد . ما هممون مردیم . لطفا مارو به خاطر بسپارید . مراقب خونواده هامون باشین . ما تمام تلاشمونو کردیم . هیچ کس جسد اوتس رو پیدا نکرد ولی اون بیرونه یه جایی زیر برف و باد در سردترین و خلوت ترین جای زمین .

متن انگلیسی فصل

Chapter 9 - The End of the Race

The Norwegians stayed two days at the Pole. They left a tent there, with a Norwegian flag on it. Inside the tent, they left some food, a letter for the King of Norway, and a letter for Scott.

They left some more black flags near the Pole, and one twenty-eight kilometres north. Then they skied away, back to the north.

It’s a beautiful day, Bjaaland wrote. The sun is warm, the snow isgood. But thedogs run too quickly-1 can’tget in front of them!

They found their depots easily. There were ten between the Pole and Framheim. Each depot had a lot of food. They laughed and skied quickly down the mountains. Often, they skied fifty kilometies a day. On Friday, January 26th, 1912, they came back to Framheim. It was four o’clock in the morning.

Inside the wooden house, Lindstrarm, the cook, was asleep.

Amundsen walked quietly to his bed. ‘Good morning, Lindstrerm,’ he said. ‘Is our coffee ready?’

The black flags waited at the Pole.

‘What’s that, Captain?’ Bowers said. ‘Over there?’

‘Where?’ Scott asked. ‘What - oh my God!’

They all saw the small black flag in the snow, two kilometres in front of them. Slowly, they pulled their sledge to it.

Next day, January 17th 1912, they found the tent and the Norwegian flag. Near it, Scott took the British flag from under his clothes, and put it up. In his diary, Scott wrote: This is a very bad day. We are all tired, and have cold feet and hands. It is -30°’

Centigrade and there is a snowstorm. Great God! This is an awful place!

They turned north. Five tired, unhappy men, in the coldest, emptiest place on earth.

On March 13th, 1912, Scott’s wife Kathleen, looked at her morning newspaper. NORWAY’S FLAG AT SOUTH POLE, it said. She looked at it for a long time, and then began to cry.

‘What’s the matter?’ her friend asked.

‘My poor, poor husband,’ Mrs Scott said. ‘What’s happened to him? Where is he now?’

Scott’s men were always hungry. There were not many depots and they were difficult to find. We need to find the next depot today, Oates wrote. But how can we find one black flag in all this snow? It’s very difficult. And there is food for four men, not five.

They were all tired and ill, too. Oates’s feet were black now, and he could not feel them. On February 16th, Edgar Evans died.

On the 17th they were past the mountains. At the depot there they ate one of the dead ponies. Then they went on - ten, eleven, twelve kilometres a day. They were ill because their clothes were not warm and they didn’t have much food. The temperature was sometimes -40” Centigrade. . On March 7th Scott looked at Oates’s feet. he^ were big and black. ‘I can’t pull the sledge now,’ Oates said. ‘It’s very difficult to walk. Am I going to lose these feet, Captain?’

Scott looked at Oates’s feet, and said’nothing On March 9th they found another depot, but there was not much food. Slowly, they walked on. OatesIs feet were worse every day.

March 17th was Oates’s birthday. He was thirty-two. He lay in the tent and listened to the wind outside. He was very cold, very hungry, and very very tired.

He wrote a letter to his mother and gave it to Wilson. Then he got up, and opened the door of the tent. He stopped in the door for a minute. Scott, Wilson, and Bowers looked at him.

They didn’t speak.

‘I’m going outside for a minute,’ Oates said. ‘I may be some time.’

They didn’t see him again.

At Cape Evans, the Englishmen waited. On December llth, Meares and the dogs came back. On January 3rd, Teddy Evans and his two men arrived at Cape Evans. The Terra Nova came, and went. Winter began. Scott did not come. I

The Englishmen waited all winter at Cape Evans. Then, on October 26th 1912, they started for the south. Two weeks later, they found a tent.

There were three bodies in the tent - Scott, Wilson, and Bowers. They put the bodies under the snow. Then they took the men’s letters and diaries, and went north to Cape Evans again.

In Scott’s diary they read: Oates died like agood Englishman.

We all did. Please, remember us, and look after our families. We did our best.

No one found Oates’s body. But he is there, somewhere, under the snow and the wind, in the coldest, emptiest place on earth.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.