دو کشتی

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: سردترین جای زمین / فصل 1

کتاب های خیلی ساده

138 کتاب | 670 فصل

دو کشتی

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

دو کشتی

مسابقه در تابستان 1910 شروع شد . در یکم ژوئن در لندن ، کشتی سیاهی به نام تِرا نووا از رودخانه ثَمس به سمت دریا روانه شد . هزاران نفر کنار رودخانه به تماشای آن ایستاده بودند . همه آنها شاد و هیجان زده بودند . در تِرا نووا کاپیتان رابرت فلکُن اسکات به آرامی لبخند میزند . .این روز مهمی برای او بود . اون مرد قوی و نه چندان بلند قد بود و لباس آبی رنگ کاپیتانی کشتی رو به تن داشت . او 41 سال داشت اما صورتش مثل یک پسر جوان بود . چشمانش تیره و با آرامش بود .

شخصی در کشتی به نام تیتوس اوتِس به اسکات لبخند زد . اون گفت چه روز هیجان انگیزیه کاپیتان ! به این آدما نگاه کن ! من احساس می کنم شخص مهمیم !

اسکات خندید و گفت تو شخص مهمی هستی تیتوس ! و قراره معروف هم بشی ! هممون قراره معروف بشیم . این پرچمو می بینی ؟

اون به پرچم بزرگ بریتانیا در پشت قایق نگاهی انداخت و به اوتس لبخند زد . اون گفت این پرچم همراه ما به آنتارکتیکا میاد . در آنتارکتیکا می خوام اونو زیر لباسم نگه دارم . ما اولین افرادی هستیم که روی قطب جنوب پا می ذاریم و این پرچمم اولین پرچم خواهد بود .

پنج روز بعد در ششم ژوئن مردی در خونه چوبیشو در نروژ باز کرد . اون مردی قد بلند با صورت کشیده بود .

اون بیرون خونه یک دقیقه ای قدم زد . همه چیز آروم بود . اون هیچ خونه ای نمی دید . فقط کوهستان ، درخت ، و آب میدید . تقریبا تاریک بود . . آسمان ، بالای کوهستان ، تاریک بود . اون مرد لبخندی زد و سریع از خونه به سمت دریا دوید . در آب دریا یه کشتی چوبی بزرگ منتظر اون بود . اون مرد سوار کشتی شد و آروم با دوستاش بگو بخند می کرد . اسم کشتی فِرام بود و اسم اون مرد رونالد آموندسن بود . آموندسن با هودش فکر کرد فِرام زیباترین کشتی زمینه .

دوستاش هم بهترین اسکی بازای زمین هستند . یکی از اونا اُلاو بالاند به اون لبخندی زد .
قطب شمال ، ما داریم میایم ، کاپیتان .

آموندسن گفت بله ، فرام پیش به سوی آرکتیک ( شمالگان ) میره . دوستاش نمی تونستند چهره اونو تو تاریکی ببینند .

همه افراد داخل کشتی فرام آماده رفتن به قطب شمال به آرکتیک بودند . آموندسن هم می خواست اونجا بره . ولی میخواست اول به قطب جنوب بره . دوستاش اینو نمیدونستند .

نیمه شب ششم ژوئن کشتی فرام از خونه آموندسن به سمت دریا روانه شد .

متن انگلیسی فصل

Chapter 1 - Two Ships

The race began in the summer of 1910.

On June 1st’ in London, a black ship, the Terra Nova, went down the river Thames to the sea. Thousands of people stood by the river to watch it. They were all excited and happy.

On the Terra Nova, Captain Robert Falcon Scott smiled quietly. It was a very important day for him. He was a strong man, not very tall, in the blue clothes of a captain. He was forty-one years old, but he had a young face, like a boy. His eyes were dark and quiet.

One man on the ship, Titus Oates, smiled at Scott.

‘What an exciting day, Captain!’ he said. ‘Look at those people! I feel like an important man!’

Scott laughed. ‘You are important, Titus,’ he said. ‘And you’re going to be famous, too. We all are. Do you see this flag?’

He looked at the big British flag at the back of the ship, and smiled at Oates. ‘That flag is coming with us,’ he said. ‘In the Antarctic, I’m going to carry it under my clothes. We’re going to be the first men at the South Pole, and that flag is going to be first, too!’

Five days later, on June 6th, a man opened the door of his wooden house in Norway. He was a tall man, with a long face.

He waited outside the house for a minute. Everything was very quiet. He could see no houses, only mountains, trees, and water. It was nearly dark. The sky was black over the mountains.

The man smiled, and walked quiclly away from the house, down to the sea. In the water, a big wooden ship waited for him. The man got onto the ship, and talked and laughed quietly with his friends.

The ship’s name was Fram, and the man was Roald Amundsen. The Fram was the most beautiful ship on earth.

Amundsen thought. His friends were the best skiers on earth, too. One of them, Olav Bjaaland, smiled at him.

‘North Pole, here we come, Captain,’ he said.

‘Yes.’ Amundsen said. His friends could not see his face in the dark. ‘Fram is going to the Arctic.’

Everyone on the Fram was ready to go to the North Pole, to the Arctic. Amundsen wanted to go there, too. But first he wanted to go south. His friends didn’t know that.

At midnight on June 6th, the Fram moved quietly away from Amundsen’s house, out to sea.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.