مسابقه

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: سردترین جای زمین / فصل 2

کتاب های خیلی ساده

119 کتاب | 526 فصل

مسابقه

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم مسابقه

کشتی فرام به جزیره ای در جنوب نروژ رسید . جزیره ی خیلی کوچکی بود و فقط یک خانه چوبی کوچک ، دو درخت و تقریبا صدتا سگ داشت .

بالاند گفت اونجا رو ببین ! اینجا جزیره ی سگاست ! سگا تو آب هستند ، نزدیک درختا هستند . سگا همه جا هستند !

دو مرد از خونه بیرون اومدند . هَسِل ! لیندسترام !

آموندسن گفت از دیدنتون خوشحالم ! برای من چندتا سگ دارید ؟

هسل گفت 99 تا . بهترین 99 سگ گرینلند ! و اونا خیلی خوشحالند . اونا کار نمیکنند . فقط میخورند و کل روز بازی می کنند ! اونا یه تابستون فوق العاده رو اینجا می گذرونند .

آموندسن خندید و گفت خوبه ! خوبه ! ولی این شادی الان تموم می شه .

هی بالاند ! خنده بسه ! بیا این پایین و کمکم کن .

بیا همه این سگا رو سوار کشتی کنیم !

کار آسونی نبود . سگا چاق و قوی بودند و نمی خواستند سوار کشتی بشند . ولی نهایتا بعد از سه ساعت کار و تلاش همه نود ونه سگ سوار کشتی شدند و کشتی فرام باز روانه دریا شد . افراد راضی نبودند . هوا بد بود . سگا کثیف بودند . و بعضی از افراد مریض بودند . اونا شروع کردند به سوال پرسیدن .

یوهانسن یکی از افراد پرسید چرا سگارو با خودمون می بریم ؟! ما هزاران کیلومتر به سمت جنوب میریم ، از دماغه هورن ( جنوبی ترین نقطه خشکی در آمریکای جنوبی) رد میشیم و بعد به شمال به سمت آلاسکا میریم . چرا صبر نکردیم و سگها رو از آلاسکا نگرفتیم ؟

دوستش هِلمِر هَنسِن گفت از من نپرس . من نمیدونم . افراد مدت زیادی باهم حرف زدند . بهد در نهم سپتامبر آموندسن همه افراد رو به عقب کشتی فرا خواند . اون آروم ایستاد و به اونا نگاه می کرد . پشت سرش یه نقشه بزرگ بود . اون نقشه قطب شمال نبود . نقشه آنتارکتیکا بود .

بالاند نگاهی به هلمر هنسن انداخت و خندید . بعد آموندسن شروع به صحبت کرد .

او گفت آقایون ، میدونم که ناراحتید . شما اغلب سوالای سختی از من م یپرسید و من جواب نمی دوم . خب حالا می خوام همه سوالاتونو جواب بدم ، امروز .

ما دوسال پیش کار برای این سفر رو شروع کردیم . و بعد خواستیم اولیننفراتی باشیم که پاشو در قطب شمال گذاشته . ولی سال گذشته یه آمریکایی به نام پیاری قطب شمال رو پیدا کرد. بنابراین آمریکا بود که اولین بار به قطب شمال رفت نه نروژ . ما هم اونجا میریم ولی خیلی دیر شده .

بالاند با خودش فکر کرد متوجه نمیشم . چرا آموندسن با نقشه قطب جنوب ؛ آنتارکتیکا راجع به قطب شمال صحبت میکنه ؟

آموندسن یک دقیقه ای صحبتشو قطع کرد و آروم به همه افراد نگاه کرد . هیچکس چیزی نگفت . اون گفت ما قبل از اینکه به آلاسکا برسیم باید راه طولانی به سمت جنوب بریم . همونطور که می دونید نزدیک آنتارکتیکا . و کاپیتان اسکات انگلیسی ، امسال به قطب جنوب می ره . اون میخواد پرچم بریتانیا رو اونجا به اهتزاز دربیاره . پرچم آمریکا در قطب شمال و پرچم بریتانیا در قطب جنوب . بالاند کم کم متوجه شد . اون شروع کرد به لبخند زدن و نمی تونست جلوشو بگیره . اون گرم و هیجانزده بود .

آموندسن آروم گفت خب آقایون . آیا ما میخوایم اول پرچم بریتانیا در قطب جنوب به اهتزاز دربیاد؟ چقدر سریع می تونیم پیش بریم ؟

ما سگای زیادی داریم و کم نظیر ترین اسکی بازای زمینو داریم . بالاند بهترین تو نروژه . به همین علت من یه ایده دارم ! آقایون بیاید بریم سمت قطب جنوب و پرچم نروژی هارو قبل از بریتانیایی ها در اونجا به اهتزاز دربیاریم ! نظرتون چیه ؟

یکی دو دقیقه ای خیلی ساکت بود . آموندسن صبر کرد و افراد اونو نگاه می کردند و فکر می کردند . بعدش بالاند خندید . و گفت البته ! چرا که نه ؟ این یه مسابقه اسکیه ، نیست ؟ و انگلیسی ها نمی تونند اسکی کنند . این یه ایده خارق العادست .

البته ! به پیش !

متن انگلیسی فصل

Chapter 2 - The Race

T he Fram went to an island in the south of Norway. It was a very little island, with only one small wooden house, two trees - and nearly a hundred dogs.

‘Look at that!’ Bjaaland said. ‘It’s an island of dogs! There are dogs in the water, near the trees, on the house - dogs everywhere!’

Two men came out of the house. ‘Hassel! Lindstram!’

Amundsen said. ‘It’s good to see you! How many dogs do you have for me?’

‘Ninety-nine, Roald,’ said Hassel. ‘The best ninety-nine dogs from Greenland. And they’re very happy! They don’t work; they just eat and play all day! They’re having a wonderful summer here!’

‘Good, good.’ Amundsen laughed. ‘But that’s finished now.

Hey, Bjaaland! Stop laughing - come down here and help me.

Let’s get all these dogs onto the ship!’

It was not easy. The dogs were fat and strong, and they didn’t want to go on the ship. But at last, after three hours’ hard work, all ninety-nine were on the ship, and the Fram went out to sea again.

The men were not happy. The weather was bad, the dogs were dirty, and some of the men were ill. They began to ask questions.

‘Why are we bringing dogs with us?’ asked one man, Johansen. ‘We’re going thousands of kilometres south, past Cape Horn, and then north to Alaska. Why not wait, and get dogs in Alaska?’

‘Don’t ask me,’ said his friend, Helmer Hanssen, ‘I don’t understand it.’

The men talked for a long time. Then, on September 9th, Amundsen called everyone to the back of the ship. He stood quietly and looked at them. Behind him was a big map. It was not a map of the Arctic. It was a map of Antarctica.

Bjaaland looked at Helmer Hanssen, and laughed. Then Amundsen began to speak.

‘Boys,’ he said. ‘I know you are unhappy. You often ask me difficult questions, and I don’t answer. Well, I’m going to answer all those questions now, today.

‘We began to work for this journey two years ago. Then, we wanted to be the first men at the North Pole. But last year, Peary, an American, found the North Pole. So America was first to the North Pole, not Norway. We’re going there, but we’re too late.’

‘I don’t understand this,’ Bjaaland thought. ‘Why is Amundsen talking about the North Pole, with a map of Antarctica behind him?’

Amundsen stopped for a minute, and looked at all the men slowly. No one said anything.

‘We have to go a long way south before we get to Alaska,’ he said. ‘Very near Antarctica, you know. And Captain Scott, the Englishman, is going to the South Pole this year. He wants ta+ put his British flag there. An American flag at the North Pole, a British flag at the South Pole.’

Bjaaland began to understand. He started to smile and couldn’t stop. He was warm and excited.

‘Well, boys,’ Amundsen said slowly. ‘Do we want the British to put their flag at the South Pole first? How fast can we travel?

We have a lot of dogs, and some of the most wonderful skiers on earth - Bjaaland here is the best in Norway! So I have an idea, boys. Let’s go to the South Pole, and put the Norwegian flag there before the British! What do you say?’

For a minute or two it was very quiet. Amundsen waited, and the men watched him and thought. Then Bjaaland laughed.

‘Yes!’ he said. ‘Why not? It’s a ski race, isn’t it, and the English can’t ski! It’s a wonderful idea, of course! Let’s go!’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.